روانشناسی شخصیت «گدا» در مهمونی؛ وقتی فقر، فقط نداشتن پول نیست...قسمت دومچرا فامیل دور گریه میکند…
انتشار: 2026/07/20 10:31 UTCدریافت: 2026/08/14 23:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 23:10 UTC
روانشناسی شخصیت «گدا» در مهمونی؛ وقتی فقر، فقط نداشتن پول نیست...قسمت دومچرا فامیل دور گریه میکند، درحالیکه گدا از سفر و تفریح حرف میزند؟در نگاه اول، این صحنه فقط خندهدار است.گدا درباره رفتن، گردش، مسافرت و لذتهای زندگی میخواند.اما شیوه خواندنش شبیه نوحه، روضه و مرثیه است.و عجیبتر اینکه...فامیل دور، اصلاً به معنای کلمات گوش نمیدهد.او فقط گریه میکند.اکثر مخاطبان تصور میکنند این فقط یک شوخی است.اما اگر از منظر روانشناسی به آن نگاه کنیم، این صحنه یکی از دقیقترین توصیفهای ذهن انسان است.انسانها بیشتر به «چگونه گفتن» واکنش نشان میدهند تا «چه گفتن».ما تصور میکنیم تصمیمهایمان منطقی است.اما مغز انسان قبل از اینکه معنی کلمات را پردازش کند، لحن، آهنگ، ریتم، کشش صدا و بار هیجانی را دریافت میکند.به همین دلیل است که ممکن است کسی بگوید:«خیلی خوشحالم.»اما ما احساس کنیم ناراحت است.یا برعکس...کلمات مثبت باشند...اما چیزی در درونمان احساس خطر کند.در شخصیت گدا نیز همین اتفاق رخ میدهد.او از شادی حرف میزند...اما صدایش سوگواری میکند.ذهن منطقی شاید متن را بشنود...اما ناخودآگاه، موسیقی غم را دریافت میکند.ناخودآگاه، زبان خودش را دارد.یونگ جملهای دارد که میگوید:«ناخودآگاه با استدلال حرف نمیزند؛ با تصویر، نماد و احساس سخن میگوید.»اگر این جمله را به این سکانس اضافه کنیم، متوجه میشویم که فامیل دور در حقیقت به معنای کلمات پاسخ نمیدهد.او به بار هیجانی صدا پاسخ میدهد.در واقع، انگار بخش ناخودآگاه او، قبل از ذهن آگاهش وارد گفتوگو شده است.فرض کنید مادری به فرزندش بگوید:«من نگرانتم.»اما لحنش سرشار از اضطراب، کنترلگری و ترس باشد.کودک کدام را دریافت میکند؟کلمات را؟یا اضطراب را؟تقریباً همیشه، احساس را.یا مردی به همسرش بگوید:«دوستت دارم.»اما صدایش سرد، نگاهش بیروح و بدنش دور باشد.همسرش کدام را باور میکند؟«دوستت دارم.»یا سردی رابطه را؟در این سکانس، فامیل دور انسانی نیست که متن را تحلیل کند.او انسانی است که احساس را میبلعد.در زندگی واقعی نیز چنین افرادی زیادند.کافی است وارد اتاق شوند.اگر فضا متشنج باشد، بدون اینکه کسی چیزی بگوید، حالشان خراب میشود.اگر فضا اندوهگین باشد، اشکشان جاری میشود.اگر محیط پر از خشم باشد، بدنشان منقبض میشود.این افراد الزاماً ضعیف نیستند.آنها گیرندههای بسیار حساسی برای هیجان دیگران دارند.اگر این حساسیت با خودآگاهی همراه نباشد، فرد بهتدریج مرز میان احساس خودش و احساس دیگران را از دست میدهد.تقریباً همه نگاهها به سمت گدا و فامیل دور میرود.اما یک شخصیت دیگر نیز حضور دارد.ایرج طهماسب.او نه گریه میکند...نه میخندد...نه دخالت میکند...فقط نگاه میکند.این سکوت، اتفاقی نیست.میتوان گفت طهماسب در این لحظه نقش بخش مشاهدهگر روان را بازی میکند؛ همان بخشی که در برخی رویکردهای رواندرمانی از آن با عنوان «ناظر درونی» یا «خودِ مشاهدهگر» یاد میشود.او نه احساسات را انکار میکند، نه فوراً برای متوقف کردنشان وارد عمل میشود.فقط شاهد است.در درمان نیز یکی از اولین مهارتها همین است:اینکه قبل از قضاوت، قبل از فرار، قبل از واکنش، بتوانیم آنچه در درونمان میگذرد را ببینیم.شاید عمیقترین سؤال این سکانس این باشدوقتی کسی با لحن اندوه حرف میزند...چرا بعضیها اشک میریزند...بعضیها میخندند...بعضیها بیتفاوت میمانند...و بعضیها میخواهند فوراً او را ساکت کنند؟پاسخ فقط در شخصیت گدا نیست.پاسخ در ساختار روان هر یک از ماست.زیرا هرکدام، از دریچه زخمهای خودمان به دنیا نگاه میکنیم.در قسمت بعد وارد یکی از پیچیدهترین لایههای این شخصیت میشویمچرا گدا برای بیان شادی، از زبان سوگواری استفاده میکند؟آیا او فقط یک شخصیت طنز است، یا انسانی که آنقدر با رنج زندگی کرده که حتی شادی را هم با صدای اندوه تجربه میکند؟📌 ادامه دارد...✍️ 👤 #مهدی_شفیعی#Mahdi_Shafiei🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...📌 کانالهای مکمل:مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره📲 اینستاگرام🔗 @carljung ©️


