
اشعار اختصاصی از مجموعه ادبی چامه شعر و غزل@chaame تلفیق تک بیت و تصویر@chaameadmin تماس با ما
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 50 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 51 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
شرمندهام که همت آهو نداشتم شصت و سه سال راه به این سو نداشتماقرار میکنم که من این هایوهویها داشتم همیشه ولی هو نداشتمجسمی معطر از نفسی گاه داشتم روحی به هیچ رایحه خوشبو نداشتمفانوس بخت گمشدگان همیشهام حتی برای دیدن خود سو نداشتموایا به من که با همهی همزبانیام در خانواده نیز دعاگو نداشتمشعرم صراحتیست دلآزار، راستش راهی به این زمانهی نه تو نداشتمنیشم همیشه بیشتر از نوش بوده است باور نمیکنید که کندو نداشتم؟میشد که بندگی کنم و زندگی کنم اما من اعتقاد به تابو نداشتمآقا شما که از همهکس باخبرترید من جز سری نهاده به زانو نداشتمخوانده و یا نخوانده به پابوس آمدم؟ دیگر سوال دیگری از او نداشتم#محمدعلی_بهمنی@chaameghazal ⛱️
امیدِ زیستنم دیدنِ دوبارۀ توستقراربخشِ دلم تابِ گاهوارۀ توستتو ای شکوفۀ ایّام آرزومندی!بمان که دیدۀ من روشن از نِظارۀ توستنگاه پاک توام صبح آفتابی بودکنون چراغِ شبم چشمِ پرستارۀ توستبه یک اشاره مرا رخصت پریدن بخشکه مرغِ وحشی دل رامِ یک اشارۀ توستبه پارهکردنِ اوراقِ هر کتاب مکوشدلم کتابِ پریشانِ پارهپارۀ توستشبی نماند که بی گریهام به سر نرسیدزلالِ اشکِ پدر برقِ گوشوارۀ توستدلم چو موج به سر میدود ز بیمِ زَوالکرانهای که پناهش دهد کنارۀ توستخجسته پوپک من، ای یگانه کودک من!امید زیستنم دیدنِ دوبارۀ توست#نادر_نادرپور @chaameghazal ⛱️
دل را ز کینه هر که سبکبار کرده استبالین و بستر از گلِ بیخار کرده استروشن گهر کسی است که هر خوب و زشت رابر خویشتن چو آینه هموار کرده استاِستادگی ز عمر سبکرو طمع مدارسیلاب را که خانه نگهدار کرده است؟ایجاد میکند به شکرخنده صبح راروز مرا کسی که شب تار کرده استدستم ز کار و کار من از دست رفته استتا بهله دست در کمر یار کرده استدر عین وصل میتپد از تشنگی به خاکآن را که شوق، تشنهٔ دیدار کرده استفارغ ز دور باش بود چشم پاکبینآیینه را که منع ز دیدار کرده است؟شهباز انتقام تلافی کند به زخمهر خندهای که کبک به کهسار کرده استممنونم از غبار کسادی که این حجابفارغ مرا ز ناز خریدار کرده استصائب! فریب خنده شادی نمیخوردهر کس دلی ز گریه سبکبار کرده است#صائب_تبریزی @chaameghazal ⛱️
ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دلبگفتمش که زهی خوبی خدا ای دلغلام توست هزار آفتاب و چشم و چراغز پرتو تو ظلالست جانها ای دلنهایتیست که خوبی از آن گذر نکندگذشت حسن تو از حدّ و منتها ای دلپری و دیو به پیش تو بستهاند کمرملک سجود کند و اختر و سما ای دلکدام دل که بر او داغ بندگیّ تو نیست؟کدام داغِ غمی، کش نِهای دوا، ای دلبه حکم توست همه گنجهای لم یزلیچه گنجها که نداری تو در فنا ای دلنظر ز سوختگان وامگیر کز نظرتچه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دلبگفتم این مه ماند به شمس تبریزیبگفت دل که کجایست تا کجا ای دل؟#مولوی @chaameghazal ⛱️
ز نعره کف به لب آورده رود دیوانههراز ــ اشتر مست هزارکوهانه ــنسیم خیس ز دریا وزیده، گاهی نرمزند به کاکل سبز درختها، شانهو گاه در نی سحرآورش ــ به چوپانی ــدمان، فتاده پی گلههای پروانههوای درّهٔ «یوش» است، این که میآیدربوده عطر گل از باغهای «افسانه»مسیر من همه دالان سبز و میگذرمخموش و میکندم این سؤال، دیوانه:کزین بهار که من میکنم گذر آیابه ناگزیر، خزان میکند گذر یا نه؟مرا هوای غزل گفتن است و دُر سفتنبه گوشواریات ای نازنینِ دردانه!ببین که تا دهدم سر به دشت و جنگل و کوهمرا، هوای تو، بیرون کشید از خانهسفر، گریختنی در مه است، سوی امید؟و یا گریختن از خویش، ناامیدانه؟ز خود چگونه گریزم که بار خویشتنمامانتی است هم از سرنوشت بر شانه#حسین_منزوی @chaameghazal ⛵️
