عکسی از دوران کودکی خود بردارید و آن را جایی قرار دهید که روزی یکی دوبار به چشمتان بخورد.اگر هر روز…
انتشار: 2026/08/20 16:37 UTCدریافت: 2026/08/21 23:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:10 UTC
عکسی از دوران کودکی خود بردارید و آن را جایی قرار دهید که روزی یکی دوبار به چشمتان بخورد.اگر هر روز به اداره میروید، عکسی هم در اتاق کارتان بگذارید.این کودک جنبهای از وجود شماست که چنانچه مورد مهر و توجه قرار گیرد، تمامی شادی و نشاطی را که همواره خواستهاید برایتان به ارمغان میآورد.ما آن قدر مشغول مشغلههایمان هستیم که فراموش کردهایم چگونه مراقب خود باشیم.✍🏻 دبی فورد / 📚 نیمه تاریک وجود🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...📌 کانالهای مکمل:مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره📲 اینستاگرام🔗 @carljung ©️
پستهای تلگرام — مکتب یونگ
🔴گام نهادن در فرآیند خودشناسی یکی از باارزشترین و کاربردیترین اقداماتی است که یک انسان میتواند در طول زندگی انجام دهد.⚡️با اینکه این کار بزرگترین لطف در حق خودمان است ولی باید اعتراف کرد دیدن سایههای وجودی، شناخت ضعفها و مواجه با ترسها و... برای هر انسانی کاری ست دشوار...🪞ما با شناخت صحیح شخصیت خود و دیگران کمکم به فهم عملکردهایمان درتعاملات و ارتباطات پی خواهیم برد و بدین ترتیب کمتر از همیشه دچار تنش، سوء تفاهم، قضاوت نابجا و... خواهیم شد.✍️#دبی_فورد🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...📌 کانالهای مکمل:مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره📲 اینستاگرام🔗 @carljung ©️
اگر هراسی بنیادی در گوشهای از وجودتان حس میکنید، مطمئن باشید که با تجربهی «خویشتن» (Self) مرتبط است. تن بوجود آمده که زندگی کند؛ باید به آن خدمت کرد، و «خویشتن»ِ شما احتمالاً هدف خاصی را در تن دنبال میکند. البته نمیتوان گفت تجربهی شخصی هر کس چیست؛ برای یکی یک چیز است و برای دیگری چیز دیگر، و دو نفر تجربهی یکسان ندارند. این سئوالی مطلقاً خصوصی و شخصی است. از آنجا که ما منحصر به فردیم، تجربیاتمان هم منحصر به فرد است و مقصود زندگی این است که این موجود بیهمتا خود را شکوفا کند.حال اگر به تجربهی «خویشتنِ خویش»تان جواب رد دهید، جان «خویشتن» پس از چندی به لبش میرسد و میگوید: "خوب، این تجربه ارزش صرف وقت ندارد، بهتر است ناپدید شوم." از آنجا که راه رسیدن به هدفش سد شده یا در مضیقه نگه داشته شده است، شما نیز از زندگی باز میمانید؛ لیبیدو* به سرقت میرود و شما را بینصیب باقی میگذارد. همچون یک تزئین دیواری محض، دو بُعدی، مسطح و بدون سایه بر جای میمانید. در این حالت تنها پوستهی خالی خودتان خواهید بود؛ زندگی حقیقی از شما گریخته، زیرا تجربهی «خویشتن» انکار شده است.✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ#Carl_Gustav_Jung🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...📌 کانالهای مکمل:مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره📲 اینستاگرام🔗 @carljung ©️
