
بفرمایید چن جرعه عشق و آرامش! کانالی برای رسیدن به خودمون جایی برای شنیدن حرف دل،عاشقانه هایی که بر دل آویزونن کپی با ذکر منبع،نوش جان@ghasemhalajian @safar_chehelsalegi کانال سفرنامه های من https://instagram.com/ghasem_hallajian?igshid=YmMyMTA
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 69 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/15
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 70 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
🪴 آسان ترین کار ممکن در دنیا : بخشیدن کسی که دوستش داریم ! پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن…💬حوالی میانسالی ؛آرزومندی را کنار گذاشتمبچه که بودم، هر وقت با پدر و مادرم بیرون میرفتیم، چشمم به اسباببازیها میافتاد.میگفتم: «این را برایم میخری؟»میگفتند: «برویم، بعداً...»گاهی آن «بعداً» هیچوقت از راه نمیرسید و گاهی هم میرسید.اما امروز که به آن سالها فکر میکنم، نه اسباببازیهایی که برایم خریدند چیزی از آنها در خاطرم مانده است، نه آنهایی که هرگز نخریدند.زندگی، آنقدر پرشتاب از روی آن خواستنها عبور کرد که بیشترشان در غبار زمان گم شدند.شاید میانسالی و قرار گرفتن در نیمه دوم عمر ، همین را به انسان یاد میدهد.اینکه آرزو داشتن بد نیست؛ اما آویزان شدن به آرزوها، آغاز بسیاری از رنجهاست.سالها خیال میکردم اگر دنیا مطابق خواستههایم پیش برود، آرام خواهم شد.اما دنیا هیچ قراردادی با آرزوهای من امضا نکرده.نه از من میپرسد که دوست دارم پیر شوم یا نه.... نه برای بردن عزیزانم اجازه میگیرد.نه تضمین میدهد که اگر درست زندگی کنم، هرگز بیمار نخواهم شد.دنیا مسیر خودش را میرود و من تازه فهمیدهام که آرامش، از برآورده شدن آرزوها به دست نمیآید؛ از سبکتر گرفتن آنها به دست میآید.این روزها، فتیله آرزومندیهایم را پایین کشیدهام.نه چون دیگر چیزی نمیخواهم...بلکه چون نمیخواهم کیفیت زندگی امروز من، به رخدادی در آینده وابسته باشد.اگر آنچه دوست دارم رخ داد، سپاسگزار خواهم بودو اگر رخ نداد، تلاش میکنم آنچه را زندگی برایم آورده، همانگونه که هست در آغوش بگیرم.شاید بلوغ، همین باشد؛اینکه کمتر از دنیا طلبکار باشی و بیشتر آماده همسفر شدن با آن«شاید خوشبختی، برآورده شدن آرزوها نباشد؛ کم شدن آرزومندیها باشد.»سهیل رضایی🍏🆔 @chehel_salegi
💬 پیامک صبح شمبه (۴۹۴) چنان پیاپی مرا بوسیدن گرفت که گویی بوسه بر لبانم روییده بود و او میخواست آن را از ریشه بچیند شکسپیر🍏 ble.ir/khalass ............................................. الهی زندگیمون پر بشه از بهونههای کوچیکی که خوشحالیهای بزرگ…💬 پیامک صبح شمبه (۴۹۵) گفتم از من رو مگردان، من هم اهلِ مسجدماستکانم لب گشود و گفت من هم شاهدم!🆔 @chehel_salegi.............................................خدایا شکرت که حسرتهام رو،به تلاش برای رسیدن تبدیل میکنی. 🙏 ارادتمند: حلاجیان 🍏
💬ما آدمهای دلخوش به ترمیم بال سنجاقکیم! دو هفته گذشته سراسر به جنگ روانی و بازی قدرت (بیقدرتان) بین من و همکاری گذشته که حتی مرا تا مرز استعفا برده بود. چون من یک اصلی برای خودم دارم که شغل، اصلا هر چه باشد و اصلا هر چه مهم یا پولساز یا پرنسیپ درست؛ اول از همه نباید بتواند اعصاب و روانم را در آخر هفته مشغول خودش کند. خب اگر این اصل اولش نباشد، هر چه دیگر که باشد را نمیخواهم. من دقیقا در زندگی دو بار از دو شغل بدون آنکه بکآپ دیگری داشته باشم، به همین دلیل استعفا دادم.دو هفته گذشته علیرغم عادت مألوفم به مراقبت از احساسات طرف مقابل و رویکرد قربانی کردن خواسته شخصی ام به نفع تیم و رواداری و پذیرندگی در کار گروهی، مجبور شدم که اژدهای کهن سالها خفته ام را که از سمت خانواده مادری به من رسیده ولی تا اینجای عمرم حداقل در محیط عمومی و کار، کسی شرری از آن ندیده بود، بی افسار رها کردم و خودم به ترس این تجربه غلبه کردم و نگاه کردم که چه اتفاقی می افتد. اتفاقات غیرقابل پیشبینی و جالبی افتاد که تجربه اش برای من تازه بود و دقیقا برای همین بارها با مرد مشورت کردم. کاری که اغلب نمیکنم... به من کمک میکرد که از پوسته خودم بیایم بیرون و اصلا بروز خشم را مثل یک بازی تئاتر تجربه کنم. دقیقا همین را با من تمرین کرد... دو هفته گذشته از آنچه از بخشهای پنهان خودم دیدم، تعجب کردم و یاد گرفتم...(این ها را در یادداشتی جدا سر فرصت خوبی خواهم نوشت)ble.ir/khalass%D8%A7%DB%8C%D9%86%E2%80%8C… ولی فقط مقدمه ای بود تا برسم به پریشب و از آن سنجاقک نقرهای تعریف کنم که لابد به فریب نور لامپ ته سالن، آمده بود داخل و بعد توی خانه گیر کرده بود. در این دو شب، این موجود ظریف زیبا هی گم و پیدا میشد و تلاش میکرد از شیشه های پنجره، سقف، بین برگهای گلدانها، راهی به بیرون باز کند و تا می آمدیم به رفتنش کمک کنیم، پر میزد و دوباره مخفی میشد.امروز صبح، خواستم گیاه مرداب را آب بدهم که دیدم افتاده روی سنگ کنار گلدان. صبح زود بود و صدای قهوه جوش نمی گذاشت مرد بشنود من از چه نوع سوسک یا مگسی دارم شکایت میکنم، برای همین با حشرهکش معروفش آمد بالای سر من و سنجاقک. تا دیدش او هم مثل من دنبال یک کاغذ گشت. دو تایی، حیوانک را بردیم روی سطح صاف در سطل آشغال بیرون بالکن. من که فکر کردم مرده. دیگر داشتم میرفتم و با حرص میگفتم چقدر حیف که نشد دیشب به موقع نجاتش بدهیم که مرد داد زد: تکان خورد. زنده است... پرسید: کجا بگذارمش که آب داشته باشد؟ من ولی مطمئن بودم اگر دوباره بهش دست بزنیم، حتما آسیب میبیند. گفتم نه. باید خودمان بهش یک جوری آب بدهیم.آب را اول ریختم کنارش. تکان نمیخورد. مرد با چوب کبریت یک قطره ریخت رو دم کشیده و ظریفش. من با سرانگشت، لکه آب را کشاندم سمت شاخکهایش.انگار همین یک قطره، اتمام معجزه بود چون پرها را به هم زد و ناگهان برگشت و از روی در زردرنگ سطل، پر زد و رفت...دوتایی یک جوری ذوق کردیم که قلبم اصلا به درد آمد... میدانی؟ ما آدمهای دلخوش به ترمیم بال سنجاقکیم. اینکه پیاله ای بگیریم جلوی دهان تشنه یک حشره که اصلا خودش چند روز بیشتر عمر ندارد، به ما این حس را میدهد که وجودمان به درد جایی و وجودی میخورد. ما کجا و شرکت در جنگ روانی بخاطر قلمرو و حس برتری و...کجا.چرا گاهی آدمها اینقدر سخت و ناجورند؟که دیگر آنقدر صبر چون مایی را آزمایش کنند و در موقعیتی قرارمان بدهند که شمشیر کلام را بدهیم دست اژدهای خشم؟من آدم گشت زدن توی دشتهام. تا سالها هنوز قاصدک میدیدم، در مشت میگرفتم می بوسیدم و با آرزویی دوباره رهایش میکردم.هرگز آرزویم نبوده که چند نفر زیر دست من کار کنند یا رییس باشم و دستور بدهم و بقیه ببینند وای چقدر این آدم مهم و گنده و خفن و شامخ و ترسناک است. اصلا. برای همین گاهی واقعا آرزو میکنم کاش اینجا نبودم.کاش ساکن یک جزیره کوچک آبی بودم. با آهوها و سنجاقکها و درختها... ماهی ها و قمری ها و بچه های کوچک...همین. خلوت و دور.@November25th🆔 @chehel_salegi