کم شدن در کم شدن دین من استنیستی در هستی آیین من استحال من خود در نمیآید به نطقشرح حالم اشک خونین من استکار من با خلق آمد پشت و رویکافرین خلق نفرین من استتا پیاده میروم در کوی دوستسبز خنگ چرخ در زین من استاز درش گردی که آرد باد صبحسرمهٔ چشم جهانبین من استچون به یک دم صد جهان از پس کنمبنگرم گام نخستین من استمن چرا گرد جهان گردم چو دوستدر میان جان شیرین من استماهرویا عشق تو گر کافری استاین چنین صد کافری دین من استگر بسوزم زآتش عشقت رواستکآتش عشق تو تسکین من استتا دل عطار خونین شد ز عشقخاک بستر خشت بالین من است#عطار_نیشابوری @chaameghazal ⛵️
به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی راکه یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی رامنم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب میبیندبه روی شانههایش فوج کفترهای چاهی رازلیخاها اگر پیراهنی پاره نمیکردندبه یوسفها که میآموخت رسم بی گناهی را؟سواری خستهام از کوه پایین آمدم دختر!ببند این زخمهای کهنهٔ مشروطه خواهی راتفنگ و اسب را دادم به جای شانهٔ نقرهبکش هموارتر کن پیچ و تاب این دو راهی راچه می فهمند سربازان مست روس و عثمانیشمیم اشکهایم روی کاغذهای کاهی را؟سپیداری که بر آن پیکر ستّارخان رقصانچه سازد شرمساری را؟ چه نالد روسیاهی را؟سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذارمگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی رارهاتر از سر زلفت بخند امشب، پریشانمبرقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را#حامد_عسکری@chaameghazal ⛱️
گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنممن نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنمهر زمان بی روی ماهی همدم آهی شومهر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنمحلقههای موج بینم، نقش گیسویی کشمخندههای صبح بینم، یاد رخساری کنمگر سر یاری بود بخت نگونسار مراعاشقیها با سر زلف نگونساری کنمباز نشناسد مرا از سایه چشم رهگذارتکیه چون از ناتوانیها به دیواری کنمدرد خود را میبرد از یاد گر من قصّهایاز دل سرگشته با صید گرفتاری کنمنیست با ما لاله و گل را سرِ الفت رهیمیروم تا آشیان در سایهٔ خاری کنم#رهی_معیری@chaameghazal 🌱
مرا خود با تو چیزی در میان هستوگرنه روی زیبا در جهان هستوجودی دارم از مهرت گدازانوجودم رفت و مهرت همچنان هستمبر ظن کز سرم سودای عشقترود تا بر زمینم استخوان هستاگر پیشم نشینی دل نشانیو گر غایب شوی در دل نشان هستبه گفتن راست ناید شرح حسنتولیکن گفت خواهم تا زبان هستندانم قامتست آن یا قیامتکه میگوید چنین سرو روان هستتوان گفتن به مه مانی ولی ماهنپندارم چنین شیرین دهان هستبجز پیشت نخواهم سر نهادناگر بالین نباشد آستان هستبرو سعدی که کوی وصل جاناننه بازاریست کان جا قدر جان هست#سعدی@chaameghazal ⛱️
کو پای آن که باز به کوی شما رسمآنجا مگر به یاری باد صبا رسمجایی که قاصدان سحر راه گم کنندمن مانده در غروب بیابان کجا رسمدر راه عشق او چه سواران که پی شدندآنگاه من ، پیاده ی بی دست و پا رسم ؟بانگ غمم که رفتم و سر کوفتم به کوهدیگر اگر به گوش رسم چون صدا رسماندوه نامرادی اسکندرم کشدچون خضر اگر به چشمه ی آب بقا رسمگفتم ز فیض جام شما کام ما رواستباور نداشتم که بدین ناروا رسمدرد برهنگان جهانم به ره کشیدهرگز نخواستم که به اسب و قبا رسممی آمدم که در شب این دل گرفتگانچون باد صبح با نفس دلگشا رسمبنمایمت که در دل تنگم چه ناله هاستچون نای اگر به همنفسی آشنا رسممردم در این خیال و هنوزم امید هستکآخر به دیده بوسی آن دل ربا رسمیکی شب چراغ صاعقه گیرم به راه صبحوانگاه همچو رعد به بانگ رسا رسمچون سایه گرچه در شب تاریک گم شدمدر روشنای روز ز هر سو فرا رسم#هوشنگ_ابتهاج@chaameghazal ⛱️
در کوی تو عاشقان درآیند و روندخون جگر از دیده گشایند و روندما بر در تو چو خاک ماندیم مقیمورنه دگران چو باد آیند و روند#عراقی @chaameghazal ⛵️
عهد با زلف تو بستیم خدا میداندسر موئی نشکستیم خدا میداندبا خیال تو نشستیم به هر حال که بودنزد غیری ننشستیم خدا میداندهر خیالی که گشادیم به رویش دیدهدر زمان نقش نو بستیم خدا میداندسرّ ما از نظر اهل نظر پنهان نیستدر همه حال که هستیم خدا میدانددر دل ما نتوان یافت هوای دگریجز خدا را نپرستیم خدا میداندگر همه خلقِ جهان مستی ما دانستندگو بدانند که مستیم خدا میدانددر خرابات مغان سیّد سرمستانیمتو چه دانی ز چه دستیم؟ خدا میداند...#شاه_نعمتالله_ولی@chaameghazal 🪭