روانشناسی شخصیت «گدا» در مهمونی؛ وقتی فقر، فقط نداشتن پول نیست...قسمت هفتمما واقعاً به گدا میخندیم یا به چیزی که درباره او نمیفهمیم؟در این سکانس یک اتفاق ظریف میافتد.گدا حرف میزند.فامیل دور واکنش نشان میدهد.اما این دو انگار در یک جهان نیستند.گدا درباره سفر و تفریح میخواند؛فامیل دور اما چیزی شبیه یک مرثیه میشنود.اینجا یک سؤال مهم شکل میگیرد:آیا ما همیشه همان چیزی را از دیگران میشنویم که آنها میگویند؟نه.ما اغلب چیزی را میشنویم که روان خودمان آماده شنیدن آن است.یک جمله را دو نفر میشنوند؛ دو چیز متفاوت دریافت میکنند.فرض کنید کسی به همسرش میگوید:«امشب نمیام خونه، میخوام با دوستام بیرون باشم.»برای یک نفر یعنی:«میخواد کمی تفریح کنه.»برای دیگری ممکن است یعنی:«دیگه من براش مهم نیستم.»جمله یکی است.اما تجربه دو نفر کاملاً متفاوت است.چرا؟چون کلمات فقط وارد گوش نمیشوند.آنها وارد تاریخچه روانی ما میشوند.فامیل دور دقیقاً همین کار را میکند.او نمیپرسد:«صبر کن ببینم، گدا دقیقاً چی گفت؟»او نمیگوید:«ولی این که درباره سفر بود!»او واکنش نشان میدهد.یعنی قبل از اینکه معنا را بررسی کند، تحت تأثیر تجربهای قرار میگیرد که صدا در او ایجاد کرده است.و اینجا یک مسئله مهم درباره روابط انسانی آشکار میشود:گاهی ما به آدم مقابل پاسخ نمیدهیم.به برداشت خودمان از او پاسخ میدهیم.چند بار شده کسی چیزی به تو گفته باشد و تو چیز دیگری شنیده باشی؟همسرت میگوید:«امشب خستهام.»تو میشنوی:«دیگه حوصله منو نداره.»دوستت میگوید:«الان نمیتونم صحبت کنم.»تو میشنوی:«دیگه برام اهمیتی نداره.»رئیست میگوید:«این قسمت کارت نیاز به اصلاح داره.»تو میشنوی:«تو به درد این کار نمیخوری.»آدم مقابل یک جمله گفته.اما زخمی قدیمی، جمله دیگری شنیده است.اینجا «فامیل دور» برای من تبدیل به یک نماد جالب میشود.او فقط شخصیتی نیست که زود گریه میکند.او میتواند نماینده انسانی باشد که بین محرک و واکنش، فاصله بسیار کمی دارد.محرک وارد میشود...احساس بالا میآید...و واکنش اتفاق میافتد.بدون اینکه فرصتی برای پرسیدن این سؤال وجود داشته باشد:«آیا این احساسی که الان دارم، واقعاً متعلق به همین لحظه است؟»این سؤال ساده، یکی از مهمترین سؤالهای خودشناسی است.مثلاً وقتی ناگهان از رفتار کسی خیلی ناراحت میشوی، بپرس:«من الان دقیقاً از کاری که او کرد ناراحتم...یا این رفتار، چیزی قدیمی را در من فعال کرده؟»گاهی پاسخ، رابطه را کاملاً تغییر میدهد.چون متوجه میشوی:شدت واکنش من، فقط به اتفاق امروز مربوط نیست.اتفاق امروز شاید کوچک بوده...اما زخمی که لمس کرده، بزرگ است.و اینجا یک نکته ظریف درباره گدا وجود دارد.گدا لزوماً قصد ندارد فامیل دور را غمگین کند.او دارد کار خودش را انجام میدهد.اما نحوه حضور او چیزی را در دیگری فعال میکند.این اتفاق در زندگی واقعی هم دائماً رخ میدهد.ما همیشه مسئول احساسی که دیگری تجربه میکند نیستیم.اما شیوه حضورمان میتواند احساس خاصی را در او فعال کند.این دو را نباید با هم اشتباه گرفت.اگر من با لحن تند با تو صحبت کنم و تو ناراحت شوی، نمیتوانم بگویم:«احساس تو کاملاً مشکل خودته.»اما از طرف دیگر هم نمیتوانم بگویم:«پس من مسئول تمام احساسات تو هستم.»رابطه سالم جایی میان این دو قرار دارد:من مسئول رفتار خودم هستم؛تو مسئول شناخت و تنظیم احساس خودت.و شاید به همین دلیل این سکانس از یک شوخی ساده فراتر میرود.گدا چیزی را «میگوید».فامیل دور چیز دیگری را «میشنود».