سلسله مراتب اداری، سلسله مراتب انسانها نیست.سلسله مراتب انسان، تخت است.
انتشار: 2026/08/10 14:02 UTCدریافت: 2026/08/12 04:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 04:10 UTC
سلسله مراتب اداری، سلسله مراتب انسانها نیست.سلسله مراتب انسان، تخت است.
پستهای تلگرام — ابوالفضل بجانی | Abolfazl Bejani
حتی انعکاس فعالیتهای دانشآموزی در رسانه، صرفاً یک کار خبری یا روابط عمومی نیست. وقتی دانشآموزی تصویر موفقیت دانشآموز دیگری را میبیند، برای نخستینبار ممکن است احساس کند که چنین امکانی برای او هم وجود دارد. گاهی یک خبر، فقط گزارش یک رویداد نیست؛ پنجرهای است که کودکی از پشت آن، آینده احتمالی خودش را میبیند.در برنامهریزی برای آموزشوپرورش و ورزش دانشآموزی، نباید اسیر بزرگی اعداد و جمعیت شویم. پوشش بخش عظیمی از دانشآموزان، دستاورد مهمی است؛ اما نباید با ارائه یک گزارش آماری، رسالت خود را پایانیافته بدانیم.در گزارشهای کلان، یک دانشآموز شاید عدد بسیار کوچکی باشد؛ اما در زندگی خودش، صددرصد ماجراست.آن یک نفر دیگری که هنوز دیده نشده، تحت پوشش قرار نگرفته و فرصتی برای کشف تواناییهایش پیدا نکرده است، در منطق تربیت بهاندازه یک جهان اهمیت دارد.بیجهت نیست که قرآن، نجات یک انسان را به نجات همه انسانها تشبیه میکند؛ زیرا هر انسان، فقط یک عدد نیست، یک جهان کامل است.آن بیرون، در مدرسهها، خانهها، روستاها و شهرها، دانشآموزان بسیاری زندگی میکنند که هنوز حتی نمیدانند در چه چیزی استعداد دارند. بعضیهایشان مربی ندارند، بعضیها راه دسترسی را نمیشناسند، بعضیها خانواده همراهی ندارند و بعضیها فقط منتظرند یک نفر آنها را ببیند و بگوید:«تو هم میتوانی.»سنگینی و عظمت این مأموریت، گاهی تمام ذهنم را درگیر میکند.این روایتها را برای این نمینویسم که بگویم کاری انجام دادهام. مینویسم تا یادمان نرود پشت هر پیام، هر نام و هر عدد، یک زندگی واقعی ایستاده است. این قصهها فقط نباید حالمان را خوب کنند؛ باید مسئولیت ما را سنگینتر کنند.تبسم با خبرهای خوب آمد. آن دختر علاقهمند به والیبال نیز نخستین مسیر را پیدا کرد. اما هنوز یک نفر دیگر مانده است؛ و پس از او، یک نفر دیگر.یک دانشآموز بیشتر.یک فرصت بیشتر.یک پیگیری بیشتر.و یک بار دیگر.بابا راست میگفت:«معلوم نیست تو معلم اینهایی یا اینها معلم تو.»ما معلم این بچهها هستیم؛ اما اگر درست نگاه کنیم، آنها هر روز معنای مسئولیت را به ما یاد میدهند.
