یهویی حس کردم دیگه نمیخوامش که عجیب بود چون مدتها فکر میکردم که اون همه چیز منه، یادم میاد چطور من…
انتشار: 2026/07/22 13:12 UTC
یهویی حس کردم دیگه نمیخوامش که عجیب بود چون مدتها فکر میکردم که اون همه چیز منه، یادم میاد چطور من رو میخندوند ، چقدر توی بغلش احساس امنیت میکردم اما بعدش گریه هام یادم اومد ، شب هایی که تنها نشسته بودم و از خودم میپرسیدم چرا کافی نیستم؟ همهاش برای خودم دلیل میاوردم شاید سرش شلوغه، شاید خستهاس ، شاید من ازش زیادی انتظار دارم ولی ته دلم میدونستم که عشق نباید اینطوری باشه، داشتم تمام وجودم رو به کسی میدادم که حتی نصفش رو هم بهم برنمیگردوند ، به امید اینکه یه روز تغییر کنه بهش چسبیده بودم اما هیچوقت تغییر نکرد و در یک لحظه فهمیدم که من لایق آرامشم ، لایق کسی که بدون هیچ تردیدی با تمام وجودش من رو انتخاب کنه ، من یک شبه از دوست داشتنش دست نکشیدم ولی کم کم یاد گرفتم که خودم رو بیشتر دوست داشته باشم..
