✅روایتی از شرم و حیا قشر کارگریزیر سقف آسمان بی قرار کلان شهر مشهد✍علی محمدزاده سیوکانلودر امتداد ب…
انتشار: 2026/07/01 19:50 UTC
✅روایتی از شرم و حیا قشر کارگریزیر سقف آسمان بی قرار کلان شهر مشهد✍علی محمدزاده سیوکانلودر امتداد بلوارهای پرهیاهو و خیابانهای سرکشِ این کلانشهر، گویی زمان برای گروهی از مردان سرزمینم متوقف شده است. در تقاطع عریانیِ آفتاب سوزان تابستان و بیرحمی آسفالت داغ، تکههای مقوا و کارتنهایی به چشم میخورد که با خطی لرزان بر آنها نوشتهاند: (کارگر ساده)ساعت دوازده ظهر است؛ خورشید بر سرشان میکوبد. دو بعدازظهر؛ هنوز همانجا هستند.چهار عصر؛ سایهها بلند میشوند، اما کمرِ این مردان نه. شش، هفتِ غروب؛ بازارِ شهر رو به خلوتی میرود، اما آنها هنوز با چشمانی که به افقهای دور خیره مانده، چشمانتظارِ یک بله از سوی رهگذری هستند. و ساعت نه، ده، یازدهِ شب… زمانی که شهر به خواب میرود، من ماندهام و یک پرسشِ استخوانی در گلو: خدایا! اگر اینها کارگر هستند، آفتاب که رفت، کار که تمام شد، شب که به نیمه رسید، چرا هنوز سنگینیِ تنشان بر این پیادهروهاست؟مگر این وقت شب، وقتِ استخدام است؟آن سکه دو ریالی درک من، گاهی دیر میافتد؛ اما این بار، کنجکاوی آمیخته با اندوه، مرا به سمتشان کشاند. در ساعتهای مختلف، کنارشان نشستم و نقاب کارگر بودن را که به چهره داشتند، کنار زدم. آنجا بود که عمق فاجعه، مثل خنجری در قلبم نشست.یکی با صدایی که از حنجرهای خشک برمیخاست، گفت: همسرم سالهاست با بیماری دستوپنج نرم میکند. نه کاری که بتوان به آن تکیه کرد دارم، نه بیمهای که سایهبان روزهای پیریام باشد. تا این ساعت شب میمانم، نه برای یافتن کار… میمانم تا شاید رهگذری، دلی، یا نگاهی به رحم بیاید. گاهی نذری غذایی، گاهی مبلغی برای داروی همسرم… هستند بندگانِ خدایی که برای شادی روح امواتشان، نیمنگاهی هم به ما میکنند. این گدایی آبرومندانه، سنگینترین بار روی دوش من است، اما چه کنم که سفره خالی، حیا را هم به بند میکشد.دیگری از زخمهای کهنهتر میگفت؛ از بغض گلوگیر صاحبخانهای که حکم تخلیه در دست دارد و شرمِ پدری که دیگر نمیتواند با دستان خالی به خانه بازگردد. او میگفت: اینجا، روی این کارتنها، ما فقط منتظر کار نیستیم؛ ما منتظرِ یک معجزه هستیم که پیش از آنکه صورت سرخمان پیشِ زن و بچه سیلی بخورد، آبرویی برایمان بخرد.حرفهایشان که به اینجا میرسد، آسمان هم برایشان گریه میکند. هر دل سنگی هم اگر باشد، اینجا، در میانه این بلوارهای شلوغ، آب میشود. اینها فقط مردان کارگر نیستند؛ اینها شناسنامهِ دردهای فروخوردهای هستند که در سایهروشن شهر، زیر نگاههای بیتفاوت، ذرهذره ذوب میشوند.آنها گدایی نمیکنند، آنها برای حفظ کرامت انسانیشان، با چنگ و دندان به یک تکه مقوا چسبیدهاند؛ اما افسوس که دیوارمعیشت، بلندتر از توان بازوان خستهشان شده است...شرمتان باد ای کسانی که فرصت طلب بوده واز فضای تحریمی کشورعزیزمان، نهایت استفاده رامی کنید وسفره ی مردم را به گروگان گرفته اید و دست های آلوده تان همیشه در جیب ملت است و حرص و طمع سیری ناپذیری دارید و بر صندلی های چرمین قدرت چنبره زده اید وخوب سخن می گویید اما بعضی از شماها، در عمل از یزدیان و امویان عصر امام حسین بدترید!اف و ننگ بر شماها فرصت طلبان وکاسبان تحریم باد که سفره مردم را به گروگان گرفته اید و خجالت هم نمی کشید...😢رسانه مردم فرهیخته بوانلو@buvanloo