و تبسم، با خبرهای خوب آمد.روزی برایم نوشت که شمارهام را دیر پیدا کرده است. گفته بود با کمک معلم ورزششان، در ساعتهای درس تربیتبدنی فیلم آموزشی تهیه کرده و بچهها را به یادگیری روبیک تشویق کرده است. بیشتر دانشآموزان آنطور که انتظار داشت مشتاق نشده بودند؛ اما پنجشش نفر روبیک را یاد گرفته بودند و اکنون چهار نفرشان مکعب را در کمتر از یک دقیقه حل میکردند.قرار ما ۵۰ نفر بود؛ اما زندگی همیشه مطابق عددهای روی کاغذ پیش نمیرود.گاهی پشت عبارت «فقط پنجشش نفر»، چند استعداد واقعی ایستادهاند که اگر همان فرصت کوچک هم برایشان ایجاد نمیشد، شاید هیچوقت خودشان را پیدا نمیکردند.تبسم بهدلیل نرسیدن به عدد ۵۰ متوقف نشده بود. سراغ کودکان روستایشان رفته بود. چون سن آنها کمتر بود، فهمیده بود که آموزش معمول حل روبیک ممکن است برایشان دشوار باشد. بنابراین، خودش روش تازهای طراحی کرده بود: آموزش روبیک با قصه و بازی.نوشته بود:«هر جلسه با بازی و داستان آموزش میدهم تا به یادگیری مشتاق شوند.»حتی در ایتا گروهی تشکیل داده بود تا داستانها و مطالب آموزشی را برای کسانی که نتوانستهاند در کلاس حاضر شوند، منتشر کند.دختری که خودش روبیک را از گوگل یاد گرفته بود، دیگر فقط یک یادگیرنده نبود. حالا آموزش میداد، روش آموزشی طراحی میکرد، قصه میساخت، دیگران را دور هم جمع میکرد و برای غایبان نیز فرصت یادگیری فراهم میکرد.اگر ما فقط رکورد ۳۸ ثانیهای او را میدیدیم، شاید بخش بزرگتر استعدادش را نمیدیدیم: استعداد یاددادن، رهبریکردن، نوآوری و مسئولیتپذیری اجتماعی.تبسم برای پایان دوره نیز برنامه داشت. یک مکعب روبیک خراب داشت که قطعههایش شکسته بود. میخواست قطعههای مکعب را باز کند و داخل هرکدام یک جمله یادگاری و جایزهای کوچک بگذارد تا خاطره این کلاس برای بچهها باقی بماند.چه ایده زیبایی!مکعبی که دیگر حل نمیشد، قرار بود به خاطرههایی تبدیل شود که شاید سالها در ذهن چند کودک باقی بمانند.در پایان پیامش نوشته بود:«خیلی دوست داشتیم شما هم باشید.»بعد من را به گروه «آموزش روبیک» اضافه کرد و نوشت:«خوش آمد میگم؛ خوشحالیم تو جمعمون هستین.»همان لحظه احساس کردم تفاهمنامه مجازی ما فقط اجرا نشده؛ چیزی بسیار فراتر از آن شکل گرفته است.روزی تبسم مهمان مسابقهای بود که ما برگزار کرده بودیم؛ امروز من مهمان کلاس و گروهی شده بودم که او ساخته بود.این تنها پیامی از این جنس نبود.زمانی که مسابقات جهانی دانشآموزی والیبال را گزارش میکردم، دختری از اندیمشک برایم پیام فرستاد. نوشته بود قد بلندی دارد و عاشق والیبال است؛ اما نمیتواند کلاس مناسبی برای آموزش والیبال پیدا کند.خیلی جستوجو کردم تا راهی برایش پیدا کنم، اما نتیجهای حاصل نشد. مدتی بعد، مسئول تربیتبدنی آموزشوپرورش شهرشان را در تبریز دیدم؛ مدیری آگاه و بادرایت. ماجرا را برایش توضیح دادم، مشخصات دانشآموز را در اختیارش گذاشتم و از او خواستم موضوع را پیگیری کند.