سر صبحی عمه فرستادم صف نان. گفتم: ـ عمه بذار یه کم بخوابمـ میگن روزی رو صبح زود پخش میکنن.با نوک…
انتشار: 2026/06/24 12:36 UTC
سر صبحی عمه فرستادم صف نان. گفتم: ـ عمه بذار یه کم بخوابمـ میگن روزی رو صبح زود پخش میکنن.با نوکوناله راهی صف نانوایی شدم. هنوز پیچ کوچه را رد نکرده بودم عطر دارچین و روغنحیوانی دماغم را پرکرد. مردم قابلمهبهدست جلوی هلیمفروشی صف کشیده بودند. پاهایم شل شد. فکر کردم «نون همیشه گیر میاد، اما هلیم نذری نه! ایستادم نوبتم که شد. هلیمی گفت:ـظرف بدهـ ندارمهلیمی نگاه انداخت دور و برش؛ پیالهی کوچکی برداشت توش هلیم ریخت داد دستم.خوشحال برگشتم خانه. عمه خیره خیره نگاهم کرد:ـ پس نونت کو؟ این چیه دستت؟با نیش باز گفتم:زبونت حق بود عمه. روزیمو گرفتمعمه، پیالهٔ هلیم را از دستم گرفت، سبکسنگینش کردـ وقتی میگم گنجشکروزیای نگو چَرانگار انوارعمه_فاطی.@cafee_art..
