«آقای دکتر مصدق از پشتیبانی مردم پاکستان ابراز تشکر و سپاسگزاری کرده و اظهار داشت: نفت ایران تنها م…
انتشار: 2026/07/31 22:58 UTCدریافت: 2026/08/07 07:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 07:45 UTC
«آقای دکتر مصدق از پشتیبانی مردم پاکستان ابراز تشکر و سپاسگزاری کرده و اظهار داشت: نفت ایران تنها متعلق به ایران نیست، بلکه به ملل اسلامی نیز تعلق دارد و پاکستان میتواند نفت ایران را به بهای ارزانتری بخرد.»-روزنامهٔ اطلاعات، شمارهٔ ۱۰۷۴۷، شنبه ۹ شهریور ۱۳۳۰ برابر با ۳۱ اوت ۱۹۵۱،✅@behzadmehrani77
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 17 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — Behzad Mehrani- بهزاد مهرانی ✌️
نوید محمدزاده!در روزهایی که دهها هزار ایرانی به دست رژیم اسلامی کشته شدند، از تو واکنشی متناسب با ابعاد این جنایت هولناک ندیدیم. خیابانهای ایران از خون جوانان پر شد، خانوادهها بر پیکر فرزندانشان نشستند و زندانها از معترضانی انباشته شد که تنها جرمشان نخواستن جمهوری اسلامی بود؛ اما تو ترجیح دادی سکوت کنی.روزی که در پایان نمایش «سیصد» دیگران سرود «ای ایران» را خواندند، لبهایت بسته ماند. تنها پس از اعتراض گستردهٔ مردم بود که در اجرای بعدی به همخوانی پیوستی. امروز اما برای فلسطین نهتنها زبان، بلکه تمام قامتت را به میدان آوردهای: پیراهنی به رنگ پرچم فلسطین پوشیدهای، عکس گرفتهای و آن را با قلب و علامت پیروزی منتشر کردهای.مسئله این نیست که چرا برای فلسطینیان دل میسوزانی. هر انسانی حق دارد نسبت به رنج انسانهای دیگر حساس باشد. مسئله این است که چرا حساسیت تو درست از همان جایی آغاز میشود که جمهوری اسلامی نیز میپسندد؛ چرا برای به زعم خودت قربانی دوردست پرچم میپوشی، اما هنگامی که قاتل در وطن خودت چند ده هزار ایرانی را به خاک و خون میکشد، از تو صدایی شنیده نمیشود؟«همدردی»ای که فقط در محدودهٔ امن و مجاز حکومت ابراز شود، شجاعت اخلاقی نیست؛ ارزانترین شکل خودفروشی سیاسی است. هزینهای ندارد و نه تنها مجوز و موقعیت حرفهای را به خطر نمیاندازد بلکه تحسین دستگاه تبلیغاتی همان رژیمی را به همراه میاورد که قاتل مردم ایران است.تو پرچم همان آرمانی را بر تن کردهای که رژیم اشغالگر اسلامی بیش از چهار دهه ثروت، امنیت و آیندهٔ ایرانیان را به نام آن به تاراج برده است؛ درحالیکه مردم ایران بارها در خیابانها و ورزشگاهها فریاد زدهاند:«نه غزه، نه لبنان؛ جانم فدای ایران»«فلسطین را رها کن؛ فکری به حال ما کن»«پول نفت گم شده؛ خرج فلسطین شده»«فلسطین، سوریه؛ عامل بدبختیه!»و....نوید محمدزاده!هنرمندی فقط به بازی خوب!، جایزه و شهرت نیست. لحظهای میرسد که جامعه از هنرمند میپرسد: هنگامی که ما را میکشتند، تو کجا ایستاده بودی؟ کنار مردم، مقابل قاتل، یا در محدودهٔ امنی که قاتل برایت تعیین کرده بود؟همدردی زمانی معنا دارد که برای صاحبش هزینه داشته باشد. پوشیدن پرچمی که رژیم نیز آن را بر دوش میکشد، شجاعت نیست؛ شجاعت آن بود که وقتی مردم ایران را میکشتند، کنار مردم و مقابل قاتل میایستادی.پیراهن فلسطین شاید امروز از سوی رژیم برایت تشویق بخرد، اما سکوتت در برابر خون ایران از حافظهٔ ملت ایران پاک نخواهد شد و مردم از کنارت نخواهند گذشت؛ همان مردمی که یکصدا فریاد میزنند:پرچم فلسطین رو بکون تو ...ونت! بکن تو ...ونت!✅@behzadmehrani77