خیلی زود یک کانون والیبال مناسب برایش پیدا شد.مدتی بعد، آن مدیر با من تماس گرفت و گفت این دانشآموز دوره متوسطه، ۱۸۶ سانتیمتر قد دارد و از استعداد خوبی در والیبال برخوردار است.چند لحظه بعد، همان دانشآموز برایم نوشت:«سلام آقای بجانی، وقتتان به خیر. راستش اصلاً نمیدانم الان باید چه بگویم. فقط خواستم خیلی از شما تشکر کنم که پیگیر من بودید. واقعاً نمیدانم چگونه تشکر کنم. امیدوارم ناامیدتان نکنم.»روی جمله آخرش ماندم:«امیدوارم ناامیدتان نکنم.»اما واقعیت این است که او نباید نگران ناامیدکردن ما باشد. این ما هستیم که نباید او و دانشآموزانی مانند او را ناامید کنیم.او برای برخورداری از یک فرصت ابتدایی، دِینی به ما ندارد. فراهمکردن امکان دیدهشدن، ارزیابیشدن و قرارگرفتن در مسیر رشد، بخشی از مسئولیت ماست.این دو قصه زیبا هستند؛ اما اگر درست نگاه کنیم، وجود یک خلأ را نیز نشان میدهند.فرصت یک دانشآموز نباید به این وابسته باشد که بهطور اتفاقی صفحه من را در اینستاگرام ببیند، جرئت کند پیام بدهد، من پیامش را بخوانم و بعد بهطور اتفاقی مسئول تربیتبدنی شهرش را در تبریز ملاقات کنم.مدیریت درست باید «اتفاق» را به «فرایند» تبدیل کند؛ یعنی هر دانشآموز، در هر مدرسه و هر شهر و روستا بداند اگر استعدادی دارد یا به رشتهای علاقهمند است، باید به کجا مراجعه کند، چه کسی پاسخ میدهد، چگونه ارزیابی میشود و مسیر بعدی او چیست.مدیریت استعداد فقط پیداکردن بهترینها نیست. ایجاد دسترسی، جلب اعتماد خانواده، حمایت از معلم، برقراری مسیر ارجاع، پیگیری مستمر و متصلکردن مدرسه به کانون و باشگاه نیز بخشی از همان مدیریت است.
این مطلب مال اردیبهشت ۱۴۰۵ هست در کانال بله منتشر کرده بودم. الان لازم دیدم اینجا هم منتشر کنم مسابقات بازیهای فکری کسانی که من رو میشناسند میدونند که چقدر دانشآموزان رو دوست دارم. ۳ سال اول استخدامم مرند بودم. بعدا به تبریز رفتم. گاهی اوقات که اواخر هفته به مرند میرفتم و حین رانندگی دانشآموزانم رو میدیدم، شده بود ماشین رو نگه میداشتم، پیاده میشدم و میرفتم حال و احوال میکردم. بابام بهم یکبار گفت؛ «معلوم نیست تو معلم اینایی، یا اینا معلم تو».با تمام گوشت و خونم، درک کردم که بخش عظیمی از دانشآموزان برای اینکه چیزی یاد بگیرند و شکوفا بشوند، تنها و تنها فرصتشان همین آموزش و پرورش و مدرسه است. جامعه و زندگی براشون اونقدری سخت هست که اصلا براشون فرصتی فراهم نمیکنه. برای همین، با تمام وجودم در رساندن محتوا و محصول به دانشآموز تلاش میکنم.الان که اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ هست و این متن رو میخونید، «مسابقات بازیهای فکری» در شرایط آموزش غیرحضوری در کشور در حال انجام است. در همه وبینارهایی که در ۳۲ استان برگزار شد، به همکارانم در سراسر کشور تاکید کردم، کارتون رو فقط یک فوروارد محتوا نبینید. چه بسا، یک تلاش دیگر، یک پیگیری دیگر، کمک کنه اون یک دانشآموزی رو که مستعد هست، پیدا کنیم. پس دریغ نکنید. این شغل، شغل «اه بابا ولش کن نیست»، این شغل، شغل «یکبار دیگر، یکبار دیگر و یکبار دیگر» است.