✅ قسمت دوم داستان یونس✍علی محمدزادهآن روز، خورشید گویی شرمگین از تماشای آن فاجعه، پشت قلّههای مهآ…
انتشار: 2026/06/19 18:10 UTC
✅ قسمت دوم داستان یونس✍علی محمدزادهآن روز، خورشید گویی شرمگین از تماشای آن فاجعه، پشت قلّههای مهآلود کوهستان پنهان شده بود. خبر حادثه، همچون طوفانی که ناگهان در دشتی آرام وزیدن گیرد، میان سیاهچادرهای اوبه و روستاهای اطراف پیچید. همه، از پیرمردان عصا به دست تا کودکان خردسال، سراسیمه و بیقرار، به سوی کوهستان دویدند؛ جایی که تقدیر، نقشهٔ تلخی برای یونس کشیده بود.در این میان، مادر یونس، گویی دیگر نه بر زمین، که بر بال اضطراب پرواز میکرد.بارها بر گونهای وحشی و بوتههای خاردار کوهی لغزید، زانوهایش زخم برداشت و خاک سرد بر دامن سپیدش نشست، اما هربار با قوّتی که تنها از مادری برمیآید، برمیخاست. نفس در سینهاش حبس شده بود و رنگ رخسارش به زردی برگهای پاییزی گراییده بود؛ تنها صدای ضربان قلبش بود که گویی بانگ یا رب ، یا الله سر میداد. خدا میداند آن دقایق هولناک، چگونه میان اوبه ها تا کوهستان طی شد؛ وقتی مردان ایل به بالین یونس رسیدند، پیکر نیمهجانش بر سنگهای سخت کوه آرمیده بود؛ غرق در خون، گویی گلی سرخ در میان صخرههای خاکستری روییده باشد. مردان اوبه، که دستهایشان با سختی زندگی خو گرفته بود، گرد او حلقه زدند.میدانستند که هر ثانیه، طلایی است که به سادگی از دست میرود. باید او را به پاییندست میرساندند تا راهی به سوی آمبولانس بگشایند.با مشورتی کوتاه و چشمانی نگران، چند چوب بلند جنگلی را با طنابهای پشمی به هم بستند. لحافها و پتوها را میان آن چوبها کشیدند تا تختی لرزان و اضطراری بسازند. یونس را با هزاران احتیاط و دعا، بر آن جایگاه لرزان نهادند و با تسمههای چرمی محکم کردند تا هنگام عبور از سنگلاخهای تیز و گذار از میانِ گونهای خاردار و شاخههای درهمتنیدهٔ جنگل، پیکر آسیبدیدهاش در امان بماند.هر قدمی که مردان برمیداشتند، با ذکر و ناله همراه بود. سرانجام، با تنهایی کوفته و روحهایی خسته، او را به جاده رساندند و در آغوش سرد آمبولانس نهادند. آژیر آمبولانس، سکوت کوهستان را شکست و در مسیر شیروان محو شد، و از آنجا به مشهد، پایتخت امید و کرامت.هفتهها گذشت؛ هفتههایی که گویی هر ثانیهاش سالی بود. یونس در کما، بر تخت بیمارستان قلبش میتپید و در ییلاق، مادر در میان کودکان قد و نیمقدش، همچون سپیدار لرزانی در تندباد، ایستادگی میکرد.پدر، اما، در مشهد، در جوار بارگاه ملکوتی امام رضا (ع)، رنجی جانفرسا را به جان میخرید. هر شب، وقتی ضریح آفتابگون امام، در آغوش دستان لرزانش جای میگرفت، با چشمانی اشکبار و قلبی که تکهتکه شده بود، شفای یونس را از آن ساحت مقدس طلب میکرد.و سرانجام، معجزه رخ داد. پس از آنکه تیغ جراحان، جمجمهی درهمشکستهاش را با مهارتی الهی ترمیم کرد و جانِ شیرینِ یونس به قالبِ تنش بازگشت، نوری تازه در خانهی ییلاقی درخشید.روزِ بازگشت، روزِ عید بود. وقتی یونس با گامهایی که هنوز طعمِ ضعف داشت، اما استوار به سوی ییلاق بازگشت، زنان و مردانِ ایل با چشمانی اشکبار به استقبالش شتافتند. بوی دودِ اسپند و صدایِ همهمهی شکرگزاری، کوهستان را پر کرد. به پاسِ آن همراهیها، به پاسِ گرمیِ دستهای همسایگانی که در آن روزِ سیاه، امید را زنده نگه داشته بودند، برههایی قربانی کردند و سفرههای همدلی پهن شد؛ تا بار دیگر ثابت کنند که در اوبه، رنجِ یکی، رنج همه است و شادی یکی، جشن تمام ایل.یونس سالیان سال در میان ما ماند تا با لبخندها و اخلاق و مرام خوبش به هم کلاسیها و دوستانش در منطقه سیوکانلو انرژی بدهد، اما دست تقدیر و سرنوشتش اینطور رقم خورده بود که روحش به پرواز در آید و به آسمانیان بپیوندد، او رفت اما هنوز هم او را با لبخندها و خنده هایش به یاد می آوریم، انگار که او نرفته و در جمع دوستانش حاضر و ناظر است،آری انسانهای خوب هرگز از قلبها و یادها نخواهند رفت.روحش شاد و یادش گرامی باد.@buvanloo