در این جادو شبِ پوشیده از برگِ گلِ کوکب دلم ؛دیوانه بودن با تو را میخواست! مهدی اخوان ثالث🌺 @chehel_salegi💬 بزرگ شدن بی مقدمه!کودکی ام را که مرور می کنم ، قشنگ ترین قسمت های آن ، تعطیلاتِ آخرِ هفته بود .پنج شنبه هایی که با اشتیاقی عمیق ، از مدرسه سمتِ خانه می دویدیم و در سرمان هزار و یک برنامه برای این یک روز و اندی بود .و چه بی هزینه شاد بودیم و چه سرخوشانه می خندیدیم !برای بچه های امروز نگرانم ...نگرانم از ذوقی که برای تعطیلاتِ آخرِ هفته هایشان ندارند ،از کبرای قصه که تصمیمش را گرفت و توی همان روزها و حوالیِ دلخوشی و بارانِ ساده و بی شیله ی کودکیِ ما ، خودش را جا گذاشت ،از کوکب خانمی که دیگر نیست ،و چوپانِ دروغگویی که شاید یک شب که ما حواسمان نبود ، گرگ ها آمدند و همراهِ ترس هایِ کودکیِ ما ، او را دریدند .امروز بچه ها ساده نیستند ! همه چیز را می فهمند ، هیچ غولی را باور ندارند و از هیچ دیوی هم نمی ترسند .و من از این ساده نبودن ، و من از این نترسیدنِ شان ، می ترسم ...ما کودکانِگی و لبخند را در کودکیِ خودمان جا گذاشتیم ،ما خودمان را و دلخوشی هایِ ساده ی خودمان را ادامه ندادیم !و حالا ما مانده ایم و کودکانی که "کودکانه" نمی خندند ،که اشتیاقی برای هیچ چیز ندارند ،که نوساناتِ ارز و تمامِ اخبارِ ریز و درشتِ روز را می دانند ،کودکانی که زودتر از چیزی که فکرش را می کردیم ، بزرگ شدند ...و من از این بزرگ شدن های بی مقدمه می ترسم !نرگس_صرافیان_طوفان🍏🆔 @chehel_salegi
💬مردها به مردها احتیاج دارن! یش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند به حضور احتیاج دارن! چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:«بیا همدیگر را ببینیم.»در یک رستوران قرار گذاشتیم.او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.تکیهگاه خانواده.خانه، ماشین، شغل، اعتبار...تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم.هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.از کتکهای گاهوبیگاه پدرش.از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد.از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش.گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست.از توقع بچهها گفت.از خستگی کار.از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود.ساعتها فقط حرف زد.من هم گوش میدادم.اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد.هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت.با خودم میگفتم:«چهقدر درمانده...»بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن.او فقط گوش میداد.نه سؤال میپرسید،نه مخالفت میکرد،فقط گوش میداد.نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.از خودم پرسیدم:او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟چه چیزی میخواست؟همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت.دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم.بیوقفه کار میکنم،استراحت را عقبماندن میدانم،به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم،و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم.🆔 @chehel_salegiبعد فهمیدم...او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود.او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند. ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.اعلام امنیت است.یعنی:«آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.»همان لحظه به او زنگ زدم.گفتم:«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»...روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.اشکم بیاختیار جاری شد.این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.از ترسهای خودم گفتم.از ضعفهای خودم.از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.به مرد دیگری که بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد: اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند.شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند. یاسر رضایی🍏ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
💬صعود قیمت بنزین در کرمان ؛ محصول آشفتگی تصمیمگیری چه مرجعی تصمیم گرفته است در استان کرمان بنزین آزاد(نرخ چهارم) به نرخ تمام شده پالایشگاهی، هر لیتر ۸۷ هزار و ۲۰۰ تومان فروخته شود؟معاون استاندار کرمان خبر را اعلام کرده است ولی نگفته این تصمیم را چه مرجعی و بر اساس کدام صلاحیت یا مجوز قانونی اتخاذ کرده است؟اعراق نیست اگر گفته شود اوضاع نظم حقوقی کشور هیچگاه تا این اندازه آشفته و مختل نبوده است.اگرچه میگویند این تصمیم فقط شامل پمپبنزینهای استان کرمان است. ولی به شکل کوته بینانهای توجه نکردهاند که:اولا افزایش قیمت بنزین در کرمان از نظر روانی روی همه کشور اثر میگذارد. همه در انتظار این افزایش هولناک در قیمت بنزین خواهند بود. در اقتصاد ایران هم سالهاست که شرایط روانی بسیار موثر است. پیشاپیش ممکن است این واکنش روانی اثرش را بر قیمتها در تمام کشور بگذارد.ثانیا بی شک سطح قیمتها، از کرایه تاکسی گرفته تا قیمت نان و خوراک هر چیز دیگر تحت تاثیر قیمت چهارم بنزین به شدت بالا میرود. بسیاری از محصولات و تولیدات کرمان به سراسر کشور صادر میشود. قیمت این کالاها با قیمت تمام شده گران استان کرمان به ناگزیر در جاهای دیگر فروخته میشود. درنتیجه یا این کالاها قدرت رقابت با تولیدات سایر نقاط کشور را نداشته و بفروش نمیروند و تولید کننده کرمان باید متحمل زیانهای هنگفت شود. یا قیمت بالای آنها بهانه ای برای افزایش قیمت تولیدات سایر مناطق کشور میشود.🆔 @chehel_salegiثالثا در بحرانیترین دوران اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کشور و ادامه سایه جنگ و شاخص فلاکت ۷۵ درصدی آثار این تصمیم حیرت آور بر زندگی مردم چه خواهد بود؟ آیا مردم باید فدای سیاستهای غلط اندر غلط تصمیمگیران بیمسئولیتی شوند که هیچ درکی از واقعیتهای زندگی مردم ندارند؟ اگر مردم اعتراض کنند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ باز هم گردن موساد و سرویسهای بیگانه و براندازن میاندازند؟تمامی تصمیماتی که در دستگاههای حکمرانی گرفته میشوند بخشهای مهمی از نظام حقوقی کشور رادتشکیل میدهند.هراندازه این تصمیمات مبهمتر و ناسازگارتر با زندگی مردم باشد آثار مخربتر بجا میگذارد.در همین تصمیم به نرخ چهارم بنزین به بهای هر لیتر ۸۷ هزار و ۲۰۰ تومان!مرجع تصمیم معلوم نیست؛مستند قانونی تصمیم معلوم نیست؛رابطهاش با قیمت کشوری بنزین معلوم نیست؛رابطهاش با ضوابط مربوط به قیمتهای کالاهای اساسی مانند نان، دارو، درمان، مواد خوراکی و ... معلوم نیست؛دولت هم که تا الان سکوت کرده .نظام حکمرانی که باید مولد و حافظ نظم باشد، خود بانی تشدید روزافزون اختلال نظم است و مردم هزینه سنگین و کمرشکن این اختلال نظم گسترده را باید به دوش کشند؟اگر دولت این تصمیم استانی را بفوریت لغو نکند، خود و مردم را در معرض آثاری مهلک قرار داده 🍏@kambiznouroozi🆔 @chehel_salegi
یاد شیرین مرگ (۱۳۶) گاهی با خود فکر می کنم، چگونه میشود، صدای آسمانی "شهبانوی"آواز وترانه ایران ، بانو حمیرا را شنید و لذت نبرد؟! باخود می اندیشم،به اطرافیانم تاکید کنم،به هنگام ترک دنیا، به جای صدای شیون و قاری و تلفین خوان، برایم ترانه"بااشکای چشمام…یاد شیرین مرگ (۱۳۷) پیام رونالدو زیر پست مسی: «در این روزهای سخت، آغوش بزرگی برای تو و خانوادهات میفرستم لیو. برای همهتون آرزوی قدرت زیادی دارم.»🍏t.me/mahmadi_b...............%E2%80%8C...… فرستادن، آرزوی قدرت، کلمات نجات دهنده هستن گاهی وقتها..... ولی من تا وقتی این تکنولوژی؛ نتونه آغوش بفرسته، پیشرفت علم رو قبول ندارم. 🍏#محبوبه_احمدی @mahmadi_b🆔 @chehel_salegi
💬اینطوری عاشقش شدم ! یکی که نمیشناختمش در اینستاگرام برایم فیلمِ یک مسابقهی اسبدوانیِ انگلیسی فرستاده بود و نوشته بود "الوعده وفا". زدم جلو ببینم نکتهاش چیست. چیزی نفهمیدم. صفحهاش را باز کردم. تا دیدم شناختمش. کلی سپید دویده بود لای انبوهِ موهای خرماییش.…💬منم اینطوری عاشق شدم ! عشق؛ یک لحظه یا یک تاریخ؟آن قصه را که خواندم👇ble.ir/khalass/-3553168366269790809/17863… به این فکر کردم که بعضی عشقها عجب بلدند خودشان را برای ادبیات آماده کنند؛ یک اسب قهرمان، گنبد، انگلستان، پدری که آنسوی دنیا به خاک سپرده شده، دختری با موهای خرمایی و پسری که نامش "یاکریم" است.دنیا پر است از عاشقانههایی که میشود در یک قابشان گرفت؛ یک نگاه، یک جمله، یک اتفاق و تمام.اما عشق آدمهای معمولی اینطور نیست. اگر بخواهی از عشق ما فیلم بسازی، احتمالاً تهیهکننده ورشکست میشود؛ برای ما که بیستوپنج سال از زندگیمان میگذرد، بیش از صد هزار فیلم میشود!آن روز که برای خواستگاری به خانهشان رفتم، با خودم گفتم شاید قسمت این است که به عشق در نگاه اول ایمان بیاورم. منتظر بودم در باز شود، چای بیاورد و من از نخستین نگاه، تکلیف قلبم را بفهمم.آمد.و من با چشمی روبهرو شدم که انگار سالها پیش، جایی در حافظهای که هنوز به دنیا نیامده بودم، دیده بودمش. نه لوند بود و نه شوخوشنگ؛ جدی بود و محکم.همه نگاهم میکردند که جواب چیست؛ اما گونههایم پیش از زبانم "بله" را گفته بودند.هفت روز بعد عقد کردیم.و نخستین رعشهی روح من هنگام خواندن عقد نبود؛ انگشتان او بود. دوزانو نشسته بودم و انگشتانش را دیدم که بر پای راستم آرام حرکت میکرد؛ انگار پیانویی نامرئی زیر دستش بود و موسیقی آیندهی ما را مینواخت.🆔 @chehel_salegiو هنوز یکی از روشنترین تصویرهای آن سالها را با خود دارم: از نخستین بارهایی که وارد خانهشان شدم و او را با صورت اصلاحشده و ابروهای برداشته دیدم؛ همان آرایش ساده و آبرومند دختران نسل ما، که هنوز هم یادآوریاش دلم را گرم میکند.ما در یک بزنگاه عاشق نشدیم؛ در هزاران نگاه، عاشق ماندیم. در قهر و آشتی، گذشتن و مراقبت، بیماری و خستگی، بچهها و هزاران روز معمولی، ذرهذره ساخته شد.ما اسبی نداشتیم که اول شود و ناممان را بر خود بگذارد. سالها بر اسبِ زمان دویدیم؛ بیجام، بیتماشاگر، بیآنکه کسی بداند در این مسابقه چه کسی جلوتر است.هنوز در چشمهایش چیزهایی هست که نمیفهمم؛ اتاقهایی ناشناخته در خانهای که بیستوپنج سال است در آن زندگی میکنم. هنوز هر بار که نگاهش میکنم، چیزی از او را نمیشناسم و همین ناشناختهبودن، مرا دوباره عاشق میکند.آن قصه با اسبی تمام شد که اول شد و نام عشق را بر خود داشت. قصهی ما اما هنوز ادامه دارد.ما هنوز در راهیم؛ و من هنوز، هر صبح، به امید آنکه امروز چیز تازهای در چشمانش ببینم، کنار او از خواب بیدار میشوم.محسن اویسی🍏لینک عالی در مورد قصه همین اسب 👇ble.ir/khalass/5351893172618233631/178644…
💬ارزش یک کاسه ماست! وقتی همسر بابا حامد از دنیا رفت،او تنها چهلوپنج سال داشت.هر کسی که برای تسلیت میآمد، یک پیشنهاد میداد: «حامد! هنوز سنت زیاد نیست،دوباره ازدواج کن.»...او هر بار فقط لبخند میزد، دست بر سر پسر دوازدهسالهاش میکشید و میگفت: «خداوند این پسر را بهعنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده .باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد.»و واقعاً نیز چنین کرد.تمام زندگیاش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت و دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهاییهایش و شبهایش را بیصدا در دل خاک کرد.سالها گذشت.پسرک جوان شد، تحصیلات را به پایان رساندو روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد.گفت: «از امروز تو اداره کن، من خسته شدهام.»...پسر ازدواج کرد.با آمدن عروس، خانه رنگ تازهای گرفت؛پردهها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد.و آقای حامد؟او هم تغییر کرد.گاهی در دفتر مینشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای مینوشیدو هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمیگشت.در خانهٔ خودش چنان رفتوآمد میکردکه گویی مهمان خانهٔ دیگری است.روزی همه دور یک سفره نشسته بودند.آقای حامد هنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: «پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور.»