امروز، همکاران پرتلاشم در استان فارس، میزبان مسابقات، شرایطی رو فراهم کردند که توانستم از سه کلاس مسابقه مکعب روبیک بازدید کنم. هر سه برایم خاص و هیجانانگیز بود. دیدن دانشآموز حالم را همیشه خوب میکند. از قم، قزوین و خراسان شمالی. اگر چه این بچهها همدیگر رو نمیشناسند و از هم هیچ اطلاعی ندارند. ولی در پاکی و بیآلایشی عین هم هستند. حال دل آدم خوب خوب میشود.یکیشان از یک روستایی بود. باهاش صحبت کردم. از روستای خودشون میره یک روستای دیگه درس میخونه. روبیک رو از گوگل یاد گرفته. فقط روبیک سه تایی رو بلد هست و دیده. ولی اسم بقیه روبیکها رو هم بلد بود. داور مهربون، وقتی فضای مثبت عاطفی رو در صحبتهای این دختر دید، بلند شد رفت و انواع روبیکها رو آورد و از دوربین به این دانشآموز دختر متوسطه اول ما نشون داد.وقتی با من حرف میزد، خجالتی میشد و دستش رو روی صورتش میگذاشت. ازم تشکر کرد که این مسابقات رو ایجاد کردیم. گفت فکرش رو نمیکردم روزی تو خونه خودم تو مسابقات روبیک شرکت کنم. اینا رو که گفت، قند تو دلم آب شد. البته درست نبود، بغض کنم. آدم بزرگا که گریه نمیکنند. حتی از سرشوق.گفت، رکورد خودم ۳۸ ثانیه هست ولی اینجا ۵۸ شدم. از استرس هست. به فکرم رسید بعد از پایان مسابقات، دورههای آموزشی مدیریت استرس برای دانشآموزان برگزار کنیم.باهاش صحبت کردم و گفتم چند نفر از روستای شما تو مسابقات شرکت کرده؟ گفت دو نفریم. ازش پرسیدم، اگه جای من بودی چکار میکردی، بچههای بیشتری بیان تو مسابقات؟ گفت؛ جایزهها رو بیشتر میکردم و اطلاعرسانی رو بیشتر میکردم. پرسیدم دوست داری به هممدرسهایهات روبیک یاد بدی؟ گفت الان که مدرسه نمیرم. گفتم همینجوری مجازی یاد بده. اگر خانم مدیر و خانم معلمتون همکاری کنه و به ۵۰نفر از ۹۰نفر هممدرسهایهات روبیک یاد بدی به خانم مدیر و خانم معلم و خودت جایزه میدم. تفاهمنامه مجازی امضا شدبین من و یک عزیز ندیده و نشناخته از خراسان شمالی منتظرتم با خبرهای خوب بیای 🌷😍
🏠 «خانه مدیریت ورزشی | SMF» آغاز به کار کرد«خانه مدیریت ورزشی» فضایی برای گفتوگو، یادگیری، تبادل تجربه و شکلگیری ارتباطات حرفهای میان استادان، مدیران، پژوهشگران، دانشجویان و علاقهمندان حوزه مدیریت ورزشی است.از علاقهمندان دعوت میشود برای حضور و تشریک مساعی در شکلگیری و پویایی این جمع حرفهای، اطلاعات زیر را به آیدی @abolfazlbejani در تلگرام ارسال نمایند:▪️ نام و نام خانوادگی؛▪️ شماره همراه؛▪️ مدرک و رشته تحصیلی؛▪️ دانشگاه محل تدریس و رتبه علمی؛▪️ دانشگاه یا دانشگاههای محل تحصیل؛▪️ حوزههای تخصصی و مورد علاقه؛▪️ استان و شهر محل سکونت؛▪️ شغل؛خانه مدیریت ورزشی | Sport Management Forum
