زنگِ آهنکوچه هر روز داستانی داشت. یک روز صدای کاسهبشقابی آرامشش را بهم میزد. فردایش صدای گرگمبه…
انتشار: 2026/08/09 10:37 UTCدریافت: 2026/08/11 16:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 16:15 UTC
زنگِ آهنکوچه هر روز داستانی داشت. یک روز صدای کاسهبشقابی آرامشش را بهم میزد. فردایش صدای گرگمبههوای بچهها چُرت نیمروزش را پاره میکرد. دیگر روزی از صدای ساز و دهلِ عروسی دختر و پسرهایشان گوشش کر میشد.. روزی هم اگر قسمت کسی مکه یا کربلایی میشد، به آنی فرم کوچه را بهم میزدند و همان وسط برایش آشِ پشتپا بهراه میکردند. اگر هم خدایناکرده، ملکالموت جانی را میگرفت، تا چهل روز یا صوت قرآن سرش را میبرد یا صدای روضه خوان تکانش میداد.چند صباحی گذشت. زمانه عوض شد. بچهها از آب و گل درآمدند. بیسرو صدا رفتند پی بخت و اقبالشان. بیساز و دهل عروسی گرفتند. در سکوتٖٔ مرده دفن کردند. کوچه از های و هوی افتاد. برجسازی از کوچه رد شد. چشمِ اهالی کوچه روی جیبش خیره ماند. درِِ خانهها برایش یکی یکی باز شد. گوش کوچه از کوبِش خاک و آهن پر شد.نگار انوار.@cafee_art..