دیروز یکی از دردناکترین صحنههای تمام عمرم را دیدم.پسربچهای دلش پسته میخواست.چادر مادرش را محکم…
انتشار: 2026/08/01 12:34 UTCدریافت: 2026/08/02 16:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 16:22 UTC
دیروز یکی از دردناکترین صحنههای تمام عمرم را دیدم.پسربچهای دلش پسته میخواست.چادر مادرش را محکم گرفته بود و با اصرار تکانش میداد. گمان میکنم پولی دربساطش نبود.شاید هم پول کافی نداشت.با صدایی آرام به فروشنده گفت:_آقا پنجاه هزار تومان پسته میخوام.فروشنده چند دانه پسته داخل یک کیسه فریزر انداخت و آن را طوری بالا گرفت که همه متوجه شوند. بعد با لحنی که بیشتر از گرانی پسته، آزاردهنده بود، گفت:_پسته کیلویی دو میلیون به بالاست، با خودت چی فکر کردی که میگی پنجاه هزار تومان پسته بده؟نه اینکه آدم متمولی باشم، اما همان لحظه دلم میخواست برای شادی دل آن بچه هم که شده، مقداری پسته برایش بخرم. از طرفی میترسیدم ناخواسته عزت نفس مادرش را خدشهدار کنم؛ هرچند فروشنده به اندازه کافی غرورش را جریحهدار کرده بود.زن چادرش را روی صورتش کشید و آرام گفت:ممنونم.نمیخوام.بعد دست پسرش را گرفت و راه افتاد.پسربچه در حالی که گریه میکرد، همراه مادرش دور میشد و من فقط نگاهشان میکردم.تا چند دقیقه همانجا ایستادم.نه میتوانستم دنبالشان بروم، نه میتوانستم آن صحنه را فراموش کنم.گاهی فقر، فقط نداشتن پول نیست؛ گاهی نگاه تحقیرآمیز دیگران از خود فقر دردناکتر است.آن زن شاید بدون پسته به خانه برگشته باشد، اما کاش مجبور نبود آنگونه زیر نگاه دیگران خرد شود.از دیروز مدام به این فکر میکنم که اگر جای آن فروشنده بودم چه میکردم.شاید چند دانه پسته بیشتر در کیسه میریختم.شاید اصلاً پولی نمیگرفتم.اما حتماً کاری نمیکردم که اشکهای یک کودک و شکستن غرور یک مادر، بهای فروش چند دانه پسته باشد.مژگان_نیازی.@cafee_art..