بارها نوشتهام که صدای داریوش، از نوجوانی تا امروز، یکی از صداهای محبوب من بوده است؛ اما انتشار مهملی به نام «توهم توطئه»، نقطهٔ پایانی بر این علاقه گذاشت.در سرزمینی که تنها چند ماه پیش، چند دههزار تن از بهترین فرزندانش به دست رژیم سلاخی شدند و هنوز هر روز جوخههای قتل و اعدام در خیابانهایش برپاست، خوانندهای به خود اجازه میدهد ملتی را در اوج جانفشانی، رنج و تهیدستی اینگونه تخطئه کند. بهجای آنکه از رشادت جوانان این سرزمین بسراید، در هیئت وهیبت معلم اخلاقی پرگو و کمعمل ظاهر میشود؛ به مردم زخمخورده طعنه میزند و آنان را گرفتار «توهم توطئه» معرفی میکند.این جسارت، پیش از هر چیز، محصول کوتاهبودن دیوار ماست. وقتی هنرمند بداند بابت تحقیر قربانیان و سرزنش مردمی که با دست خالی به جنگ یک ماشین کشتار رفتهاند، هزینهای نخواهد پرداخت، خود را نه در جایگاه خواننده، بلکه در مقام قاضی یک ملت مینشاند.این ترانه یکی از مصادیق همان رفتاری است که پیشتر دربارهاش نوشتهام. ابزار دست یک رژیم سرکوبگر و توتالیتر شدن، لزوماً به این معنا نیست که از آن پول نقد بگیری، حکم مأموریت داشته باشی یا رسماً به استخدام دستگاه امنیتی درآمده باشی. گاهی کافی است همان سخنی را بر زبان بیاوری که دستگاه سرکوب به شنیدن آن نیاز دارد: قربانیانش را تحقیر کنی، خشم مردم را بیماری و توهم بخوانی و درست در لحظهای که جامعه به همبستگی نیاز دارد، بذر تردید، انفعال و خودسرزنشی بپاشی.هنرمند و روشنفکر در چنین نظامی، گاه کارکردی مهمتر از مأمور رسمی تبلیغات پیدا میکند. سخنان یک بازجو یا مجری تلویزیون حکومتی از پیش بیاعتبار است؛ اما همان سخن، هنگامی که از دهان هنرمندی محبوب و ظاهراً مستقل بیرون میآید، میتواند به دروغ دستگاه قدرت اعتبار عاطفی و اجتماعی ببخشد. حکومتهای توتالیتر دقیقاً به همین اعتبار عاریتی نیاز دارند: کسی که ظاهراً بیرون دستگاه ایستاده، اما در لحظهٔ تعیینکننده زبان دستگاه میشود.چند روز پیش مجید واشقانی، از چهرههای نزدیک به دستگاه امنیتی رژیم، گفت جایی میان سردار تنکسیری ــ که به ادعای او برای خلیج فارس جان داده ــ و ابی، که حاضر نشده ترانه خلیج فارس را در امارات بخواند، تنکسیری را انتخاب کرده است. سپس، چون عدهای این مقایسه را نادرست دانسته بودند، گفت: پس مقایسه را درست میکنم؛ میان ابی و داریوشی که خواند آزادی در کولهبار بیگانه نیست، داریوش را انتخاب میکنم.(نقل به مضمون)این نخستین بار نیست که چهرههای درونی و پیرامونی جمهوری اسلامی اینگونه از داریوش تمجید میکنند. این تمجیدها تصادفی نیستند؛ دستگاه قدرت بهدرستی تشخیص میدهد کدام صدا، حتی بیآنکه رسماً حکومتی باشد، در لحظهٔ حساس به یاری روایت رژیم میآید.