و ما، بهعنوان تماشاگر، بین این دو ایستادهایم و میخندیم.اما اگر کمی مکث کنیم، شاید متوجه شویم که خود ما هم در زندگی بارها همین کار را کردهایم.آدمی چیزی گفته...ما چیزی شنیدهایم...و بعد بر اساس چیزی که شنیدهایم واکنش نشان دادهایم، نه لزوماً چیزی که او گفته است.دفعه بعد که از حرف کسی ناراحت شدی، قبل از پاسخ دادن دو جمله بنویس:او دقیقاً چه گفت؟و بعد:من از حرف او چه معنایی برداشت کردم؟اگر این دو جمله با هم فرق داشتند...همان فاصله، جایی است که باید روی خودت کار کنی.شاید یکی از بزرگترین مهارتهای روانی انسان این باشد که بتواند بین این دو فرق بگذارد:آنچه اتفاق افتادوآنچه روان من از آن ساخت.فامیل دور شاید دقیقاً به همین دلیل گریه میکند.و ما شاید به همین دلیل به او میخندیم.چون در جایی از زندگی...همه ما فامیل دور بودهایم.📌 ادامه دارد...✍️ 👤 #مهدی_شفیعی#Mahdi_Shafiei🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...📌 کانالهای مکمل:مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره📲 اینستاگرام🔗 @carljung ©️
نیچه از شدت خودآگاهیش در رنج بود. این اتفاقی است که برای همۀ نابهنگامان میافتد، کسانی که برای زمان خود ساخته نشدهاند و هم عصرانشان آنها را درک نمیکنند✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ#Carl_Gustav_Jung🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...📌 کانالهای مکمل:مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره📲 اینستاگرام🔗 @carljung ©️
اگر آرزو دارید که برای فرزندانتان ارثیهای با ارزش به جا بگذارید به آنها یک ناخودآگاه پاک هدیه بدهید، نه آنکه زندگیهای ناکرده خود را بر آنها تحمیل کنید. زندگیهای ناکرده در ناخودآگاه شما پنهان هستند و آنجا میمانند تا زمانی که شما آمادگی رویارویی با آنها را پیدا کنید.#رابرت_جانسون🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...📌 کانالهای مکمل:مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره📲 اینستاگرام🔗 @carljung ©️
روانشناسی شخصیت «گدا» در مهمونی؛ وقتی فقر، فقط نداشتن پول نیست...قسمت ششمتا اینجا درباره «نداشتن» حرف زدیم.اما یک لایه ظریفتر وجود دارد:آدمی که احساس کمبود میکند، لزوماً درخواستکننده نیست.گاهی کمبود، شکل دیگری پیدا میکند.به جای اینکه بگوید:«من به محبت تو نیاز دارم.»میگوید:«تو اصلاً منو دوست نداری.»به جای:«میتونی کمکم کنی؟»میگوید:«هیچکس هیچوقت به من کمک نمیکنه.»به جای:«دلم میخواد بیشتر دیده بشم.»میگوید:«من برای هیچکس مهم نیستم.»ظاهراً اینها فقط جملههای غمگیناند.اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، پشت بعضی از آنها یک درخواست پنهان وجود دارد.فرق بزرگی هست میان «درخواست» و «گدایی»درخواست یعنی:من نیازی دارم و جرئت میکنم آن را واضح بگویم.گدایی عاطفی اما گاهی یعنی:من نیازم را مستقیم نمیگویم؛ کاری میکنم تو از ناراحتی من بفهمی که باید چیزی به من بدهی.این دو خیلی با هم فرق دارند.در درخواست، دیگری آزادی دارد.میتواند بگوید:«بله.»یا:«نه، الان نمیتوانم.»اما در گدایی عاطفی، گاهی «نه گفتن» با احساس گناه همراه میشود.چون درخواست دیگر فقط درخواست نیست.تبدیل شده به فشار عاطفی.