از آشپزخانه صدای عروس آمد: «امروز در خانه ماست نیست، پدرجان.»او فقط گفت: «باشد...»...جرعهای آب نوشید و بیصدا از سر سفره برخاست.هیچکس به چهرهاش نگاه نکرد.طبق معمول برای پیادهروی از خانه بیرون رفت.هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسهای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت.گفت: «هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمیشود.»پسر به کاسهٔ ماست نگاه کرد و سپس به در خانه، جایی که صدای قدمهای آرام پدرش کمکم دور میشد.لحظهای به چشمان همسرش نگریست.بعد، بیهیچ حرفی، ماست را خورد.نه دعوایی کرد، نه نصیحتی.اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد.ble.ir/khalass%DA%86%D9%86%D8%AF روز بعد، به پدرش گفت: «پدر، امروز ساعت ده آماده باشید.باید به دفترخانه برویم.»...پدر پرسید: «برای چه؟»پسر پاسخ داد: «برای ازدواج شما.»روزنامه از دست آقای حامد افتاد.گفت: «دیوانه شدهای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذراندهام.»پسر برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی ، فداکاری مرد دیگری را درک میکند.آهسته گفت: «پدر... من برای خودم مادر نمیآورم و برای همسرم هم مادرشوهر. من فقط میخواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند.»سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیکتاک ساعت نیز شرمنده به نظر میرسید.پسر کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.گفت: «امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایهای کوچک نقل مکان میکنیم.از فردا هم در شرکت شما فقط بهعنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همهچیز این خانه را از شما گرفتهاند،ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند.»در آشپزخانه، لیوان شیشهای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست.صدای شکستن لیوان آرام بود،اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد.با قدمهایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت،مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک میریخت، کنار پای او نشست.گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.»آقای حامد با دستهای لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود کهتنها تنهاییِ دوران پیری آن را میشناسد.آهسته گفت:«دخترم... گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کنداضافه و سربار است.»عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت.آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانوادهای از هم پاشید.فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچگاه ماست تمام نشد...زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد،احترام را در دل خود جای داده بود.رابطهها با نان و غذا دوام نمیآورند؛ با احترام پایدار میمانند و خانهای که احترام به بزرگترها در آن کمرنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد،برکتش آرامآرام آن خانه را ترک میکند....نویسنده :؟🍏ble.ir/khalass
💬اینطوری عاشقش شدم ! یکی که نمیشناختمش در اینستاگرام برایم فیلمِ یک مسابقهی اسبدوانیِ انگلیسی فرستاده بود و نوشته بود "الوعده وفا". زدم جلو ببینم نکتهاش چیست. چیزی نفهمیدم. صفحهاش را باز کردم. تا دیدم شناختمش. کلی سپید دویده بود لای انبوهِ موهای خرماییش. یک کاپ دستش بود. کنارش یک اسبِ کَهَر. و در تابلوی توی دستش، عکسِ مردی بود عینهو جوانیهای جمشید هاشمپور، یک دختربچه هم قلمدوشش.***پسرهای فامیل اسمش را گذاشته بودند "زری خُله". خُل نبود. خدای ریاضی بود. میگفتند "زری خُله" چون شبیهِ دخترها نبود. چهرهای معمولی و هیکلی مردانه داشت. چهارشانه و استخواندرشت و قدبلندتر از همهی پسرهای فامیل. صورتِ بزرگ و دستهای درشتی داشت. دخترِ زنی بود که عمویم در دورانِ ماموریتش در گنبد کاووس از آنجا گرفته بود. دخترهای فامیل توی جمعِ خودشان راهش نمیدادند و دوستی در فامیل نداشت.همسن بودیم. سال کنکورمان بود. عمو ازش خواسته بود به من ریاضی درس بدهد. آدم در آن سن راحت عاشق میشود. و آن روزی یک ساعت ریاضی توی اتاقش کارِ خودش را کرد. کلا دخترها توی خلوت، یک آدمِ دیگرند. قشنگترند. و البته این هم تاثیر داشت که توی جمعِ فامیل، روسریاش را سفت میبست، و پیش من نه. پسرهای فامیل، خرمنِ موهای مجعدِ خرماییاش را ندیده بودند.***عهد کرده بودم امروز بگویم. اواخر خرداد بود. پنکه میچرخید و حرفهایی که آماده کرده بودم هم توی سرم. کلا که ریاضی توی سرم نمیرفت، آن روز بیشتر. یک چیزی را چندبار گفت و نفهمیدم. از پای تخته وایتبردی که روی دیوار اتاقش آویزان کرده بود و روی آن به من درس میداد آمد سمتم. با انگشتِ وسطِ بلندش چندبار تقتق کوبید توی سرم، خندید گفت: چرا هیچی توی سرت نمیره یاکریمِ گیج؟و من عاشقِ این بودم که برای من اسم گذاشته بود. دوباره برگشت رفت پای تخته. عاشقِ معلمبازی بود. چیزی نوشت گفت: اینو جواب بِده. بخدا اینو گاو هم میدونه!نگاهش کردم. حرفم هی تا نوکِ زبانم میامد و برمیگشت. با تعجب گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟صدای درِ حیاط آمد. از پشتِ توری پرده، عمو و مادر زری را دیدم که آمدند داخل. عمو در زد آمد توی اتاق. سلام کردم. جواب داد. برگشت سمت زری گفت: زری خوشگلهی خودم چطوره؟ از اون بستنیا که دوست داری گرفتم. بیارم؟زری همانجوری که رو به تخته بود گفت: نه الان دارم درس میدم. صدبار گفتم وسط کلاسم نیاید.عمو گفت: آخ ببخشید. آره گفته بودی. پیر شدم دیگه، یادم میره. میذارم یخچال. ببین کل محل رو گشتم همون طعمی که دوست داری رو پیدا کردم. بخوریا.زری بدونِ اینکه عمو را نگاه کند سر تکان داد.عمو نگاهم کرد گفت: کرهخر! تو هم یاد بگیر دیگه! خسته کردی زری خوشگلهی منو!خندیدم. عمو در اتاق را بست رفت. گفتم: چرا از عموم خوشت نمیاد؟ باحاله که.گفت: مهربونه، میدونم دوستم داره، ولی هروقت کنار مامانم میبینمش جیگرم خون میشه. بابامو باید میدیدی آخه.گفتم: بابات چه شکلی بود؟چند ثانیهای سکوت کرد. بعد همانجوری که پای تخته پشتش به من بود آرام گفت: قدبلند بود. از این در توو نمیومد. هم مربی اسب بود، هم قهرمان کورسِ گنبد. میدونی چندتا اسب داشتیم؟گفتم: چندتا؟برگشت سمتم. با شوق گفت: هشت تا اسبِ مسابقه داشتیم. سه تا کُرّه که از ترکمنستان آدم میومد فقط ببیندشون. هشت تا اسب مسابقه، سه تا کُرهی نشوندار. میفهمی این یعنی چی؟