ماه شهرآشوب من، هرگه به راهی بگذردشهر پُر غوغا شود، چونان که ماهی بگذردروزم از هجران سیه شد، آفتاب من کجاست؟تا به سویم در چنین روز سیاهی بگذردچون به ره میبینمش، بیخود تظلّم میکنمهمچو مظلومی که بر وی پادشاهی بگذردای که در عشقِ بتان، لاف صبوری میزنیصبر کن تا زین حکایت، چند گاهی بگذردنگذرد، گر سالها باشم به راهش منتظرور دمی غایب شوم، آن دم چو ماهی بگذردبا وجود آنکه آتش زد مرا در جان و دلدل نمیخواهد که سویش دود آهی بگذردساقیا لب تشنه مُردم، کاش بر من بگذریوه! چه باشد آب حیوان بر گیاهی بگذرد؟در صف خوبان، تو در جولان و خلقی در فغانهمچو آن شاهی که با خیل و سپاهی بگذردگفت: میخواهم که از پیش هلالی بگذرمآه! گر ظلمی چنین بر بیگناهی بگذرد!#هلالی_جغتایی@chaameghazal 🌙
از شوق تماشای شب چشم تو سرشارآیینه به دست آمدهام بر سر بازارهر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیستیادآوری خاطرهی بوسهی دیدارروزی که شکست آینه با گریه چه میگفت؟دیوار به آیینه و آیینه به دیوارکشتم دل خود را که نبینم دگری رایک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار! چون رود که مجبور به پیمودن خویش استآزاد و گرفتارم، آزاد و گرفتار...ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خوردبرخیز فدای سرت، انگار نه انگار!تا لحظهی بوسیدن او فاصلهای نیستای مرگ، به قدر نفسی دست نگهدار#فاضل_نظری@chaameghazal ⛱️
ای رفته به خواب، روحِ آوارهٔ توغیر از تو کسی نمیکند چارهٔ تواز خندهٔ صبح ساده مگذر، شایدبا او خبر خوشیست دربارهٔ تو#میلاد_عرفانپور @chaameghazal 🌱
غبار نیست که بر گرد عارض ترش است اینگذشته پادشه حُسن گَرد لشکرش است ایننه خط غالیهسا دور عارض مهش است اینهمای حُسن پریده است و سایهٔ پرش است اینستاده بر سر نعشم، گرفته دست به مژگانکه این قتیل نگاه منست و خنجرش است اینکتاب نیست که میخواند آن نگار به مکتبکند حساب شهیدان خویش و دفترش است ایننشان آبله دیدم به روی یار بگفتمقسم به آیهٔ رحمت که اصل جوهرش است اینهزار مرتبه بر قبر من گذشت و نگفتاکه این شهید، شهید من است و مقبرش است ایننظر در آینه کرد آن نگار رو با خود گفت!خوشا به حال دل عاشقی که دلبرش است این#شاطر_عباس_صبوحی @chaameghazal ⛱️
خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرودبه هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرودطمع در آن لبِ شیرین نکردَنَم اولیولی چگونه مگس از پِی شکر نرودسوادِ دیدهٔ غمدیدهام به اشک مشویکه نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرودز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدارچرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نروددلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجاییکه هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرودمکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مستکه آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرودمنِ گدا هوس سروقامتی دارمکه دست در کمرش جز به سیم و زر نرودتو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگریوفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرودسیاه نامهتر از خود کسی نمیبینمچگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرودبه تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفیدچو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرودبیار باده و اول به دستِ حافظ دهبه شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود#حافظ@chaameghazal ⛱️
موج اگر موج است، باید ترک آرامش کند هرچه ساحل سنگدلتر بیشتر کوشش کندساقیا جام مرا پیش از طلب لبریز کن شاه را عیب است گر درویش از او خواهش کنداین سخن بر تارک تاج سلیمان حک شده است محترمتر میشود سلطان اگر بخشش کندزینت ظاهر کجا، حسن خدادادی کجا؟زشترو زیبا نگردد هرچه آرایش کندعشق رهوار است اما بر زمین هم میزند رخشِ اهلی را، سوار نابلد سرکش کندآنکه در صلح است با خود، با جهان در جنگ نیست کاش میآموخت انسان با خودش سازش کندعشق زنجیر قوافی را ز دستم باز کرد میبرم فرمان دل را تا چه فرمایش کند#فاضل_نظری @chaameghazal ⛵️