یک مثال سادهفرض کن کسی به دوستش میگوید:«اگر واقعاً دوستم داشتی، خودت میفهمیدی که امروز بهت احتیاج داشتم.»این جمله در ظاهر درباره عشق است.اما در عمق خودش یک درخواست وجود دارد:«من میخواهم بدون اینکه نیازم را بگویم، نیازم را تشخیص بدهی.»و اگر دیگری متوجه نشود، حالا متهم میشود:«پس دوستم نداری.»این همان جایی است که رابطه از ارتباط سالم فاصله میگیرد.چرا بعضی آدمها مستقیم درخواست نمیکنند؟چون درخواست کردن، انسان را آسیبپذیر میکند.وقتی مستقیم میگویی:«من به تو احتیاج دارم.»یک احتمال ترسناک وجود دارد:ممکن است جواب «نه» بشنوی.اما اگر به جای درخواست، شکایت کنی، مظلومنمایی کنی یا خودت را کوچک کنی، شاید احساس کنی کنترل بیشتری داری.چون اگر طرف مقابل کمک کند، نیازت برآورده شده.و اگر کمک نکند، میتوانی بگویی:«دیدی؟ هیچکس منو نمیخواد.»در هر دو حالت، داستان قدیمی تو تأیید میشود.اینجا «گدا» دوباره برای ما معنا پیدا میکند.گدا دستش را دراز میکند.اما در خوانش نمادین، دست دراز شده فقط برای پول نیست.این دست میتواند نماد تمام نیازهایی باشد که انسان از دیگری میخواهد:دوستم داشته باش.من را ببین.من را تأیید کن.به من امنیت بده.به من ارزش بده.به من بگو که کافی هستم.مشکل از نیاز شروع نمیشود.اتفاقاً نیاز داشتن، یکی از انسانیترین ویژگیهای ماست.مشکل زمانی آغاز میشود که دیگری را مسئول ارزش وجودی خودمان کنیم.یک کودک را تصور کنید.کودک میگوید:«مامان بغلم کن.»این نیاز سالم است.او نیازش را میشناسد و آن را بیان میکند.اما تصور کنید کودک بزرگ شده و حالا در رابطه عاطفی است.همان نیاز ممکن است شکل دیگری پیدا کند:«اگر دوستم داشتی، لازم نبود ازت بخوام بغلم کنی.»اینجا دیگر مسئله فقط آغوش نیست.یک انتظار پنهان وجود دارد:«تو باید بدون اینکه بگویم، تمام نیازهای من را بفهمی.»این توقع، در روابط بزرگسالانه بسیار فرساینده است.عشق قرار نیست ذهنخوانی باشد.این یکی از اشتباهات رایج در روابط است.بعضیها فکر میکنند:«اگر واقعاً من را دوست داشته باشد، خودش میفهمد.»اما انسان حتی نزدیکترین آدم زندگیاش را هم نمیتواند همیشه درست بخواند.ممکن است دوستت داشته باشد...اما نداند امروز به آغوش نیاز داری.ممکن است همسرت عاشقت باشد...اما نداند سکوت تو از غم است، نه خستگی.ممکن است مادرت دوستت داشته باشد...اما نفهمد دقیقاً چه نوع حمایتی از او میخواهی.عشق، جای گفتوگو را نمیگیرد.حالا به شکل دیگری از «گدایی» نگاه کنیم:تأییدطلبیآدمی که مدام میپرسد:«خوب بودم؟»«به نظرت قشنگه؟»«فکر میکنی از پسش برمیام؟»«تو واقعاً منو دوست داری؟»یک بار پرسیدن طبیعی است.اما اگر فرد برای آرام شدن، دائماً به تأیید دیگران احتیاج داشته باشد، مسئله دیگر فقط تعریف گرفتن نیست.او دارد بخشی از احساس ارزشمندی خودش را اجاره میکند.و مشکل اجاره این است که صاحبخانه هر وقت بخواهد میتواند آن را پس بگیرد.امروز یک نفر میگوید:«چرا عکس منو لایک نکردی؟»فردا:«چرا جواب پیامم دیر شد؟»پسفردا:«چرا وقتی وارد شدی اول به من سلام نکردی؟»هیچکدام به تنهایی نشانه بیماری نیست.اما اگر پشت همه اینها یک سؤال تکراری وجود داشته باشد:«آیا من برای تو مهم هستم؟»آنوقت باید به لایه عمیقتر نگاه کرد.شاید مسئله لایک نباشد.مسئله ارزشمندی است.