فارنهایت ۴۵۱ری بردبریرمان تصویری هشداردهنده از جامعهای است که کتابها را میسوزاند تا انسانها کمتر فکر کنند، کمتر پرسش بپرسند و با سرگرمیهای سطحی آرام و مطیع بمانند.داستان در آیندهای نامعلوم میگذرد؛ جایی که داشتن و خواندن کتاب ممنوع است. آتشنشانان دیگر آتش را خاموش نمیکنند، بلکه خانههای حاوی کتاب را میسوزانند. عدد «۴۵۱ درجه فارنهایت» نیز به دمایی اشاره دارد که گفته میشود کاغذ در آن آتش میگیرد.شخصیت اصلی داستان «گای مونتاگ» آتشنشانی است که سالها با افتخار کتابها را سوزانده است. او در آغاز از شغل خود لذت میبرد و بدون تردید از نظام پیروی میکند. زندگی خانوادگیاش، بااینحال، خالی و سرد است. همسرش «میلدرد» بیشتر وقت خود را مقابل دیوارهای تلویزیونی عظیم میگذراند و شخصیتهای برنامهها را «خانواده» خود مینامد. او با هدفونهای کوچکی که دائماً در گوش دارد، تقریباً هیچ گفتوگوی واقعی با مونتاگ نمیکند.نقطه آغاز دگرگونی مونتاگ، آشنایی با دختر نوجوانی به نام «کلاریس مککللان» است. کلاریس برخلاف دیگران، آرام راه میرود، طبیعت را تماشا میکند، درباره گذشته میپرسد و از گفتوگوی انسانی لذت میبرد. پرسش ساده او ذهن مونتاگ را بههم میریزد:«آیا واقعاً خوشبختی؟»مونتاگ درمییابد که پاسخ این پرسش منفی است. کمی بعد نیز میلدرد با مصرف بیش از اندازه قرصهای خواب خودکشی میکند؛ اما پس از نجات، حتی حادثه را به یاد نمیآورد. این اتفاق عمق پوچی و بیحسی جامعه را برای مونتاگ آشکارتر میکند.بحران اصلی زمانی رخ میدهد که آتشنشانان برای سوزاندن خانه زنی سالخورده اعزام میشوند. زن حاضر نیست کتابهایش را ترک کند و ترجیح میدهد همراه آنها در آتش بمیرد. مونتاگ با خود میاندیشد کتابها باید چیز مهمی در خود داشته باشند که انسانی برای حفظ آنها از جانش بگذرد. او پنهانی یکی از کتابها را برمیدارد و به خانه میبرد.پس از ناپدیدشدن و مرگ احتمالی کلاریس، مونتاگ بیشازپیش از زندگی گذشته خود فاصله میگیرد. مشخص میشود که او پیشتر نیز کتابهایی را دزدیده و در خانه مخفی کرده است. وقتی مجموعه پنهانی خود را به میلدرد نشان میدهد، همسرش بهشدت میترسد؛ زیرا نظام نهتنها کتابها، بلکه هرگونه تفکر مستقل را تهدیدی علیه آسایش عمومی میداند.«کاپیتان بیتی»، فرمانده مونتاگ، برای دیدنش میآید. بیتی فردی باسواد و آشنا با کتابهاست، اما از همین شناخت برای دفاع از سانسور استفاده میکند. او توضیح میدهد که جامعه بهتدریج خواهان مطالب کوتاهتر، سادهتر و سرگرمکنندهتر شد. مردم از اندیشههای پیچیده، دیدگاههای متفاوت و مطالب ناراحتکننده گریختند؛ تا جایی که کتابها ابتدا بیارزش و سپس ممنوع شدند. بنابراین سانسور تنها از بالا تحمیل نشد؛ مردم نیز برای برخوردارشدن از آرامش و رهایی از اختلاف، به حذف اندیشه کمک کردند.مونتاگ برای فهم کتابها به «پروفسور فابر»، استاد بازنشسته ادبیات، پناه میبرد. فابر میگوید ارزش کتاب فقط در کاغذ و کلمات نیست؛ بلکه در سه چیز است: کیفیت اندیشه، فرصت تأمل و آزادی عمل بر اساس آنچه آموختهایم. آن دو تصمیم میگیرند برای مقابله با نظام همکاری کنند.