قلم را به دست گرفتم و از دردی نوشتم که سالها آرامآرام در من ریشه دوانده بود؛ دردی که آنقدر ماند…
انتشار: 2026/06/26 09:13 UTC
قلم را به دست گرفتم و از دردی نوشتم که سالها آرامآرام در من ریشه دوانده بود؛ دردی که آنقدر ماند تا از قلب گذشت و به استخوان رسید. دردی که دیگر شبیه یک زخم ساده نبود، شبیه بخشی از وجودم شده بود؛ مثل سایهای که هر کجا میرفتم، همراه من میآمد.از ضربههای آدمها نوشتم؛ از همانهایی که به آنها اعتماد کرده بودم، از همانهایی که فکر میکردم دستشان برای گرفتن است، نه برای رها کردن. از آدمهایی که با چند کلمه، چیزی را درونم شکستند که سالها برای ساختنش جنگیده بودم. از رفتنهای ناگهانی، از بیتفاوتیهای کشنده، از قولهایی که زیر پای فراموشی له شدند.از آرزوهای سرکوبشده نوشتم؛ از رویاهایی که هر شب در ذهنم جان میگرفتند و هر صبح، زیر سنگینی واقعیت خاموش میشدند. از خواستنهایی که آنقدر به تعویق افتادند تا کمکم رنگ باختند. از تمام «میتوانستم»هایی که هیچوقت به «توانستم» نرسیدند.از دردهای تلنبارشده نوشتم؛ از غصههایی که فرصت گریه کردن برایشان را هم نداشتم و فقط روی هم انباشته شدند. از روزهایی که لبخند زدم تا کسی نفهمد درونم چه ویرانهای برپاست. از شبهایی که هزار بار خاطرهها را مرور کردم و هزار بار از نو شکستم.از اشکهای ریختهشده نوشتم؛ از اشکهایی که کسی ندید، اشکهایی که بیصدا از گوشهی چشم افتادند و با خودشان تکهای از دلم را بردند. از بغضهایی که سالها مهمان گلویم بودند و هیچ راهی برای رهایی پیدا نکردند.و وقتی به آخر صفحه رسیدم، فهمیدم بعضی دردها برای فراموش شدن به دنیا نمیآیند. فقط میآیند تا آدم را عوض کنند؛ تا از او کسی بسازند که دیگر شبیه گذشته نیست. کسی که هنوز زخمهایش را با خود دارد، اما یاد گرفته است با قلبی پر از ترک، به زندگی ادامه دهد.#عسل_ولیزاده📻 @blue_coldroom