ای قبای پادشاهی راست بر بالای توزینتِ تاج و نگین از گوهرِ والای توآفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهداز کلاهِ خسروی رخسارِ مهسیمایِ توجلوهگاهِ طایرِ اقبال باشد هر کجاسایه اندازد همایِ چترِ گردونسایِ تواز رسومِ شرع و حکمت با هزاران اختلافنکتهای هرگز نشد فوت از دلِ دانای توآب حیوانش ز منقارِ بلاغت میچکدطوطیِ خوشلهجه یعنی کلک شکّرخای توگرچه خورشیدِ فلک چشم و چراغ عالم استروشناییبخشِ چشم اوست خاک پای توآن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگارجرعهای بود از زلالِ جام جانافزای توعرضِ حاجت در حریم حضرتت محتاج نیستراز کس مخفی نمانَد با فروغِ رایِ توخسروا پیرانهسر حافظ جوانی میکندبر امیدِ عفوِ جانبخشِ گنهفرسایِ تو #حافظ @chaameghazal ⛵️
عاقد دوباره گفت: وکیلم؟...پدر نبودای کاش در جهان ره و رسم سفر نبودگفتند: رفته گُل... نه... گُلی گُم... دلش گرفتیعنی که از اجازهٔ بابا خبر نبودهجده بهار منتظرش بود و برنگشتآن فصلهای سرد که بی دردسر نبودای کاش نامه، یا خبری، عطر چفیهایرویای دخترانهٔ او بیشتر نبودعکس پدر، مقابل آیینه، شمعدانآن روز، دور سفره به جز چشم تر نبودعاقد دوباره گفت: وکیلم؟... دلش شکستیعنی به قاب عکس امیدی دگر نبوداو گفت: با اجازه ی بابا بله، بلهمردی که غیر خاطرهای مختصر نبود#پروانه_نجاتی@chaameghazal ⛱️
گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شویتاج عالم گردی و فخر بنی آدم شویسایهای شو تا اگر خورشید گردد آشکارتو چو سایه محو خورشید آیی و محرم شویجانت در توحید دایم معتکف بنشسته استتو چرا در تفرقه هر دم به صد عالم شوی؟بودهای همرنگ او از پیش و خواهی بد ز پساین زمان همرنگ او شو نیز تا همدم شویچون نداری ز اوّل و آخر خبر جز بیخودیگر بکوشی در میانه بیخود اکنون هم شویرنگ دریا گیر چون شبنم ز خود بیخود شدهتا شوی همرنگ دریا گرچه یک شبنم شویچیست شبنم یک نم از دریاست ناآمیختهگر بیامیزی تو هم در بحر کل بیغم شویور در آمیزی ز غفلت با هزاران تفرقهچون نتابد بحر صحبت بو که تو محرم شویدل پراکنده روی از جام جم در آینهجز پراکنده نبینی از پی ماتم شویهیچ بودی هیچ خواهی شد کنون هم هیچ باشزانکه گر تو هیچ گردی تو ز هیچی کم شویگر تو ای عطار هیچ آیی همه گردی مدامور همه خواهی چو مردان هیچ در یک دم شوی#عطار_نیشابوری @chaameghazal ⛵️
در این زمانهی بی های و هوی لال پرستخوشا به حال کلاغان قیل و قال پرستچگونه شرح دهم لحظه لحظهی خود رابرای این همه ناباور خیال پرست؟به شب نشینی خرچنگهای مردابیچگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟رسیدهها چه غریب و نچیده میافتندبه پای هرزه علفهای باغ کال پرسترسیدهام به کمالی که جز اناالحق نیستکمال دار برای من کمال پرستهنوز زندهام و زنده بودنم خاریستبه چشمْ تنگی نامردم زوال پرست#محمدعلی_بهمنی@chaameghazal ⛵️
هرگزت عادت نبود این بیوفاییغیر ازین نوبت که در پیوند ماییمن هم اوّل روز دانستم که بر منزود پیوندی، ولی دیری نپاییمیکنم یادت به هر جایی که هستمگر چه خود هرگز نمیگویی: کجایی؟رخ نمودن را نشانی نیست پیدانقد میبینم که رنجی مینماییگر نپرسی حال من عیبی نباشدکین شکستن خود نیرزد مومیاییچشم ما را روشنی از توست و بیتوهرگزش ممکن نباشد روشناییاوحدی بیگانه بود از آستانتورنه با هر کس که دیدم آشنایی#اوحدی @chaameghazal ⛱️
تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کندر جهان گریاندن آسانست، اشکی پاک کنگر نسیم فیض خواهی از گلستان وجودیک سحر چون گل به عشق او گریبان چاک کنهرکه بار او سبکتر راه او نزدیکتر بار تن بگذار و سِیرِ انجم و افلاک کنتا ز باغ خاطرت گلهای شادی بشکفدهرچه در دل تخم کین داری به زیر خاک کنتا شوی فارغ بهار از بازپرس ابلهانصوم رحمن گیر و چندی در سخن امساک کن#ملک_الشعرا_بهار@chaameghazal ⛱