اما میلدرد مونتاگ را گزارش میکند. مأموران به خانه او میآیند و بیتی وادارش میکند خانه و کتابهایش را با شعلهافکن بسوزاند. سپس بیتی او را تحریک و تحقیر میکند. هنگامی که بیتی تهدید میکند فابر را نیز پیدا خواهد کرد، مونتاگ او را با شعلهافکن میکشد و فرار میکند.حکومت برای شکار مونتاگ از «سگ مکانیکی» و شبکه تلویزیونی استفاده میکند. تعقیب او به یک نمایش عمومی تبدیل میشود. مونتاگ سرانجام از شهر میگریزد و به گروهی از تبعیدیان میرسد که هرکدام کتابی را از بر کردهاند. آنان کتابها را حمل نمیکنند؛ خودشان به نسخه زنده کتابها تبدیل شدهاند تا دانش و حافظه بشری را برای آینده حفظ کنند.در پایان، جنگی که از مدتها پیش در حاشیه زندگی مردم جریان داشته، ناگهان شهر را نابود میکند. میلدرد و میلیونها انسان سرگرم و بیخبر کشته میشوند. مونتاگ و کتابمردان به سوی ویرانههای شهر حرکت میکنند تا در بازسازی جامعه مشارکت کنند. مونتاگ بخشی از کتاب مقدس را به یاد میآورد که از «درخت زندگی» و درمان ملتها سخن میگوید.پیام اصلی رمان این است که آزادی اندیشه فقط با زور و سرکوب از بین نمیرود؛ گاهی انسانها خودشان آن را با لذتهای فوری، سرعت، سرگرمی دائمی و فرار از گفتوگوهای دشوار معاوضه میکنند. بردبری صرفاً درباره سوزاندن کتابها هشدار نمیدهد؛ خطر بزرگتر از نظر او، جامعهای است که دیگر نیازی به کتاب، تأمل و حقیقت احساس نمیکند. در چنین جامعهای، آتش پیش از آنکه کتابها را بسوزاند، توانایی اندیشیدن را سوزانده است.
دنیای قشنگ نوآلدوس هاکسلی،رمان تصویری هشداردهنده از جامعهای است که انسانها در آن نه با زور و ترس، بلکه با لذت، مصرف و شرطیسازی کنترل میشوند.داستان در آیندهای دور و در حکومتی جهانی میگذرد. انسانها دیگر از پدر و مادر متولد نمیشوند؛ بلکه در آزمایشگاه تولید و از پیش برای جایگاه اجتماعی معینی طراحی میشوند. جامعه به طبقات آلفا، بتا، گاما، دلتا و اپسیلون تقسیم شده است. آلفاها برای مدیریت و کارهای فکری و طبقات پایینتر برای کارهای ساده و تکراری پرورش مییابند. کودکان نیز از همان ابتدا، با آموزش در خواب و شرطیسازی روانی، یاد میگیرند جایگاه خود را دوست داشته باشند، زیاد مصرف کنند و هرگز درباره نظام اجتماعی پرسش نکنند.در این جهان، خانواده، ازدواج، مادری، عشق عمیق، وفاداری، تاریخ، دین و هنر جدی از میان رفتهاند. شعار حکومت چنین است:«جامعه، هویت، ثبات»افراد باید دائماً خوشحال باشند. هرگاه غم، اضطراب یا نارضایتی به سراغشان بیاید، مادهای مخدر به نام «سوما» مصرف میکنند؛ دارویی که بدون عوارض ظاهری، آنان را از واقعیت دور میکند. روابط جنسی آزاد و بیتعهد تشویق میشود، زیرا هر نوع پیوند عاطفی عمیق میتواند وفاداری فرد به جامعه را کاهش دهد.