نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بودپادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام…
انتشار: 2026/07/04 23:13 UTC
نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بودپادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار رافردا اعدام کنید.. و زنش را نزد من بیاورید ..نجار آن شب نتوانست بخوابد …همسر نجار گفت : مانند هر شب بخواب … کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد …صبح صدای پای سربازان را شنيد…چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم …با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند…دو سرباز رو به زن گفتند : ادامه داستان ➡️