با تردید گفتم: یازدهتا اسب داشتید. خیلیه.برگشت سمت تخته و آرام گفت: نمیفهمی یعنی چی. باید اهل گنبد باشی بفهمی اینی که گفتم یعنی چی... من اینارو به هرکسی نمیگما. دوستامم نمیدونن.نمیدانم چه شد که از دهنم پرید: دوست هم داری؟چندثانیه مکث کرد. بعد با خجالت گفت: تهران نه. گنبد یکی داشتم.گفتم: چی شد اسباتون؟گفت: فروختیم واسه خرج درمونِ بابا. خیلی پول میشد. بابا رو بردیم انگلیس. سه ماه انگلیس بودیم. اونجا عاشق اسبن. یهبار اوایلِ درمانش که بابا هنوز میتونست راه بره رفتیم تماشای مسابقاتِ یورک. به پای مسابقههای گنبد نمیرسه، ولی خوبیش اینه که زنها هم میتونن مسابقه بدن.بلند شدم رفتم کنارش. دستهایش را گرفتم گفتم: من گواهینامه گرفتم. عمو ماشینشو میده بِهِم. میخوای اجازهت رو از مامانت بگیرم ببرمت گنبد سرِ خاکِ بابات؟گفت:نتونستیم برگردونیمش. از اونهمه پولِ اسبها، فقط انقدری مونده بود که من و مامانم برگردیم. بابا رو یهخیریهای همونجا دفن کرد.گفتم: یه روز انقدر پولدار میشم میبرمت انگلیس سر خاکِ بابات... یهچیزی هم میخواستم بگم.گفت:چی؟گفتم:خیلی دوستت دارم.چند ثانیهای در سکوت نگاهم کرد. دستهای بزرگش را دور شانهام حلقه زد و محکم بغلم کرد. در گوشم آرام گفت: اگه یه روزی بدونم اول میشم اسم تو رو میذارم روی اسبم.ویدئو را دوباره باز کردم. روی صفحه زوم کردم. جلوی نامِ اسبِ برنده، نوشته بود Yakarim.حمید باقرلو🍏@RadioLoo🆔 @chehel_salegi
💬یه پیام با صدها نمونه و مصداق از زندگی خودمون گرگ ؛ عاشق آهویی شد!تمام دندان هایش را کشید که او را نخورد.....آهوی او رفت!حالا او مانده و بره هایی که به اومیخندند!این است رسم زندگانی!....ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺷﺒﻴﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ؛ ﺳﺎﺩﻩ ﻟﻮﺡ ﻧﺒﺎﺵ!ﻫﻴﭽﻜﺲ؛ﺩیگرﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ !ﻋﻼﻗﻪ ﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ؛ بیشتر ﺍﺯ ﻧﻴﺎﺯﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻴﺸﻮﺩ!ﻧﻴﺎﺯﻫﺎیی ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺭﻭﺯﯼ؛آﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮﻱ؛ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻬﺘﺮﯼﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ🍏..........................................تو برای موندن در کنار همکار ؛ همکلاسی ؛ همسر ؛ رفیق یا شریکت ؛ چه چیزهایی از جسم و جونت رو « دادی » که بمونی کنارش ؟ ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
ما یه «قبیله» ساختیم برای کنار هم جمع کردنِ افرادی که قصد دارن تغییرات مثبتی رو در زندگیشون ایجاد کنن، و در این قبیله چالش ۱۰۰ روزه برگزار میکنیم، آموزش میدیم و بر عملکرد اعضا نظارت داریم؛ چالشهایی که میتونید انتخاب کنید:📙 مطالعه کتاب🏃🏻♀➡️ ورزش کردن🧑🏻💻 یادگیری تخصصی💮 زبان خوندن🗓 نوشتن برنامه روزانه🛖 کسب اطلاعات بیشتر و حضور در قبیله:👉🏻 @Ghabileh_support🌱 کانال عمومیمون که با اثرانگشت تو باز میشه: @masiretoCom
بزرگترین تلهی زندگی اینه که فکر کنی وقتی همهی کارات تموم شد، اونوقت بالاخره خوشحال میشی.اما حقیقت اینه که کارا هیچوقت تموم نمیشن.ble.ir/khalass%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7 کاری که میتونی بکنی اینه که یاد بگیری وسط همین شلوغیها، استرسها و بههمریختگیهای زندگی هم برای خودت حال خوب بسازی.عکس : کیومرث هوشمند؛ مارکوه رامسر🍏 🆔 @chehel_salegi
💬تنهایی (۶۴۵) مردان بدون رفیق !.... چرا دوستیهای مردانه در حال انقراض است؟ 🔹یک زمانی نسبت به رفیقبازی مردان همه نگران بودند! یک ویژگی خاص که اکثر مردها داشتند و رفاقتهایشان را به خانواده ترجیح میدادند. ریشهی خیلی زندگیها با این رفتار پوسیده شد اما…💬مردان در حال انقراضاند؛ نه از روی زمین، از زندگییک زمانی مرد بودن، فقط به نانآوری و محکم بودن خلاصه نمیشد.مردها رفیق داشتند، پناه داشتند، همصحبت داشتند. عصرها جایی برای نشستن بود، کسی بود که صدایت کند، بگوید: «کجایی؟ بیا یک چایی بخوریم.»مردها اگرچه کمتر از امروز از احساساتشان حرف میزدند، اما بیشتر کنار هم بودند.اما امروز اتفاق عجیبی افتاده است؛مردان هنوز هستند، اما آرامآرام از زندگی یکدیگر حذف میشوند.مردی را میبینی که صبح از خانه بیرون می رود و شب خسته برمیگردد و فردا دوباره همان مسیر را تکرار میکند.نه وقت رفیق دارد، نه حوصله مهمانی، نه پول دورهمی و سفر و تفریح؛ و گاهی حتی دیگر نمیداند با چه کسی میتواند بدون ملاحظه حرف بزند.مردها یاد گرفتهاند خستگیشان را پنهان کنند.یاد گرفتهاند بگویند «خوبم»، حتی وقتی خوب نیستند.یاد گرفتهاند مشکلاتشان را خودشان حل کنند و اگر نتوانستند، باز هم چیزی نگویند.و اینگونه است که «مرد قوی» کمکم تبدیل میشود به «مرد تنها».شاید انقراض مردان از جایی شروع میشود که دیگر کسی سراغشان را نمیگیرد؛وقتی یک مرد میتواند هفتهها و ماهها با کسی بیرون نرود و هیچکس متوجه غیبتش نشود.وقتی رفاقت تبدیل میشود به چند پیام مناسبتی در شبکههای اجتماعی؛وقتی «رفیق قدیمی» تبدیل میشود به یک اسم در فهرست مخاطبان تلفن؛وقتی فوتبال دیدن، سفر رفتن، چای خوردن و چند ساعت بیهدف حرف زدن، جای خود را به کار، صفحه موبایل و خستگی میدهد.مردان همیشه برای خانواده، کار و مسئولیتهایشان وقت گذاشتهاند؛ اما کمتر کسی از آنها پرسیده است:«خودت چه میخواهی؟با چه کسی حرف میزنی؟وقتی خستهای، به چه کسی پناه میبری؟»شاید به همین دلیل است که بعضی مردان در ظاهر همه چیز دارند؛ خانه، خانواده، شغل و مسئولیت…اما در درون، جایی خالی دارند که هیچکدام از اینها بهتنهایی پرش نمیکند.مرد به رفیق نیاز دارد؛ نه برای فرار از خانواده، بلکه برای اینکه بتواند با روحی سالمتر به خانواده بازگردد.رفیق، رقیب همسر نیست.رفیق، رقیب خانواده نیست.رفاقت، یکی از ستونهای سلامت اجتماعی انسان است.ما نباید به گذشته برگردیم؛ به روزهایی که بعضی مردان رفاقت را به خانواده ترجیح میدادند.اما نباید به نقطه مقابل هم برسیم؛ جایی که مرد هیچکس را جز خودش ندارد.شاید «انقراض مردان» از بین رفتن جسم آنها نباشد؛از بین رفتن رفاقت، گفتوگو، همدلی، شوخی، اعتماد و احساس تعلق باشد.مردی که دیگر کسی را برای یک فنجان چای، یک قدم زدن، یک سفر کوتاه یا حتی یک درد دل ساده ندارد، شاید هنوز در میان جمع زندگی کند؛ اما بخشی از وجودش سالهاست در سکوت زندگی میکند...پس اگر رفیقی دارید که مدتهاست ندیدهاید،اگر مردی را میشناسید که همیشه میگوید «سرم شلوغ است»،اگر دوستی دارید که همیشه خودش را قوی نشان میدهد،یک بار شما سراغش را بگیرید...گاهی یک «کجایی رفیق؟»میتواند بیشتر از هزار جمله ارزش داشته باشد.رفاقت را جدی بگیریم؛قبل از آنکه مردان، نه از روی زمین،بلکه از زندگی یکدیگر منقرض شوند.تقدیم به همه رفیقهایی که هنوز هستند؛و به آنهایی که مدتهاست کسی صدایشان نکرده است.دکتر #ابراهیمی_مقدم🆔 @chehel_salegi