سبزه خط میدمد از لعل جانان غم مخورمیشود سیراب خضر از آب حیوان غم مخوربر سر انصاف خواهد آمد آن چشم سیاهمیشود آن غمزه کافر مسلمان غم مخورحسن بی پروا به فکر عاشقان خواهد فتادمیشود عالم ز عدل خط گلستان غم مخوراز نزول کاروان خط به منزلگاه حسندل برون میآید از چاه زنخدان غم مخورخط مشکین میکند کوتاه دست زلف رامیرسد غمهای بی پایان به پایان غم مخورآتش بی زینهار حسن در دوران خطبر دل بیتاب خواهد شد گلستان غم مخورخط حمایت میکند دل را ز دست انداز زلفمصر اعظم میشود این ملک ویران غم مخورصبح امیدی که پنهان است دردلهای شبمیشود طالع ازان چاک گریبان غم مخوربوی پیراهن نخواهد ماند در زندان مصرخواهد افتادن به فکر پیرکنعان غم مخوردیده لب تشنه از رخسار شبنم خیز اوغوطه خواهد خورد در دریای احسان غم مخورازره گفتار، این موربه خاک افتاده رامیدهد مسند ز دست خود سلیمان غم مخورگرد خواری پیش خیز شهسوار عزت استزینهار ای ماه مصر از چاه و زندان غم مخورچون فتد دامان ساحل کشتی مارا به دستخاک خواهد زد به چشم شور طوفان غم مخورچون خط شبرنگ، صائب ازلب سیراب اوغوطهها خواهی زدن درآب حیوان غم مخور#صائب_تبریزی @chaameghazal ⛵️
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روزتا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روزدنیا زن پیریست چه باشد ار توبا پیر زنی انس نگیری دو سه روز؟#ابوسعید_ابوالخیر@chaameghazal 🌱
ای روی تو راحت دل منچشم تو چراغ منزل منآبیست محبّت تو گوییکآمیخته اند با گِل منشادم به تو مرحبا و اهلاًای بختِ سعیدِ مُقبل منبا تو همه برگها مهیّاستبی تو، همه هیچ حاصل منگویی که نشستهای شب و روزهر جا که تویی مقابل منگفتم که مگر نهان بماندآنچ از غم توست بر دل منبعد از تو هزار نوبت افسوسبر دورِ حیاتِ باطلِ منهر جا که حکایتی و جمعیهنگامهٔ توست و محفل منگر تیغ زند به دست سیمینتا خون چکد از مفاصل من -کس را به قصاص من مگیریدکز من بحلست قاتل من#سعدی@chaameghazal 🪭
کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیستوز قفس قالبش مرغ دل آواره نیستوزن کجا آورد خاصه به میزان عشقگر زر عشاق را سکهٔ رخساره نیستهر نفسم همچو شمع زاربکش پیش خویشگر دل پر خون من کشتهٔ صد پاره نیستگر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیمچارهٔ کارم بکن کز تو مرا چاره نیستهر که درین راه یافت بوی می عشق تومست شود تا ابد گر دلش از خاره نیستهست همه گفتگو با می عشقش چه کارهرکه درین میکده مفلس و این کاره نیستدرد ره و درد دیر هست محک مرد رادلق بیفکن که زرق لایق میخواره نیستدر بن این دیر اگر هست میت آرزودرد خور اینجا که دیر موضع نظاره نیستگشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنکعهد ندارد درست هر که درین پاره نیست#عطار_نیشابوری@chaameghazal ⛵️
ماه چنین کس ندید خوشسخن و کشخرامماه مبارکطلوع سرو قیامتقیامسرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جایماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بامتا دل از آن تو شد دیده فرو دوختمهر چه پسند شماست بر همه عالم حرامگوش دلم بر در است تا چه بیاید خبرچشم امیدم به راه تا که بیارد پیامدعوت بیشمع را هیچ نباشد فروغمجلس بیدوست را هیچ نباشد نظامدر همه عمرم شبی بیخبر از در درآیتا شب درویش را صبح برآید به شامبار غمت میکشم وز همه عالم خوشمگر نکند التفات یا نکند احترامرای خداوند راست حاکم و فرمانرواستگر بکشد بندهایم ور بنوازد غلامای که ملامت کنی عارف دیوانه راشاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدامگو به سلام من آی با همه تندی و جوروز من بیدل ستان جان به جواب سلامسعدی اگر طالبی راه رو و رنج بریا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام#سعدی @chaameghazal ⛵️
خاکم که جای پای تو را ناز میکنمبادم که رو به عشق تو پرواز میکنمآبم که هرچقدر سرم میخورد به سنگراهی جدید رو به افق باز میکنماین آتشی که ریخته از آه سینهامیک شِمّه از غمی است که ابراز میکنمدر یال مادیان کَهَر میخورم گرهراه رهایی است که آغاز میکنمقد میکشم دوباره در انبوهی از درختخود را شبیه سرو سرافراز میکنمای عشق، ای عصای دل بیقرار منیک روز با وجود تو اعجاز میکنم...#سیده_تکتم_حسینی@chaameghazal ⛱
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم توییماه پشتِ ابر پنهان شد، گمان کردم توییردّ پایی تازه از پشتِ صنوبرها گذشتچشمِ آهوها هراسان شد، گمان کردم توییای نسیمِ بی قرارِ روزهای عاشقیهرکجا زلفی پریشان شد، گمان کردم توییسایهی زلفِ کسی چون ابر بر دوزخ گذشتآتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم توییباد پیراهن کشید از دستِ گلها ناگهانعطرِ نیلوفر فراوان شد، گمان کردم توییچون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمتغنچهای سر در گریبان شد، گمان کردم توییکشتهای در پای خود دیدی؛ یقین کردی منمسایهای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی#فاضل_نظرى @chaameghazal ⛱