برنارد مارکس، یکی از اعضای طبقه آلفا، با دیگران تفاوت دارد. او از سطحیبودن روابط و یکنواختی زندگی ناراضی است و احساس میکند به جامعه تعلق ندارد. برنارد همراه با دختری به نام لنینا کراون به «منطقه وحشیها» سفر میکند؛ جایی که مردم هنوز به شیوه طبیعی متولد میشوند، خانواده دارند، پیر میشوند، رنج میکشند و به آیینهای سنتی پایبندند.آنجا با زنی به نام لیندا و پسرش جان روبهرو میشوند. لیندا سالها قبل از دنیای متمدن به این منطقه آمده و در آنجا گرفتار شده است. جان فرزند طبیعی او و مدیر مرکز پرورش انسانهاست؛ واقعیتی که در جامعه جدید رسوایی بزرگی محسوب میشود. جان در میان مردم منطقه بزرگ شده، اما به دلیل متفاوتبودن هرگز کاملاً پذیرفته نشده است. او با خواندن آثار شکسپیر، تصوری آرمانی از عشق، شرافت، زیبایی، قهرمانی و زندگی انسانی پیدا کرده است.برنارد، جان و مادرش را به لندن میآورد. جان که «وحشی» نامیده میشود، به موضوعی جذاب و سرگرمکننده برای مردم تبدیل میشود. او ابتدا از دیدن جهان جدید شگفتزده است و با الهام از نمایشنامه «طوفان» شکسپیر میگوید:«چه دنیای قشنگ نویى که چنین مردمانی در آن زندگی میکنند!»اما خیلی زود متوجه میشود این جهان ظاهراً زیبا، از انسانیت تهی شده است. مردم احساس عمیقی ندارند، از آزادی واقعی برخوردار نیستند و حتی نمیتوانند رنج، تنهایی، مرگ یا عشق را بفهمند. علاقه جان به لنینا نیز به بحران میانجامد؛ زیرا جان عشق را امری متعالی و متعهدانه میداند، اما لنینا فقط زبان روابط جسمانی و بیتعهد را میشناسد.پس از مرگ لیندا بر اثر مصرف مداوم سوما، جان علیه این نظم میشورد. او تلاش میکند سهمیه سوما را از مردم بگیرد و آنان را به آزادی دعوت کند، اما با مقاومت و شورش جمعیت روبهرو میشود. جان، برنارد و دوست روشنفکرشان، هلمهولتز، بازداشت میشوند.در مهمترین بخش رمان، جان با مصطفی موند، یکی از مدیران عالی حکومت، گفتوگو میکند. موند اعتراف میکند که حکومت آگاهانه حقیقت، علم مستقل، دین، هنر، خانواده و آزادی را فدای ثبات و خوشبختی کرده است. از نظر او، بیشتر انسانها آزادی نمیخواهند؛ بلکه خواهان امنیت، آسایش و لذت هستند.جان این معامله را نمیپذیرد. او میگوید انسان باید حق انتخاب، رنجکشیدن، پیرشدن، بیمارشدن، عشقورزیدن، شکستخوردن و حتی ناشادبودن را داشته باشد. به بیان دیگر، او «حق انسانبودن» را مطالبه میکند.در پایان، جان برای دورشدن از جامعه به مکانی متروک پناه میبرد و میکوشد زندگی ساده و پاکی داشته باشد؛ اما رسانهها و مردم او را به یک نمایش عمومی تبدیل میکنند. پس از گرفتارشدن در هیجان جمعی و انجام رفتاری برخلاف باورهایش، دچار عذاب وجدان شدیدی میشود و خودکشی میکند.پیام اصلی رمان این است که خطرناکترین استبداد، همیشه حکومتی نیست که انسانها را با شکنجه و سرکوب مطیع کند؛ گاهی جامعه میتواند با سرگرمی، مصرف، لذت فوری، دارو و شرطیسازی، میل به آزادی را در انسان از بین ببرد. در چنین جهانی، مردم زندانیاند، اما چون زندان خود را دوست دارند، دیگر برای رهایی تلاش نمیکنند.