💬تا قبل از ۴۰ سالگی ؛ اکثرا داریم میجنگیم ! ۵۰ سالگی، پایان نیست؛ آغاز یک نگاہ تازہ هست...کانالهایی برای درک حس آرامش👇🏻@chehel_salegi@safar_chehelsalegi
💬 پیامک صبح شمبه (۴۹۳) یک ) سیگار ضروری است، اگر چیزی برای بوسیدن نداشته باشید. منسوب به زیگموند فروید🍏 دو ) سیگار گرفت از لب تو بوسه و من از لب سیگار دیدی به چه حیله ز لبت بوسه گرفتم ؟ ............................................. خدایا ما را از این…💬 پیامک صبح شمبه (۴۹۴) چنان پیاپی مرا بوسیدن گرفت که گویی بوسه بر لبانم روییده بود و او میخواست آن را از ریشه بچیندشکسپیر🍏ble.ir/khalass...........................… زندگیمون پر بشه از بهونههای کوچیکی که خوشحالیهای بزرگ رو میسازن🙏 ارادتمند: حلاجیان 🍏🆔 @chehel_salegi
💬همه مامانت نیستن که تا قیامت منتظر تموم شدن ناله ها و بهونه هات بمونن بعضیا برنامه دارن و برای زحمتایی که کشیدن ارزش قائلن. یه جایی خسته میشن از بچه بازیات و بازی رو بدون تو ادامه میدن.این دختر بچه به همه مون درس بزرگی داد.🍏خونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇ble.ir/khalass
🔺جای عروس و داماد توی سطل آشغال نیست... درسته کم اند.. اما هنوز هم هستن چنین افراد شریفی مثل این پدر❤️ ble.ir/khalass 🆔 @chehel_salegi💬اینجا یادبودی از یک «تا ابد» آرمیده. ابدیتی که تاریخ انقضا داشت! عکاس کمی عقب میرود و جلو میآید، لابد به مرد میگوید با احساس بیشتری زن را در آغوش بکشد. مرد صورتش را نزدیکتر میآورد و زن را محکمتر میگیرد. عکاس میگوید خوب است چندبار شاتر دوربین را میزند، یک روز هم دعوتشان میکند عکسها را ببینند و نظر بدهند. به این عکس که رسیدهاند شاید توی دلشان غنج زده است. حال خوب توی رگهایشان دویده است. شاید یاد معاشقهای افتادهاند و تنهایشان دوباره گرم شده، عکس را انتخاب کردهاند و تحویل گرفتهاند و زدهاند روی دیوار.مثل این👇t.me/chehel_salegi/34424%DA%A9%D8%B3%DB%8C چه میدانست روزی عشق توی سرازیری میافتد و آن رابطهی داغ عاشقانه و گرماگرم تنهایی در هم پیچیده به وقت همخوابگی به جائی میرسد که آن دو دیگر تحمل شنیدن صدای همدیگر را هم نخواهند داشت. گرمای نفسهائی که روزی توی صورت هم میزدند حالا به زمستانی سرد و منجمد رسیده است. زندگی، همینطور بی تعارف و بیرحم است🍏🆔 @chehel_salegi
💬زلزله در ژاپن یک عمل جراحی رو متوقف کرد؛ اما نکته شگفتانگیز اینجا بود که حتی در اون لحظات بحرانی که جان خودِ کادر درمان در خطر بود، تموم حواس و اولویت اونها حفظ ایمنی و جان بیمار بود.🍏ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
💬چیزهایی که بدون اینکه متوجه بشیم بر روی روحیه ما تاثیر منفی میذاره : 1- آب و هوا2- رنگ لباستان3- غذایی که میخوریم4- عادت های خواب5- چقدر آب مینوشیم6- دیدن اخبار7- مصرف زیاد کافئین یا الکل8- میزان ترافیک9- پست های شبکه های اجتماعی🍏ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
🪻افسردگی چیه و چیکار باید بکنیم ؟ (۲) نکته سوم: تو کارهای کوچیک یه همراه همپا باش. افسردگی انرژی آدمو میگیره و جوانی نمیذاره واسه خیلی از کارا. پس کمک کن خونه ش رو مرتب کنه،تو غذا پختن همراهیش کن، اگر کار یا درس یا تکلیفی داه، کنارش باش تا انجام بشه.…💬بدترین بلایی که افسرده گی سرت میاره میدونی چیه ؟حضور نداشتن !یعنی صبح بیدار میشی با هزار زور و زحمت کارای روزمره رو انجام میدی حتی دوستاتو میبینی و مهمونی میری حتی شاید در ظاهر میخندی و بقیه رو میخندونی! ولی....توی هیچ کدوم از این اتفاقها "حضور " نداری.🆔 @chehel_salegi
☘حجت الاسلام دکتر خلبان ملوان ! ↙️ تا مرداد سال ۱۳۸۰ سیل ندیده بودم. طغیان رودخانه و گلآلودشدنش با سیل ویرانگر فرق دارد. فکر میکردم سیل بیاید بالاخره میشود دوید بالای تپهای و جان را نجات داد. ↙️ در سیل سال ۸۰ گلستان دیدم که سیل چطور گارد ریل فولادی…خیلیهایمان از این روزها جان به در خواهیم برد؛ اما نمیدانم وقتی تمام شود، چند نفرمان توانستهایم روحمان را سالم از این تاریکخانه عبور دهیم.البته که تقصیر ما نیست...سخت است بارِ شیشهی گلاب را از میان سنگلاخها عبور دادن؛ بالاخره چندتایی میشکند.سخت است کودکِ مهر و عاطفه را در چکاچکِ شمشیرهای زمانه شیر دادن و برایش لالایی خواندن؛ گاهی از خواب میپرد، گاهی گریه میکند...ble.ir/khalass%D8%A7%D9%85%D8%A7 کاش وقتی این قحطسال تمام شد که بالاخره روزی تمام خواهد شد؛ بتوانیم سرمان را بالا بگیریم و از خودِ همین روزهایمان شرمنده نباشیم....کاش وقتی به گذشته نگاه میکنیم،انسانی را ببینیم که رنجها و ترسها بارها بر جانش زخم زدند، اما هرگز نتوانستند تمامِ شفقتش را از او بگیرند.در پایانِ هر عصرِ بلا، جایی دفتری گشوده میشود. کاش آن روز ناممان در سیاههی کسانی نباشد که بالای صفحهشان نوشتهاند:«طوفان بود و فقط کلاه خودشان را چسبیده بودند، در هوایی که هزار گردباد، هزار آدم خسته را با خود میبرد.»کاش این روزها که تمام شد، نام ما در صفحهای از آن دفتر باشد که با خطی خوش نوشتهاند:«امیدوار بودند در روزگارانی که امیدوار ماندن سختترین کار دنیا بود؛ بخشنده بودند در سیاهسالیای که آدمها سکهها را در مشتهایشان پنهان کرده بودند، و هنوز بلد بودند دستی را بگیرند، لبخندی ببخشند و چراغ کوچکی در تاریکی روشن نگه دارند.»🍏🆔 @chehel_salegi
یاد شیرین مرگ (۱۳۶) گاهی با خود فکر می کنم، چگونه میشود، صدای آسمانی "شهبانوی"آواز وترانه ایران ، بانو حمیرا را شنید و لذت نبرد؟! باخود می اندیشم،به اطرافیانم تاکید کنم،به هنگام ترک دنیا، به جای صدای شیون و قاری و تلفین خوان، برایم ترانه"بااشکای چشمام…💬یاد مرگ (۱۳۷) پذیرش؛ واژهای زیبا و عمیق:پذیرش یعنی دیدن واقعیت، بدون جنگیدن با آن .....نه به معنای تسلیم شدن، بلکه یعنی پذیرفتن آنچه هست تا بتوانیم آرام تر فکر کنیم، رشد کنیم و برای تغییر آنچه ممکن است قدم برداریم.گاهی آرامش، از جایی شروع میشود که میپذیریم.روح همه درگذشتگانمون ؛ شاد و سبکبال 🙏@clinicyaraapsy🆔 @chehel_salegi