اگر پیش از این کسی چنین همصداییهایی را اتفاقی میدانست و نسبت به نقش برخی سلبریتیها در تحکیم رژیم برآمده از نکبت ۵۷ تردید داشت، ترانهٔ «توهم توطئه» باید به این خوشباوری پایان داده باشد. مسئله دیگر «توهم توطئه» نیست؛ مسئله تقسیم کاری آشکار است: رژیم مردم را میکشد و هنرمند محبوب، بهجای قاتل، قربانی را بر صندلی اتهام مینشاند. برای خدمت به زندانبان همیشه لازم نیست کلید زندان را در دست داشته باشید؛ گاهی کافی است زندانی را متقاعد کنید که دیوار و زنجیر، ساختهٔ توهم خود اوست.✅@behzadmehrani77
به هرکدامشان که اعتراض کنید، پاسخ آمادهای دارند: «من از جمهوری اسلامی پولی نگرفتهام؛ فقط عقیدهام را بیان میکنم.»بسیار خوب؛ ممکن است واقعاً پاکتی از وزارت اطلاعات یا حوالهای از سپاه دریافت نکرده باشید. اما همدستی با یک حکومت فقط در دریافت پول نقد خلاصه نمیشود. گاهی رژیم بهجای پرداخت دستمزد، برایتان صحنه فراهم میکند، مجوز میدهد، درها را باز میگذارد، رسانه در اختیارتان میگذارد و امکان شهرت و درآمدی را فراهم میکند که منتقدان واقعی از آن محروماند.شما هم در مقابل، همان «عقاید شخصی» را بیان میکنید که جانیان حاکم میپسندند: جنایت اصلی را به حاشیه میبرید، خشم مردم را افراطیگری مینامید، قربانی و قاتل را کنار یکدیگر مینشانید و با چند انتقاد آبکی از فلان نماینده یا مدیر درجهچندم، برای خود چهرهای مستقل و منتقد میسازید. بعد همین استقلال نمایشی را در بازار سادهلوحی میفروشید.این معامله الزاماً قرارداد و فیش حقوقی ندارد؛ سازوکارش بسیار ظریفتر است: حکومت برای شما امکان دیدهشدن و کسب درآمد فراهم میکند و شما نیز چهرهای قابلتحمل و حتی دوستداشتنی از حکومت میسازید. سهم رژیم، عادیسازی جنایت است و سهم شما، صحنه و شهرت و منفعت. این همان دستمزد غیرنقدیِ مالهکشی است.دلیل ادامهدادن این نمایش نیز روشن است: هنوز بخشی از جامعه با دیدن یک انتقاد کمخطر، باقی کارنامهتان را فراموش میکند. میدانید میتوان پشت به مردم ایستاد، برای رژیم آرنجمالی کرد و بعد با یک جملهٔ دوپهلو، دوباره لباس «هنرمند مستقل» پوشید.اما اگر هزینهٔ اجتماعیِ رژیمشویی از سود آن بیشتر شود، ناگهان بسیاری از این «عقاید شخصی» نیز تغییر خواهند کرد. آن روز معلوم میشود چه اندازه از این مواضع، محصول باور بوده و چه اندازه تابع بازار.لازم نیست همهٔ مالهکشها از جمهوری اسلامی پول بگیرند؛ کافی است جمهوری اسلامی برای مالهکشیشان بازار بسازد. وظیفهٔ ما هم روشن است: این بازار را از رونق بیندازیم؛ تا هیچکس نتواند با چند انتقاد تزئینی، هم از سفرهٔ رژیم بهره ببرد و هم در صف مردم جا بزند.✅@behzadmehrani77
