💯 #ذهن_برتر #داستان_کوتاه_شب 📚گویند روزی افلاطون نشسته بود، با جملهٔ خاص آن شهر، مردی به سلام وی درآمد و بنشست و از هر نوعی سخن میگفت. در میانهٔ سخن گفت:«ای حکیم، امروز فلان مرد را دیدم که حدیث تو میکرد و تو را دعا و ثنا میگفت که افلاطون حکیم سخت بزرگوارست و هرگز چو او کس نباشد و نبوده است.خواستم که شکر او به تو رسانم.» افلاطون حکیم چون این سخن بشنید سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد. این مرد گفت:« ای حکیم از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟» افلاطون حکیم گفت:« مرا ای خواجه از تو رنجی نرسید ولکن مصیبتی ازین بزرگتر چه باشد کی جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید. ندانم که چه کار جاهلانه کردهام که به طبع او نزدیک بوده است و او را خوش آمدهاست و مرا بستوده، تا توبه کنم از آن کار، مرا این غم از آن است که هنوز جاهلم که ستودهٔ جاهلان هم، جاهلان باشند.»📕 قابوسنامه✍️ #عنصرالمعالی_کیکاووس_بن_وشمگیر📖 باب ششم: اندر فروتنی و افزونیِ هنر✅ @best_mind✨