زلفِ چون دوش، رها تا به سرِ دوش مکنای مه امروز پریشان ترم از دوش مکنای سر زلف سیه، دیگرم آشفته مسازاین همه با مه من دست در آغوش مکنمست و مدهوشم از آن لب سخنِ تلخ مگویبیش از این زهر به جام من مدهوش مکنگوهر اشک مرا بین و ز چشمم مفِکنسخن مدّعیان را گهر گوش مکنعهد کردی که کُشی «فرصت» خود را روزیفرصت ار یافتی این عهد فراموش مکن#فرصت_شیرازی@chaameghazal 🌱
ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینستبهانه کن که بتان را بهانه آیینستاز آن لب شکرینت بهانههای دروغبه جای فاتحه و کاف و ها و یاسین استوفا طمع نکنم زانکه جور خوبان راطبیعت است و سرشت است و عادت و دینستاگر ترش کنی و رو ز ما بگردانیبه قاصد است و به مکر است و آن دروغینستز دست غیر تو اندر دهان من حلوابه جان پاک عزیزان که گرز رویینستهزار وعده ده آنگه خلاف کن همه راکه آن سراب که ارزد صد آب خوش اینستزر او دهد که رخش از فراق همچو زر استچرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینستجواب همچو شکر او دهد که محتاج استجواب تلخ تو را صد هزار تمکینستجمال و حسن تو گنج است و خوی بد چون ماربقای گنج تو بادا که آن برونینستقماش هستی ما را به ناز خویش بسوزکه آن زکات لطیفت نصیب مسکینستبرون در همه را چون سگان کو بنشانکه در شرف سر کوی تو طور سینینستخورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوندجفای عشق کشیدن فن سلاطین استامام فاتحه خواند ملک کند آمینمرا چو فاتحه خواندم امید آمینستهر آن فریب کز اندیشه تو میزایدهزار گوهر و لعلش بها و کابینستچنانکه مدرسه فقه را برون شوها استبدانکه مدرسه عشق را قوانینستخمش کنیم که تا شرح آن بگوید شاهکه زنده شخص جهان زان گزیده تلقینست#مولوی@chaameghazal ⛱
درون آینهی روبرو چه میبینی؟تو ترجمان جهانی بگو چه میبینی؟ تویی برابر تو، چشم در برابر چشمدر آن دو چشم پر از گفتوگو چه میبینی؟ تو هم شراب خودی، هم شرابخوارهی خودسوای خون دلت، در سبو چه میبینی؟ به چشم واسطه در خویشتن که گم شدهایمیان همهمه و هایوهو چه میبینی؟ به دار سوخته این نیمسوز عشق و امیدکه سوخت در شرر آرزو چه میبینی؟ در آن گلولهی آتشگرفتهای که دل استو باد میبردش سو به سو، چه میبینی؟#حسین_منزوی@chaameghazal ⛵️
با بخت در عتابم و با روزگار هموز یار در حجابم و از غمگسار همبر دوستان نکالم* و بر اهل بیت نیزبر آسمان وبالم و بر روزگار هماندر جهان منم که محیط غم مراپایان پدید نیست چه پایان کنار همحیرانم از سپهر چه حیران؟ که مست نیزمحرومم از زمانه، چه محروم؟ خوار همروزم به غم فرو شُد، لابل که عمر نیزحالم به هم برآمد لابل که کار همکس را پناه چون کنم و راز چون دهم؟کز اهل بینصیبم و از رازدار همبر بویِ همدمی که بیابم یگانه رنگعمرم در آرزو شد و در انتظار همامروز مردمی و وفا کیمیا شده استای مرد! کیمیا چه؟ که سیمرغوار همبر مردم اعتماد نمانده است در جهانگفتی که اعتماد، مگو زینهار همگویند کار طالع خاقانی از فلکامسال بد نبود، چو امسال، پار همبا این همه به دولت احمد در این زمانسلطان منم بر اهل سخن، کامکار هم #خاقانی*: اشتهار به رسوایی، عذاب@chaameghazal ⛵️
به جسمِ چوبی من عطری از گیاه دمیدبه روحِ راهبهام رغبتِ گناه دمیدامید اَسمرِ من در دلم فروزان شدمیانِ هیمنه ام شعله شعله آه دمیدوجودِ مشتعلم میوهی نخستین شدبه روی گونهی من دانهای سیاه دمیدهبوطِ کوچکِ من خالی از ترنّم بودکه در فلوتِ لبم شوری از سه گاه دمیدبه خوابِ سبزقباهایِ چشم من پر دادگشود پلک مرا و در آن نگاه دمیدبه روی شاخهی من خوشه خوشه مُو آویختو ریشههای مرا بینِ خانقاه دمیدبه خاکِ صورت من فوت کرد، زیبا بود!کسی که در دل من عشق و اشتباه دمید#سیده_تکتم_حسینی @chaameghazal ⛱️