تروریستدزدی؛دعوای جمهوری اسلامی و مجاهدین خلق بر سر «گروه ابوذر»!یکی از اختلافات جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق پس از انقلاب، دعوا بر سر تصاحب «گروه ابوذر» و «افتخارات» این گروه تروریستی بود.گروه ابوذر را شماری از جوانان مذهبی نهاوند در سال ۱۳۵۱ تشکیل دادند. فعالیت آنان از جلسات قرآن، انجمنهای مذهبی ضدبهائیت و ارتباط با روحانیانی مانند عبدالرحیم ربانی شیرازی و محمدرضا فاکر خراسانی آغاز شد، اما خیلی زود به بمبگذاری، آتشزدن، تهیهٔ اسلحه و قتل کشیده شد. [۱]یکی از مهمترین اقداماتشان، انفجار ساختمان «سازمان زنان» یا «خانهٔ زنان» نهاوند بود. قرار بود این مرکز در آذر ۱۳۵۱ افتتاح شود، اما اعضای ابوذر که فعالیت اجتماعی زنان، بیحجابی و آموزش رقص به دختران را بخشی از «فرهنگ بیگانه» میدانستند، ساختمان را شبانه با دینامیت منفجر کردند. [۲]عبادالله خدارحمی در نسخهای از دفاعیات که سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۵۸ منتشر کرد، دربارهٔ انگیزهٔ این عملیات میگوید:«کار اینجور سازمانها و مؤسسات، آن هم در یک شهر کوچک مثل نهاوند، چیست؟ جز فرهنگزدایی؟ جز قالبکردن فرهنگ بیگانه توی این مملکت؟ میخواهند زنان ما را بیشخصیت کنند؛ از آنها عروسکهای مصرفکننده بسازند… ما سازمان زنان را بهعنوان سمبل چنین توطئهای منفجر کردیم.» [۳]گروه ابوذر همچنین سینما تاج نهاوند را به اتهام نمایش فیلم «مستهجن» آتش زد، خودروهای ژاندارمری و ادارات دولتی را سوزاند و به خانهٔ محمود مومنی ــ مردی که او را «سرمایهدار»، «نزولخوار» و «زالو» مینامیدند ــ حمله کرد تا پولش را برای خرید اسلحه و مواد منفجره بگیرد. مومنی در این حمله کشته شد. [۴]خدارحمی در دفاعیات خود دربارهٔ این قتل نیز گفت:«ما قصد کشتن او را نداشتیم؛ میخواستیم پول اسلحه و مهمات را از او بگیریم و در راه خدا و خلق استفاده کنیم؛ اما مقاومت کرد و در شرایط اضطراری کشته شد.» [۵]بهمن منشط نیز در پاسخ به رئیس دادگاه توضیح داد:«ما پول او را، که در واقع پول مردم بود، میخواستیم تا با آن اسلحه و مواد منفجره تهیه کنیم.» [۶]در تیر ۱۳۵۲، عبادالله خدارحمی، ولیالله سیف و حجتالله عبدلی برای تهیهٔ اسلحه به قم رفتند. آنان تصمیم گرفتند پاسبان محمدرضا مدنی را خلع سلاح کنند. مدنی با ضربات متعدد چاقو کشته شد، اسلحهاش به دست مهاجمان افتاد و در تیراندازی بعدی، دو مأمور دیگر نیز زخمی شدند. دستگیری این سه نفر، ساواک را به دیگر اعضای گروه رساند. [۷]حالا تصور کنید گروهی تروریستی مانند ابوذر، که در کارنامهٔ فعالیتش چیزی جز دزدی، قتل، آتشزدن و جنایت ندارد، برای جمهوری اسلامی و مجاهدین خلق آنقدر رشکبرانگیز است که دعوا بر سر تصاحب میراثش، این دو پسرعمو را به جان هم میاندازد.پس از انقلاب، سازمان مجاهدین خلق برای افزودن گروه ابوذر به تاریخچهٔ خود دستبهکار شد. این سازمان در بهار ۱۳۵۸ کتابچهای با عنوان زندگینامه و دفاعیات شهدای گروه ابوذر منتشر کرد و روی جلد آن، اعضای گروه را «وابسته به سازمان مجاهدین خلق ایران» نامید. [۸]مجاهدین حتی در متن منتشرشده از دفاعیات خدارحمی، این عبارت را گنجاندند:«تحت تأثیر درخشش تابناک مبارزهٔ مسلحانهٔ مجاهدین خلق ایران، چارهٔ نجات این مردم را جز در مبارزهٔ مسلحانه ندیدم.» [۹]جمهوری اسلامی نیز از سوی دیگر تلاش فراوانی کرد تا این گروه را وابسته به روحانیت و اعضایش را مقلدان خمینی معرفی کند و افتخار نسبتداشتن با این وحوش را نصیب خود بداند.