شهر ؛ قشنگتر میشه با صنایع دستی بومی ایران عکسی از « گیره ی موی » دستبافت یکی از مهمانهای یکصد و هفتاد و پنجمین نشست عصر چهارشنبه با اهل قلم رامسرعکس: ابوذر شافعیانble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @safar_chehelsalegi
💬 واقعیترین معنای «کسی شدن» ! من كتابدار یک کتابخانه ام کتابخانه ساعت ۹ شب تعطیل میشود اما من معمولاً تا نیمه شب میمانم تا موجودی کتابها را بررسی کنم تنها در ساختمانی که دیگر هیچ کس در آن نیست.ماه گذشته یک کارت عضویت کتابخانه روی زمین پیدا کردم اعتبارش مربوط به سال ۱۹۸۷ بود.روی آن نوشته شده بود ایتن بروکس ۱۲ ساله.»...سی و هفت سال از آن گذشته بود.اما نوشته ای که پشت کارت بود نظرم را عوض کرد.....می خواستم آن را دور بیندازم با دست خط یک کودک نوشته شده بود «وقتی کسی شدم این کارت را برمیگردانم. این جمله از ذهنم بیرون نمی رفت. ایتن بروکس چه کسی بود؟ آیا بالاخره «کسی» شده بود؟ آیا هیچ وقت به کتابخانه برگشته بود؟ در سیستم کتابخانه دنبالش گشتم. آخرین کتابی که امانت گرفته بودمربوط به ژوئن ۱۹۸۷ بود؛ رمان «بیگانه ها».آن کتاب هیچ وقت برگردانده نشده بود.کاری کردم که شاید کمی عجیب به نظر برسد. نامش را در اینترنت جست وجو کردم پیدایش کردم.در بخش آگهی ترحیم.ایتن بروکس، سه ماه پیش در ۴۹ سالگی از دنیا رفته بود.هرگز ازدواج نکرده بود.فرزندی هم نداشت.تمام عمرش در یک کارخانه کار کرده بود.در آگهی ترحیمش نوشته شده بود:در صورت تمایل به کتابخانه ای کمک مالی کنید که وقتی خانه پناه من نبود مرا بزرگ کرد.همان جا بغضم گرفت.پسری که فقط یک کتاب امانت گرفته بود روی کارتش برای خودش قولی نوشته بود و احتمالاً تا آخر عمر فکر میکردهرگز به آن قول عمل نکرده است....اما او «کسی» شده بود.هر بار که به کتابخانه کمک مالی میکرد در واقع به همان جایی برمیگشت که روزی پناهش داده بود.کارتش را لمینت کردم داخل قاب گذاشتم و کنار میز امانت نصب کردم کنارش نوشتمایتن بروکس هیچ وقت این کارت را به کتابخانه برنگرداند...اما با هر کمکی که به اینجا کرد دوباره به ما بازگشت.او "کسی" شد؛...برای هر کودکی که امروز به لطف سخاوت او کتابی به دست میگیرد.ble.ir/khalass%D9%81%DA%A9%D8%B1 نمیکردم اتفاق خاصی بیفتد.اما اشتباه میکردم...کم کم مردم شروع کردند.کارت های قدیمی کتابخانه شان را برایمان آوردن.صدها کارت....از دهه ی هفتادهشتاد.نود....پشت هر کدام هم نوشته بودند امروز چه کسی شده اند.الان معلمم.»«مادر سه فرزندم.»....هنوز هم دارم تلاش میکنم....یک دیوار کامل را با این کارتها پوشاندیم....اسمش را گذاشتیم: «دیوار آدمهایی که کسی شدند.»...چون ایتن بروکس فکر میکرد هیچ وقت کسی نشده اما بی آنکه بداند، آغازگر چیزی شد که خیلی بزرگتر از خودش بود.هفته ی گذشته زنی هفتاد ساله وارد کتابخانه شد.مستقیم رفت جلوی کارت ایتن حدود بیست دقیقه فقط به آن نگاه کرد.از او پرسیدم حالتان خوب است؟گفتمن ایتن را میشناختم.معلم دبستانش بودم.هر روز بعد از مدرسه به کتابخانه می آمد؛چون خانه شان جای امنی برایش نبود...تا لحظه ی تعطیل شدن کتابخانه می نشست و کتاب میخواند همیشه با خودم فکر میکردم آخر سر چه بر سرش آمد...» بعد شروع کرد به گریه کردن.گفت: یک بار داخل کتابی که به او هدیه داده بودم برایش نوشتم ایتن... تو همین حالا هم کسی هستی فقط هیچ وقت این را فراموش نکن.اما انگار هیچ وقت حرفم را باور نکرد.»....بعد کارت عضویت قدیمی خودش را از کیفش بیرون آورد.مربوط به سال ۱۹۸۵؛ زمانی که تازه معلم شده بود.آن را هم روی دیوار نصب کرد.پشتش نوشت من به خاطر بچه هایی مثل ایتن، معلم شدم.او هم باعث شد من کسی بشوم.ما زندگی همدیگر را نجات دادیم.»امروز روی دیوار آدمهایی که کسی شدند»۸۴۷ کارت نصب شده است...کارت آدمهایی که سالها فکر میکردند کافی نیستند.فکر میکردند زندگیشان اهمیت چندانی ندارد.آدمهایی که در کارخانه ها کار کردند فرزند بزرگ کردند بی سروصدا زندگی کردند و بارها از خودشان پرسیدند «آیا واقعاً کسی شده ام؟»پاسخش یک کلمه است: بله همه شان...چون ایتن ،بروکس روزی یک کارت عضویت روی زمین جا گذاشت؛ با قولی که فکر میکرد هرگز به آن نرسیده است. اما رسیده بود.او دقیقاً همان کسی شد که باید میشد....کسی که گذشته اش را فراموش نکردو مطمئن شد کودکان دیگری هم همان پناهی را داشته باشند که روزی خودش داشت.جایی که وقتی خانه از عهده اش برنمی آید او را در آغوش بگیرد.و شاید... همین واقعیترین معنای «کسی شدن» باشد.🍏🆔 @chehel_salegi
💬بغل؛ مغل ؛ بوغاله (۲۰۱) ماه قشنگم ! تو تنها کسی هستی که حتی تصور آغوشت منو سر شوق میاره 😍🤗 کانالهایی برای درک حس آرامش👇🏻 @chehel_salegi @safar_chehelsalegi💬بغل؛ مغل ؛ بوغاله (۲۰۲)یک ) این « بغل » چیه اصلا که آرامشبخش و پناهته؟ ..........................................دو ) همیشه که اتفاق ها افتادنی نیستندگاهی هم اتفاق گرفتنی ستمرا در آغوش بگیر#فرهاد_فرهادیکانالهایی برای درک حس آرامش👇🏻@chehel_salegi@safar_chehelsalegi
💬انتظار آمدن ، برای کسی که دوستش داری دردناکترین شکنجه ی این دنیاست 😞میگفت:می خواهم وقتی مادرم برگشت ، مرا از روی جورابهای قرمزم بشناسد 😞 و با همین جمله هفتاد سال صبر کرد..... در شش سالگی ، وقتی پدرش را از دست داد ،مادرش یک جفت جوراب قرمز به پایش کرد و او را در صومعه ی دیرالزعفران نزدیک روستای زندگی اش رها کرد ، مادر به او گفته بود:ما برمیگردیم ، باهه!ble.ir/khalass%D9%88 این تنها جمله ای از مادر بود که در ذهن کودکی شش ساله نقش بسته بود و با همین جمله هفتاد سال با جورابهایی قرمز در آن صومعه ایستاد تا مادر برگردد و او را از روی جورابهای قرمزش بشناسد . اما مادر در همان روزها به سوریه مهاجرت کرده بود و همانجا ازدواج کرده بود و هیچ وقت به آن صومعه بازنگشت و در نهایت " باهه " در سال 2014 در همان صومعه درگذشت و همانجا به خاک سپرده شدمردی با جورابهای قرمز و انتظاری هفتاد ساله 😞سیرکیس کاپلان ( باهه ) با یک جمله ی "برمیگردم" مادرش ۷۰ سال در جایی انتظار کشید و در همانجا هم چشم از جهان فروبست!انتظار آمدن ، برای کسی که دوستش داری دردناکترین شکنجه ی این دنیاست 😞سهیل ملکی🍏@Malekisoheil🆔 @chehel_salegi