و اینجاست که «گدا» میتواند در هر طبقه اجتماعی زندگی کند.گدا بودن لزوماً به معنای نداشتن پول نیست.ممکن است آدمی خانهای بزرگ داشته باشد...ماشین خوبی داشته باشد...موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشد...اما از نظر عاطفی دائماً در حال گدایی باشد.گدایی توجه.گدایی تأیید.گدایی عشق.گدایی احترام.گدایی دیده شدن.و شاید عجیبترین شکل آن این باشد که:آدم از همه چیز برخوردار باشد، اما هنوز احساس کند «کافی نیست».اما راه سالم چیست؟نه بینیازی.نه سرکوب نیاز.نه اینکه بگوییم:«من به هیچکس احتیاج ندارم.»این هم میتواند شکل دیگری از دفاع باشد.انسان موجودی وابسته و در عین حال مستقل است.ما به دیگران نیاز داریم.اما باید بتوانیم نیازمان را به زبان بیاوریم، نه اینکه دیگری را مسئول حدس زدن آن کنیم.مثلاً به جای:«تو اصلاً به من توجه نمیکنی.»بگو:«امروز خیلی به توجهت احتیاج دارم. میتونی نیم ساعت فقط با من باشی؟»به جای:«اگر دوستم داشتی این کار رو میکردی.»بگو:«این کار برای من معنای مهمی داره و دوست دارم اگر میتونی انجامش بدی.»به جای:«هیچکس منو نمیفهمه.»بگو:«الان بیشتر از راهحل، نیاز دارم فقط به حرفم گوش بدی.»ببینید چه اتفاقی افتاد.همان نیاز...اما بدون بازی.آدم بالغ میتواند «نه» بشنود.این شاید سختترین قسمت باشد.اگر من درخواست کنم و تو بگویی:«نه.»من ممکن است ناراحت شوم.اما لازم نیست نتیجه بگیرم:«پس من دوستداشتنی نیستم.»این همان نقطهای است که عزتنفس خودش را نشان میدهد.رد شدن از یک درخواست، مساوی رد شدنِ خودِ من نیست.این جمله ساده، میتواند بسیاری از روابط را نجات دهد.دفعه بعد که از کسی ناراحت شدی، قبل از اینکه شکایت کنی، از خودت بپرس:«اگر قرار بود بهجای گلایه، یک درخواست روشن داشته باشم، چه میگفتم؟»مثلاً:«تو هیچوقت کنار من نیستی.»تبدیل شود به:«امشب دوست دارم نیم ساعت کنارم بنشینی و فقط به حرفم گوش بدهی.»یا:«هیچوقت به من اهمیت نمیدی.»تبدیل شود به:«وقتی پیامم بیپاسخ میمونه مضطرب میشم؛ اگر سرت شلوغه، فقط بهم بگو بعداً جواب میدی.»این تغییر کوچک، انسان را از جایگاه قربانی به جایگاه فاعل میآورد.و شاید این یکی از تفاوتهای مهم «گدا» با انسان بالغ باشد:گدا میگوید:«تو باید چیزی به من بدهی تا من احساس ارزش کنم.»انسان بالغ میگوید:«من نیاز دارم و میتوانم آن را درخواست کنم؛ اما ارزش من وابسته به پاسخ تو نیست.»این یعنی استقلال واقعی.استقلالی که به معنای بینیازی نیست.بلکه یعنی:میتوانم به تو نیاز داشته باشم، بدون اینکه مالک نیاز من باشی.و شاید حالا بتوانیم دوباره به آواز گدا برگردیم.او فقط درباره چیزهایی که ندارد حرف نمیزند.او به ما یادآوری میکند که انسان چقدر راحت میتواند تمام زندگیاش را از جایگاه «به من بده» تجربه کند.اما سؤال نهایی این نیست که:«چقدر داری؟»سؤال عمیقتر این است:«آیا میتوانی نیاز داشته باشی، بدون اینکه خودت را کوچک کنی؟»چون نیازمند بودن، ضعف نیست.خودت را برای گرفتنِ چیزی که نیاز داری از بین بردن، مسئله است.📌 ادامه دارد...✍️ 👤 #مهدی_شفیعی#Mahdi_Shafiei🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...📌 کانالهای مکمل:مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره📲 اینستاگرام🔗 @carljung ©️