در روایت جمهوری اسلامی، اعضای ابوذر به جوانانی تبدیل شدند که «به ندای امام خمینی لبیک گفتند»، «پیرو روحانیت مبارز» بودند و در «مسیر ولایت» حرکت میکردند. در این روایت، خواندن رسالهٔ خمینی و ارتباط با روحانیانی چون ربانی شیرازی و فاکر خراسانی، عملاً به فرمانبرداری سیاسی و تشکیلاتی از خمینی تعبیر شد.در این نوشته قصد ندارم تعیین کنم کدامیک درست میگویند و این «افتخار» واقعاً متعلق به کدامیک است؛ خمینی یا مجاهدین. مسئلهٔ مهمتر این است که اختلاف این دو جریان بر سر محکومکردن انفجار، سرقت و قتل نبود؛ هر دو طرف این اعمال را افتخار میدانستند. دعوا فقط بر سر این بود که افتخار آن جنایتها باید در کارنامهٔ کدامیک ثبت شود.دعوا بر سر حقیقت نبود؛ دعوای دو وارث انقلاب ۵۷ بر سر تصاحب خون، اسلحه و «افتخارات» یک گروه تروریستی بود. برای دیدن منابع✅@behzadmehrani77
ویدئویی که رژیم منتشر کرده، صحنهای تکاندهنده از استیصال حکومتی است که حتی از یک «لایک» و یک «کامنت» نیز به وحشت افتاده است. در این ویدئو، کارگر باربر ۴۱ سالهای را مقابل دوربینِ اعتراف اجباری نشاندهاند تا به بازجو پاسخ دهد: چرا زیر پست شاهزاده رضا پهلوی نوشتهای «جاوید شاه»؟ چرا پستهای او را لایک کردهای و برایشان کامنت گذاشتهای؟ چرا تصویر خاندان پهلوی را بر دیوار خانهات آویختهای؟رژیم میخواست با تحقیر و ارعاب یک کارگر زحمتکش، برای میلیونها ایرانی درس عبرت بسازد؛ اما خود به عبرتی دیگر تبدیل شد: حکومتی که روزگاری ارتش و دستگاه تبلیغاتیاش را مظهر اقتدار میدانست، امروز از تصویر یک خانواده بر دیوار خانهای محقر و از دو کلمه در فضای مجازی میلرزد.هرجا این ویدئو منتشر شد، مردم در پاسخ، آن را با شعار «جاوید شاه» و دیگر شعارهای پادشاهیخواهانه به تسخیر درآوردند؛ تا جایی که رژیم ناچار شد ویدئو را حذف کند. اعتراف اجباریِ یک نفر، به اعتراف ناخواستهٔ خود رژیم تبدیل شد: نام پهلوی نهتنها از حافظهٔ ایرانیان پاک نشده، بلکه آنچنان در جامعه زنده است که حکومت برای مقابله با یک کامنت، دستگاه امنیتیاش را به میدان میآورد.«از قضا سرکنگبین صفرا فزود.» رژیم برای وحشتآفرینی و بازسازی دیوار ترس دست به این نمایش رسوا زد، اما نتیجه درست عکس آن شد. ملتی که دیوارهای ترس را شکسته است، دیگر با بازجویی از یک کارگر و حذف یک ویدئو به سکوت بازنمیگردد.این ویدئو نمایش قدرت رژیم نبود؛ سند هراس آن بود. حکومتی که از «جاوید شاه» نوشتن یک کارگر میترسد، پیشاپیش صدای فروریختن خود را شنیده است.✅@behzadmehrani77
رژیم اسلامی آنقدر به بیچارگی و دریوزگی افتاده که شهروندان را به خاطر یک لایک و کامنت زیر پست شاهزاده رضا پهلوی دستگیر و وادار به اعتراف اجباری میکند.رژیم به راستی از ملت ایران بیش از بمبهای آمریکا و اسرائیل هراس دارد.✅@behzadmehrani77