چه دارد این صفات حاجت آیاتبه جز ورد دعای حضرت ذاتغنا و فقرهستی «لا» و «الّا» استگدایی نفی و شاهنشاهی اثباتفسون ظاهر و مظهر مخوانیدخیال است این چه تمثال و چه مرآتجهان گل کردهٔ یکتایی اوستندارد شخص تنها جز خیالاتنباشد مهر اگر صبح تبسّمکه خندد جز عدم بر روی ذرّاتمه و سال و شب و روزت مجازیستحقیقت نه زمان دارد نه ساعاتنشاط و رنج ما تبدیل اوضاعبلند و پست ما تغییر حالاتهمین غیب و شهادت فرق داردمعانی در دل و بر لب عباراتفروغی بسته بر مرآتِ اعیانچراغانِ شبستانِ محالاتنه او را جز تقدّس میل آثارنه ما را غیر معدومی علاماتتو و غافل ز من، افسوس، افسوسمن و دور از درت، هیهات، هیهاتزبان شرم اگر باشد به کامتخموشی نیست بیدل جز مناجات#بیدل_دهلوی @chaameghazal ⛵️
دستور چرا؟ برو تمنّایش کنبا گریه بخوان و باز معنایش کنآن نامهٔ عاشقانه را یادت هست؟در این همه بخشنامه پیدایش کن#میلاد_عرفانپور@chaameghazal 🌱
مادرم شاعر نیستدر عوض نصف غزلهای جهان را گفتهشعر را میفهمدمادرم قافیۀ لبخند استوزنِ احساسردیفِ بودنمادرم مثنوی معنوی استحافظ و سعدی و خیام و نظامی...اصلاًمادرم شعرترین منزوی استمن رباعی هستمخواهرانم غزلاندپدرم شعر سپیدخانۀ ما شب شعرصبح، بیدل داریمبا کمی نان و پنیرظهر، سهراب و شمیم ریحانشب، رهی یا قیصرمادرم شاعر نیستدر عوض نصف غزلهای جهان را گفتهدفتر شعرش: آبناشرش: آیینهو محل توزیع: خانهٔ کوچک ما...#رضا_احسان_پور@chaameghazal ⛱️
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟نه قوّتی که توانم کناره جُستن از اونه قدرتی که به شوخیش در کنار کشمنه دست صبر که در آستین عقل برمنه پای عقل که در دامن قرار کشمز دوستان به جفا سیرگَشت مردی نیستجفای دوست، زنم گر نه مردوار کشم!چو میتوان به صبوری کشید جور عدوچرا صبور نباشم که جور یار کشم؟شراب خوردهٔ ساقی ز جام صافی وصلضرورت است که درد سر خمار کشمگلی چو روی تو گر در چمن به دست آیدکمینه دیدهٔ سعدیش پیش خار کشم #سعدی@chaameghazal ⛵️
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کردخلق را از طرّهات آشفتهتر خواهیم کرداول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست،پس، جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کردجان اگر باید به کوی ات، نقد جان خواهیم دادسر اگر باید به راهت، ترک سر خواهیم کرددر غم عشق تو با این نالههای دردناکاختر بیدادگر را دادگر خواهیم کردهرکسی کام دلی آورده درکویت بهدستماهم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کردتا جهانی درخور شرح غمت پیدا کنیم،خویش را زین عالم فانی بدر خواهیم کردتاکه ننشیند به دامانت غبار از خاک ماروی گیتی را ز آب دیده، تر خواهیم کردیا ز آه نیم شب، یا از دعا، یا از نگاههرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کردلابهها خواهیم کردن تا به ما رحم آوریور بهبیرحمی زدی فکر دگر خواهیم کردچون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشتپس سرکوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد#ملکالشعرا_بهار@chaameghazal ⛵️
مثل كوهيم و از اين فاصلههامان چه غم استلذت عشق من و تو نرسيدن بههم استما دو مغرور، دو خودخواه، دو بدتقديريمعاشقى كردن ما شرح عدم در عدم است مثل يك تابلوى نيمهى نفرين شدهاىدست هركس كه به سوى تو بيايد قلم استعشق را پس زدى اى دوست ولى پيش خداهركه از عشق مبّرا بشود، متهم استمىروى، دور نرو، قبل پشيمان شدنتفكر برگشتن خود باش و زمانى كه كم استقبل رفتن بنشين خاطرهاى زنده كنيم بنشين چاى بريزم، بنشين تازه دم است#سیدتقی_سیدی @chaameghazal ⛱️
یاقوت روان بخش تو تا قوت روانستچشمم ز غمت چشمهٔ یاقوت روانستآن موی میان تو که سازد کمر از مویموئی به میان آمده یا موی میان استدر موی میانت سخنی نیست که خود نیستلیکن سخن ار هست در آن پسته دهانستتا پشت کمان می شکند ابروی شوختپیوسته ز ابروی تو پشتم چو کمانستبا ما به شکر خنده درآ زانکه یقینمکز پستهٔ تنگ تو یقینم بگمانستگفتند که آن جان جهان با تو چنان نیستگوئی که چنانست که با ما نچنانستپنداشت که ما را غم جانست ولیکنما در غم آنیم که او در غم آنستعمری بتمنای رخش می گذرانیمدر محنت و غم گرچه که دنیا گذرانستدر کنج صوامع مطلب منزل خواجوکو معتکف کوی خرابات مغانست#خواجوی_کرمانی@chaameghazal 🪭
