داستان پسر ۱۶ ساله با زن 50 ساله…من به زرنگی و زیبایی بین فامیل معروف بودم .همیشه هم به پدر و مادرم…
انتشار: 2026/07/16 08:38 UTC
داستان پسر ۱۶ ساله با زن 50 ساله…من به زرنگی و زیبایی بین فامیل معروف بودم .همیشه هم به پدر و مادرم کمک میکردم و هر کاری از خرید گرفته تا تمیزکاری خونه رو انجام میدادم . یک روز که زن همسایه خونمون بود مامانم شروع کرد به تعریف کردن از من زن همسایه هم نگاهی به من کرد و گفت میشه تو خرید تا سر بقالی به من کمک کنی ..من هم تو رودرواسی هیچی نتونستم بگم، با اون خانم تا سر بقالی رفتم و خریدا رو رسوندم تا دم در خونه اشون .که یهو زن همسایه گفت بزارشون تو آشپزخونه خریدارو که گذاشتم تو آشپزخونه برگشتم.. یهو دیدم در خونه رو بسته و وقتی چشمم به هیکلش افتاد دااغ شدم دیدم لباساشو …ادامه ماجرا


