واسه تو چیبگم؟بگم . . یه زخمی دارم، یه جای خالی خیلی عمیقِ، اونجوری که فقط خودم میدونم چقدر درد…
انتشار: 2026/06/29 07:48 UTC
واسه تو چیبگم؟بگم . . یه زخمی دارم، یه جای خالی خیلی عمیقِ، اونجوری که فقط خودم میدونم چقدر درد داره؟ اونقدر عمیقِ که اگر یه دست مهربون بیاد یه ذره خاک بریزه توش شاید بشه یه توش یه درختی کاشت .درختی که ریشههایش مستقیم برن تویِ تنم . . برن تو قلبِ این سیاهی که من دارم جوری که هر بهار به جای این همه خون و این همه درد از بدنم برگهای سبز و تازه بریزن بیرون .بگم شبها چقدر سنگینن ؟شبها، غَم مثلِ یه مه غلیظ و سرد میشینه توی اتاقم. منم همونجوری کنارِ یه پنجرهای که رو به هیچی باز نمیشه، کز میکنم همونجا و فقط به تو و زندگی فکر میکنم؛ به زندگی که مثلِ شن آروم آروم و بیصدا، از بینِ انگشتان لیز میخوره میره وَ من میبینمش که میرهها؛ ولی هیچی، هیچی ندارم که نگهش دارم . بگم که حتیٰ مرگ هم دیگه کاری از دستش بر نمیاد!میدونی؟ اونقدر غُصه دارم، که حتیٰ مرگ هم دیگه واسه دیدنِ من هیجانی نداره، انگار دیگه براش فرقی نداره که جونمو بگیره! برات بگم که مرگ مدتهاست که اینجا پیشمه مثلِ یه مهمون خسته و بیرمق، که راه خونهش رو گم کرده و دیگه حوصله نداره برگرده، فقط همین جوری اینجا نشسته به من نگاه میکنه .نگاه میکنه به این قَلبم، کــه هنوز با اینکه دیگه هـیچ اُمیدی نـــداره با اینکه دیگه هیچی براش نــمونــده؛ بیدلیل داره میتَپــــه . .#رزآبی_نوشت(زهرامرادی)- از نامههایِ دفتر دیمآه📻 @blue_coldroom