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیبه صد دفتر نشاید گفت حسبالحال مشتاقیکِتابٌ بالِغٌ مِنّی حَبیباً مُعْرِضاً عَنّیأَنِ افْعَلْ ما تَری إِنّي عَلی عَهْدی وَ میثاقینگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهتکه خود را بر تو میبندم به سالوسیّ و زرّاقیأَخِلّائی وَ أَحْبابی ذَروا مِنْ حُبِّهِ مابیمَریضُ العِشْقِ لا یَبْری وَ لا یَشْکو إِلَی الرّاقینشان عاشق آن باشد که شب با روز پیونددتو را گر خواب میگیرد نه صاحب درد عشّاقیقُمِ امْلَأْ وَ اسْقِنی کَأْساً وَ دَعْ ما فیهِ مَسْموماًأَما أَنْتَ الَّذی تَسْقی فَعَیْنُ السُّمِّ تَرْیاقیقدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس دهمرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقیسَعی فی هَتْکیَ الشّانی وَ لَمّا یَدْرِ ما شانیأَنَا المَجْنونُ لا أَعْبا بِإِحْراقٍ وَ إِغْراقِمگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداریمگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقیلَقیتُ الْأُسْدَ فِی الغاباتِ لا تَقْوی عَلی صیدیوَ هَذَا الظَّبْیُ فی شیرازَ یسبینی بِأَحْداقِنه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایانبمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی#سعدی@chaameghazal ⛱️
حنجرهها روزهٔ سکوت گرفتندپنجرهها تار عنکبوت گرفتندعقدهٔ فریاد بود و بغضِ گلوگیربُهتِ فصیحِ مرا سکوت گرفتند!نعره زدم: عاشقان گرسنهٔ مرگ انددرد مرا قوتِ لایموت گرفتندچون پر پروانه تا که دست گشودمدست مرا لحظهٔ قنوت گرفتندخطّ خطا بر سرود صبح کشیدندروشنی صفحه را خطوط گرفتند#قیصر_امین_پور @chaameghazal 🌱
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی راوین دلاویزی و دلبندی نباشد موی راروی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدنمشک غمازست نتواند نهفتن بوی راای موافق صورت و معنی که تا چشم منستاز تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی راگر به سر میگردم از بیچارگی عیبم مکنچون تو چوگان میزنی جرمی نباشد گوی راهر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختستدوست دارد ناله مستان و هایاهوی راما ملامت را به جان جوییم در بازار عشقکنج خلوت پارسایان سلامت جوی رابوستان را هیچ دیگر در نمیباید به حسنبلکه سروی چون تو میباید کنار جوی راای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهارمثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی راسعدیا گر بوسه بر دستش نمییاری نهادچاره آن دانم که در پایش بمالی روی را#سعدی@chaameghazal 🪭
گفتم که لبت، گفت لبم آب حیاتگفتم دهنت، گفت زهی حبّ نباتگفتم سخن تو، گفت حافظ گفتاشادیِّ همه لطیفهگویان صلوات#حافظ@chaameghazal ⛱️
دارد از ضبط نفس طبع هوس پرور چه حظ؟جز گرفتاری ز تاب رشته با گوهر چه حظ؟داغ محرومی همان بند غرور سروریستشمع را غیر از غم جانکاهی از افسر چه حظ؟در هوای برگ گل شبنم عبث خون میخوردخواب چون نبوَد، نصیب دیده از بستر چه حظ؟گریهات رنگی نبست از دیدهٔ حیران چه سود؟بی می از کیفیت خمیازهٔ ساغر چه حظ؟کسب دانش سینهٔ خود را به ناخن کندن استمیکنند آیینههای ساده از جوهر چه حظ؟ظلم بر ابله ز منع کامرانیها مکنغیر جوع و شهوت از دنیا بهگاو و خر چه حظ؟رغبت و نفرت بهشت و دوزخ انشا میکندتشنگی میباید اینجا ورنه از کوثر چه حظ؟دادهایم از حاصل اسباب جمعیّت به بادمرغ ما را جز پریشانی ز بال و پر چه حظ؟ای که میخواهی چراغ محفل امکان شویغیر ازین کز دیدهات آتش چکد دیگر چه حظ؟لذت دنیا نمیارزد به تلخیهای مرگکام زهر اندودهای ترغیبت از شکر چه حظ؟جام قسمت بر تلاش جستجو موقوف نیستاز نصیب خضر جزحسرت به اسکندر چه حظ؟چون کمان می بایدت با گوشهٔ تسلیم ساختخانهدار وهم را از فکر بام و در چه حظ؟حسن بیرنگی اثر پیرایهٔ تمثال نیستگرکنی آیینه از خورشید روشنتر چه حظ؟بیدل از ژولیدهمویی طبع مجنون تو راگر نباشد دود سودای کسی در سر، چه حظ؟#بیدل_دهلوی@chaameghazal 🌱
زد آتش در دلم چون شمع، دیدار این چنین بایدنگه در دیدهٔ تر سوخت، رخسار این چنین بایدتپد دل در بر از طرز خرام تازه شمشادشغبارم را به شور آورده، رفتار این چنین بایدخمارآلودهٔ منّت نیم از ساغر و میناشرابم خون، دلم پیمانه، خمّار این چنین بایدز شمع کلبه ام باشد شرر در سنگ روشن ترسیه روزان هجران را شب تار این چنین بایدحزین از دامن پاک نفس، صیقل زدی دل راغبار از خاطر ما رفت، گفتار این چنین باید#حزین_لاهیجی@chaameghazal 🌙