در شیراز، در آستانهای که به نام «سید تاجالدین غریب» آوازه دارد، حکایتی بر سر زبانهاست که اگرچه ر…
انتشار: 2026/06/29 00:24 UTC
در شیراز، در آستانهای که به نام «سید تاجالدین غریب» آوازه دارد، حکایتی بر سر زبانهاست که اگرچه رنگ طنز دارد، اما بیتأمل نمیتوان از کنار آن گذشت.روزی مردی را در کنار ضریح دیدند که چوبی باریک در دست گرفته و بر سر آن خرمایی نشانده بود. چوب را از میان روزنههای ضریح به درون میبرد و بازمیگرداند؛ نه یکبار و دوبار، بلکه پیوسته و با حوصلهای درخور تحسین یا تردید.چون به او نزدیک شدند، دریافتند که این «خرما دادن» چندان هم بیمنفعت نیست؛ چرا که هر بار، به جای خرما، سکهای یا اسکناسی به بیرون میآید.گفتند: «ای مرد، این چه کاری است؟»گفت: «نذر دارم، خرما در دهان آقا میگذارم!»گفتند: «این چه نذری است که از آن، جیب تو سیر میشود؟ مگر مرده خرما میخورد؟»مرد، بیآنکه پریشان شود، تبسمی کرد و گفت: «اگر مرده خرما نمیخورد، پس این همه پول را چگونه میگیرد و خرج میکند؟»سخنش، هرچند از سر حیله بود، اما چون خاری در ذهن مینشیند. چرا که پرسشی را برمیانگیزد: آنچه به نام نذر و نیاز تقدیم میشود، حقیقتاً در کجای چرخهی ایمان به کار میآید؟ و چه فاصلهای است میان اخلاصِ دل و عادتی که بیتأمل تکرار میشود؟طنز ماجرا آنجاست که دزد، در مقام پرسشگر ظاهر میشود و دیگران، در مقام پاسدارانی که پاسخ روشن در دست ندارند. گویی گاه، حقیقت نه از زبان اهل تقوا، که از دهان خطاکاری جسور بیرون میجهد.با این همه، خطای او از یاد نمیرود: دستدرازی به مال دیگران، حتی اگر در پوشش نذر و نیاز باشد، نه زیرکی است و نه جسارت، بلکه لغزشی است آشکار. اما این حکایت، آینهای است که اگر در آن بنگریم، شاید نه چهرهی آن مرد، که سایهای از سادگیهای خود را نیز ببینیم.در نهایت، حرمتِ باور، نه در زر و زیور ضریح، که در آگاهی و صداقت مردمان است. و هرجا که عقل به خواب رود، حتی خرمایی بر سر چوبی، میتواند به ابزاری برای بیدار کرد یا فریب دادن بدل شود.t.me/bestpick1