با هم خودمانی بودیم اما قضیه آقاجان فرق میکرد .جبروت او چیز دیگه ای بود .بیشتر خجالت می کشیدم و حیا…
انتشار: 2026/06/19 18:02 UTC
با هم خودمانی بودیم اما قضیه آقاجان فرق میکرد .جبروت او چیز دیگه ای بود .بیشتر خجالت می کشیدم و حیا داشتم تا ترس تو اون سن .بعدها فهمیدم که با تاریک شدن هوا و نیامدنم مادر رفته سراغ آقای ایلچی ناظممون که تو یه کوچه خونه داشتیم و فهمیده اصلا اون روز گردش علمی نبوده و همه شهر را به همراه دوتا از دوستام که همسایه بودیم ،سید غلام و ایوب خالصی که بعدها در جنگ شهید شد زیررو کردن و دایی جان نیز سوار بر دوچرخه رفته کلانتری که رئیس شهربانی اشناش بود و می رفت خونشون برای اصلاح جناب سروان و کوتاه کردن موهای خانمش ! و ظاهراً «مچول» که منومیشناخت و در دوره ابتدایی همکلاس بودیم و شاگرد شوفر به مادرم گفته بود: خاله با دوستش رفتن مشهد برای تماشای فیلم و برمی گردند .یادم اومد که همین مطلب را به مچول گفته بودم و مقداری از نگرانی آنها کاسته شده بود .هرچی که بود غرق شده بودم در دریایی از دردسر که خودم عاملش بودم و آقاجان نه دادی بر سرم کشید و نه فریادی . هیچ نگفت .شاید یک لحظه خودش را جای من و در سن من گذاشته باشد .از کجا معلوم که او هم مرتکب خطا نشده باشد .شاید خطای من در مقابل خطای او به چشم هم نمی اومده .شاید البته شاید .و فریاد زیر آب را در لحظه ای که وارد خانه شدم ومی خواستم زلزله بشه و زمین دهان واکنه و منو ببلعه تا کسی نپرسه کجا بودی .حس کردم .نه در سینما و در فیلم بلکه در دنیای عینی و حقیقی .اما انصافا ترانه زیباست . ارزششو داشت !؟ ضیافت عاشقانه ما. حسن دانایی✍️ 97/8/16@chapeshloo_1
