🔵🔴یک عصر متفاوت!✍مالک رضایی امروز اندکی خسته بودم، ترجیح دادم به جای پیادهروی دور دریاچه شورابیل،…
انتشار: 2026/08/07 16:04 UTCدریافت: 2026/08/11 18:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 18:05 UTC
🔵🔴یک عصر متفاوت!✍مالک رضایی امروز اندکی خسته بودم، ترجیح دادم به جای پیادهروی دور دریاچه شورابیل، که غالباً برنامه روزانه عصرگاهی من است، اندکی در پارکی که نزدیکی منزلمان است قدم بزنم.احساس میکنم فضای پارک و مناسباتی که در آن حاکم است کاملاً دیگر با ارزشهای نسل ما بیگانه است. نه ارزشهای متصلب و بستهای که برخی از آحاد نسل ما دارند، بلکه همان نورمهای معمولی که من و شما از یک جامعه نرمال انتظار داریم. از ادبیاتی که در گفتگویشان حاکم است تا رفتار و حرکاتی که از خود بروز میدهند، هیچکدام با فضای مورد انتظار ذهن ما سازگار نیست. یک آنارشی و هرج و مرجی در رفتارشان حاکم است که ابعاد آن تحت تصرف انواعی از دود و دم و بنگ و افیون در آمده است.اندکی بر روی یکی از صندلیهای پارک نشستم و با جوانی که کنارم نشسته بود سر صحبت باز کردم.— چطوری جوان؟— خوبم، مرسی.— دانشجویی یا محصل؟— محصلم. سال آخر.— امتحاناتتون تموم شد؟— چه امتحانی؟ مگر کلاسی بود تا امتحانی باشد؟— یعنی به نظرت امتحان و درس برات مهم نیست؟— ول کن حاجی. درس مال بچه پولدارهاست. ما پولمون کجا بود که معلم خصوصی و کلاس خصوصی و تقویتی و ... داشته باشیم؟ توی مدرسه هم که اصلاً درس نیست. مدرسه هم اگر دایر باشد، معلم به زور میاد سر کلاس.... سیگار داری حاجی؟— آره، دارم. مگه سیگار میکشی؟— حالا بیخیال. سیگار داری بده. ما که از زمین و زمان میکشیم، سیگار هم روش.— اگر اجازه بدید من دیگه برم. اذان گفته شد، برم نماز بخونم. نماز جماعت.— آره، برو. التماس دعا. دعایمان کن حاجی.— حتماً، مواظب خودت باش. امیدوارم این سیگاری که بهت دادم آخرین سیگارت باشد.— امیدوار نباش.بعد از اقامه نماز مغرب و عشا در جماعتی محدود، تکبیر پایان نماز را هم گفتیم.الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر. خامنهای رهبر. مرگ بر ضد ولایت فقیه. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل غارتگر.از همان مسیر پارک برگشتم.آمبولانسی در گوشهای از پارک ایستاده است و کثیری مردم از پیر و جوان و دختر و پسر، دورهاش کردهاند.پرسیدم:— چی شده؟یکی گفت:— هیچی آقا. یک دختر خانمی از شدت مستی بیحال شده بود، اومدند به سر و وضعش رسیدگی کردند. درست شد. رعایت نمیکنند که. هی آدم میگه؛ لامصب کمتر بخور، اندازه بخور. مگه گوش میدن آخه!— چند سالش بود؟— حدوداً هجده، نوزده سال.سری از افسوس تکان دادم و راهم را به سمت خانه ادامه دادم.در طول مسیرم یک مغازه بزرگ سه طبقه فستفود است که تازه اجارهاش کردهاند و شکل و شمایل ظاهری ساختمان را به کل تغییر دادهاند.چشمم افتاد به همسایهای که دارد با بچههاش از مغازه فستفود میاد بیرون، اما در حال مشاجره با بچه هاش است. مرا دید و انگار زبان درد دلش باز شد. به بچههایش گفت:— شما برید، من پیاده میام.گفتم:— چی شده؟گفت:«میگن بریم بیرون غذا بخوریم و من هم میگم باشه بریم. مرا آوردهاند به این تاریکخانه. از پلههای تاریکی که به عمد از سنگ سیاه استفاده کردهاند، مرا بردند بالا. پله سیاه. دیوار سیاه. سقف سیاه. کف سیاه. میز سیاه، صندلی سیاه. روزگار سیاه. همه جا دود و دم. بوی غذای سوخته، بوی سیگار و بوی هر کوفتی که نمیدونم چیست؟....»دیدم خیلی اعصابش خرد است. چیزی نگفتم و گذاشتم ادامه دهد. راستش؛ خودم هم حال و حوصله حرف زدن نداشتم، اما لاجرم از گوش دادن بودم.ادامه داد:«.... یک صدای موسیقی با زبانی که اصلاً نمیفهمم هم چیست را گذاشتهاند، با ترکیبی از نور کمرنگی به رنگ قرمز که از جاهای مختلف به آدم چشمک میزند. چند جوان دختر و پسر هم در صندلیها لم دادهاند با سیگاری در لب. و گاهی سرها روی شانه هم. آزاد و رها. یله و راحت.حالا اینها به کنار؛ اینا میگن: "بابا، به این فضا از نمره یک تا ۱۰ چند میدی؟"میگم، شما خودتون چند میدین؟— ما؟ ده.— مرحبا. خدا وکیلی آن خونهی خودمان بهتر است با اون غذایی که مامانت درست میکنه یا اینجا؟ آن رستوران غذاخوری که من گاهی میبرمتان بهتره یا اینجا؟— حرفشو هم نزن بابا. همش تکراری. همش تکراری. فقط که غذا نیست. فضا. فضا رو چی میگی؟گفتم:— "د حالا پاشید بریم. سرم درد گرفت از این همه دود و دم و بوی جورواجور ..."گفتند:— "ضد حال نزن دیگه بابا. حالا یه بار اومدیا با ما بیرون. اصلاً دفعه بعد با ما نیا. فقط کارت بانکی رو بده."— راست میگن. من فقط کارت بانکیشون هستم. ما به کجا میرویم حاجی؟ تو بگو که به کجا میرویم؟— خونه دیگه. مگه مسیرمون یکی نیست؟ خونه میریم دیگه.داد زد:— حواست کجاست؟ میگم به کجا داریم میرویم؟راست میگفت. اصلاً حواسم نبود. زود خودمو جمع کردم و گفتم:— آهان. از اون لحاظ. والله من هم چیزی نمی دونم برادر. فکر کنم ناکجا آباد.T.me/bestdiplomacy