#ذهن_برتر#داستان_کوتاه_شب 📚 عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آواز…
انتشار: 2026/07/04 20:23 UTC
#ذهن_برتر#داستان_کوتاه_شب 📚 عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود.روزی به آبادی دیگری رفت عابد به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت. مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟گفت: نه. گفت: فلان عابد بود،نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت می خواهم شاگرد شما باشم،عابد قبول نکرد.نانوا گفت اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام می دهم، عابد قبول کرد.وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: سرورم دوزخ یعنی چه؟عابد: دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به بنده خدا ندادی ولی برای رضایت دل بنده خدا یک آبادی نان دادی...!✅ @best_mind✨


