همیشه فاصلهای هستفرشته ذاکراز آن زمان که خواستی در اندرونمان شکل میگیرد و به سویش به راه میافتی…
انتشار: 2026/06/20 07:46 UTCویرایش: 2026/08/01 00:10 UTCدریافت: 2026/08/15 03:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:14 UTC
همیشه فاصلهای هستفرشته ذاکراز آن زمان که خواستی در اندرونمان شکل میگیرد و به سویش به راه میافتیم، پروانهای در مغزمان بال بال میزند کجاست جای رسیدن. بیشتر فکر میکنیم، دقیقتر نقشه میکشیم و محکمتر گام برمیداریم تا به خواستمان نزدیک و نزدیکتر شویم. فرقی نمیکند خواستهمان چه باشد. چه آن خواستهای که در اعماق قلبمان نهان است و فقط خودمان از آن خبر داریم و خودمان؛ چه خواستههای گروهی کوچک که گاهی آشکارش میکنیم و گاهی میپوشانیمش؛ چه خواستههای جمعی بزرگ که در کوچه و خیابان فریاد میزنیم.گاه هر آن چه در توان داریم را رو میکنیم، دستمان را دراز میکنیم و تنها یک قدم با رسیدن فاصله داریم، اما موجی ناگهان، همچون عبور نهنگی از زیر قایقی، ما را به کیلومترها عقبتر پرتاب میکند. اما نهنگی هم که از زیر قایق تق و لق، یا قرص و محکممان نگذرد، خورشید بتابد و آب هم آرام باشد، باز هم بین ما و رسیدن همیشه فاصلهای هست. گاهی این فاصله غمگینمان میکند، گاهی خشمگین و ناامیدمان میکند، گاهی بوی مرگ میدهد. خیلی که خوششانس باشیم و زحمت بکشیم، فاصله کم و کمتر میشود، اما نیست نمیشود.همیشه "فاصله"ای "هست"دچار باید بود*همین دچار بودن است که بوی وصل میدهد. همین دچار بودن است که به هر بار زمین خوردن ما معنا میدهد. دستمان را میگیرد و بلندمان میکند. دچار بودن از جنس عشق است. تهِ جیبت خالی است. کودکت چشمهایش را به لعبتکی چسبانده و پر از خواهش است. میگویی میخرمش، و قلبش آرام میگیرد. نمیدانی چگونه، ولی میخریاش.تهِ قلبت خالی است. مادر سرطانیات که بعد از ماهها زیر آسمان نشسته است، چشم از آسمان برمیدارد و به چشمهای تو چشم میدوزد. با حساسیت زیاد میپرسد "تو میگی خوب میشم؟"، میگویی "خوب میشی مامان". قلبش آرام میگیرد. لبخند میزند. سر بلند میکند و شکر میکند که هنوز زیر آسمان هست، و هنوز کنار دخترش هست. بعد دوباره به چشم تو چشم میدوزد و میگوید "چند روزه که خودمم حس میکنم بهترم." و بعد از بیست روز میمیرد. به خیابان میروی و احتمال میدهی گلوله میخوری و برنمیگردی ولی جنبش پیروز میشود. گلوله نمیخوری و برمیگردی. جنبش شکست میخورد. به جای یک گلوله هزاران گلوله هر روز توی مغزت شلیک میشود.کودک با خواستههای ناممکنش، مامان با مردنش، و جنبش با شکست خوردنش، ما را تغییر میدهند. راههایی را در ما خلق میکنند که پیش از آن غیرممکن بودند. راهها به مقصد نمیرسند، تنها ما را به راههایی دیگر میرسانند.وصل ممکن نیستهمیشه فاصلهای هستدچار باید بوددچار یعنی عاشقفکر کن که چه تنهاستاگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشددچار باید بودو گرنه زمزمه حیرت میان دو حرفحرام خواهد شد**بخشی از شعر بلند مسافر/سهراب سپهریt.me/chahar4rah چهارراه



