مانیا بیهوا پرسید عمو دوباره جنگ میشه؟ گفتم اگه بشه هم باز تو قشنگترین اسب دنیایی. خندید و دلم بر…
انتشار: 2026/07/10 20:31 UTC
مانیا بیهوا پرسید عمو دوباره جنگ میشه؟ گفتم اگه بشه هم باز تو قشنگترین اسب دنیایی. خندید و دلم برای دندان افتادهی جلوییش ضعف رفت. بعد من و دوست شش سالهی ویلچرنشینم با هم نقاشی کشیدیم و برای هم قصههایی دربارهی نقاشیها گفتیم. برایش قصهی یک اسب سرسخت را گفتم که یکپایش کوتاهتر است و همه مسخرهاش میکنند ولی او قوی میماند و آخرش قهرمان المپیک اسبها میشود. مانیا گفت اسبها المپیک ندارن. گفتم قصهس دیگه. گفت قبوله. و بعد دارو اثر کرد و خوابش برد. همانجا نشستم و ماه صورتش را نگاه کردم و برایش قصهی دیگری توی دلم گفتم، قصهی مردم بیالمپیک. مردمی که فقط میخواستند "مثل آدم" زندگی کنند و نصیبشان رنج و مرگ و فقر و سرکوب و جنگ شد. مردمی که وطنشان را دوست دارند حتی وقتی نصیبی جز گور از آن نمیبرند. مردم امیدهای کمرنگ و نومیدیهای سیاه. مردم داغدار خیابان و خانه. مردم جشنگرفتن نوروز زیر صدای ضدهوایی. مردم به خیابان رفته و در کیسهی سیاه مرگ برگشته.پرستار گفت وقت تزریق مانیا است و باید بروم. شکلاتی زیر بالش مانیا گذاشتم و بیرون زدم. از راننده اسنپ خواستم صدای ضبطش را زیاد کند: نگین دنیا قشنگه، قشنگیشو ندیدم. من دیدهام خانم هایده، همین مانیا وقتی خواب است و درد دور استخوانش تومور نمیسازد. اگر جنگ شد یا نشد، تو همیشه قشنگترین اسب دنیایی عزیزم. میدانم آخر قهرمان المپیک اسبها میشوی و عمویت را از یاد میبری که نقاشی بلد نبود و ریشش سفید بود و وقتی حواست نبود لای موهای تو میگریست. همین.@berkeh27 •••📗 ⃟꯭ـــــــــــ𓂃 ִֶָ