💬الان حیفه. الان گِلی میشه. الان پاره میشه! من هر چقدر که از خرمالو تنفر دارم، در عوض انگور را دوست دارم. به نظرم لقب ملکهی میوهها را باید داد به انگور. عمر پربرکتی دارد. از دوران نوزادی که غوره است تا دوران کهولت که کشمش میشود. یا حتی وقتی که روح از…همانند این داستان جناب فهیم عطار را من هم بارها و بارها در اداره داشتم: 👇t.me/chehel_salegi/34428 نه بخاطرِ « منع دیلاقانه» بل به علت غرق در کار شدن و این که هرکاری را سر موقع به انجام رساندن....سرد شدن چندبارۀ چای که سهل است، غذای ناهار می ماند تا شامگاه و پیوند می خورد به شام.امّا شیوه های دیلاقانه هم در زندگی دارم. اودکلن «بروت» زمان شاه را که دوستم از فرانسه برایم آورده، هنوز توی قفسه کتاب هاست, همراه با صابون معطر آن.هم کتاب حافظ استاد امیرخانی که سال ۱۳۶۵ پیش خرید کردم توی کارتن محفوظ است، هم حافظ استاد احصایی، درون قاب و جعبه قنداق شده از سال ۱۳۸۹ و هم کتاب لیلی و مجنون خوشنویسی استاد کیخسرو خروش از سال ۱۳۶۵ و هم سکّه دوهزار و یکهزار دینار احمدشاهی و هم اسکناس ۵ ریالی که در ۵ سالگی از پدرم بجای اسکناس ۲۰ ریالی گرفته ام...از خدا خواهیم توفیق ادب🙏محمد علی چراغی ۱۳ امرداد ۱۴۰۵🍏🆔 @chehel_salegi
🌲هر سیبی رو باید سر وقتش گاز زد ! میوهی مورد علاقهی من سیب است و از بچگی دل در گروی آن داشتم. مخصوصا سیبهای کوچک و زردی که پر از نقطهی ریز هستند. همانهایی که با گاز اول، همدردی خودمان را با آدم و حوا اعلام میکنیم و شیرینی گناه را حاضریم به جان بخریم.…💬الان حیفه. الان گِلی میشه. الان پاره میشه! من هر چقدر که از خرمالو تنفر دارم، در عوض انگور را دوست دارم. به نظرم لقب ملکهی میوهها را باید داد به انگور. عمر پربرکتی دارد. از دوران نوزادی که غوره است تا دوران کهولت که کشمش میشود. یا حتی وقتی که روح از پوستش خارج میشود و میرود در کالبد شراب. درد و بلایش بخورد توی سر خرمالو. دیروز یک ظرف انگور با خودم آوردم سر کار تا بعد از ظهر ترتیبش را بدهم. بعد از ناهار که سطح دوپامین پایین است و ناامیدی و خمیازه و کسالت از چهار جهت حمله میکنند به من. انگور حکم نورِ ته تونل را دارد و یک تنه با تمام این مصایب میتواند دست و پنجه نرم کند و من را به ساحل امن برساند. 🆔 @chehel_salegiظرف را از صبح گذاشتم روی میز کارم. هر دقیقه چشمم بهش میافتاد و بزاق دهانم میپاشید بیرون. هزار بار دستم رفت سمتش تا درش را باز کنم و ترتیب انگورها را بدهم. اما جلوی خودم را گرفتم. ته مغزم مرد دیلاق و اخمویی زندگی میکند که جلوی من را این طور مواقع میگیرد. معتقد است که استفادهی چیزهای خوب را باید نگه داشت برای زمان مناسب. یک جفت چرم دستکش دارم که چهار سال پیش خریدمشان. شبیه به دستکش جیمزباند. یا شاهزادهی موناکو. خیلی دوستش دارم. اما تا الان دیلاق اجازه پوشیدنشان را به من نداده است. الان حیفه. الان گِلی میشه. الان پاره میشه. همین است که دستکشها ماندهاند ته کمد و گوشههای آن رو به فرسودگی است و مقامش از شاهزادهی موناکو رو به تقلیل است به سمت مقام فعلی بشار اسد.دیروز لقمهی آخر ناهار هنوز گلو را به سمت معده ترک نکرده بود که رییس بزرگ آمد توی اتاقم. زد روی شانهام و گفت: «دو دقیقه وقت داری بریم توی اتاقم و درمورد فلان چیز و فلان پروژه حرف بزنیم؟» من این دو دقیقهها را میشناسم. اینها همان دو دقیقههایی هستند که معادل گذاشتن کف دست روی بخاری داغ طول میکشند. تا ابد. گفتم بله. چارهی دیگری نبود. آمدم انگورها را با خودم ببرم. اما دیلاق گفت «انگور رو جلوی رییس و وقتِ حرف زدن در مورد فلان پروژه میخوای بخوری؟ حیفه». و نبردم.دو دقیقه حرف زدن شد پنج ساعت. وقتی برگشتم اتاقم، هوا تاریک بود. فقط کتم را برداشتم و رفتم خانه. انگورها ماندند روی میز. اصلا یادم رفته بودند. تا امروز صبح که برگشتم سر کار. انگورها از حال رفته بودند. یکیشان را گذاشتم توی دهانم و دیدم که مزهی خرمالوی گندیده گرفته. تمام ظرف را برگرداندم توی سطل آشغال. چهار تا فحش دادم به دیلاق و خرمالو. انگورها در هر حالتی پربرکت هستند الا وقتی که فراموش بشوند. لعنت به دیلاق. وقت مناسب برای خوردن انگور همان وقت بود. نه بعد از ناهار. #فهیم_عطار 🍏ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
💬کاش آدمایی که از دنیای ما یا از زندگی ما میرن، تمام خاطراتمون رو هم با خودشون ببرن: تمام چت ها، عکس ها، یادگاری ها، آهنگها، حس ها. با بابابزرگم ( جناب سعدی خزلی ) ۴ تا دونه چت و عکس یادگاری داشتم، تو این سالها که نیست، شونصد بار مرورش کردم و گریه کردم باهاش.خدا به دادمون برسه، با این همه وابستگیمون به آدمها، تعلقات،خاطرات،یادگاریها،دلتنگیها،تنهاییها🍏عکس : امینه سیماندار؛ رامسر @worldofmywords🆔 @chehel_salegi
💬راحت شدم بابا ! هیچ خبری رو نمیخونم ! مدتی است که دیگر خبرها را نمیخوانم. نه تفسیرها و تحلیلهای این طرفی را گوش می دهم و نه اصلا سراغ آن طرفی ها می روم و دنبالشان میکنم. البته کانالهایی که هنوز عضوشان هستم، تعداد پیامهای نخواندهشان از هزار هم گذشته، اما من مدتهاست سراغشان نرفتهام. مصرانه خودم را از مواجههی مداوم با اخبار کنار کشیدهام.چند روز پیش اما دوستی گفت: «از بس تحلیلهایی خواندهام که مدام میگویند احتمال یک جنگ شدید و گسترده در شهریور وجود دارد، دچار اضطراب شدهام. حتی شبها هم نمیتوانم راحت بخوابم.»به او گفتم: «پس نخوان. سرت را با زندگی خودت گرم کن. موسیقی گوش بده، فیلم ببین، با بچههایت وقت بگذران، آشپزی کن... به این فکر کن که سهم من و تو از این زندگی، همین محدودهی کوچک، همین شعاع حضورمان است. سعی کن بیدلیل از دایرهی امن خودت بیرون نروی.ble.ir/khalass%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C نمیتوانیم پایان داستان را آنطور که دوست داریم بنویسیم، دستکم میتوانیم روایت خودمان را تا رسیدن به آن پایان، زیباتر زندگی کنیم.»گفت: «نخواندنشان ارادهی زیادی میخواهد. من خیلی ضعیفم.»لبخند زدم و گفتم: «پس کانالهای خبری، تحلیلی، سیاسی را حذف کن.»دیشب دیدم دوباره یکی از همان تحلیلها را برایم فرستاده است. نخواندم؛ فقط از عنوانش فهمیدم موضوع مرتبط به جنگ است!میدانی؟ حذف کردن کار راحتی نیست. سختترین بخش ماجرا، مقابله با وسوسهی مدامِ «فقط این یکی را بخوانم»، «فقط این بار» یا «فقط همین یک مرتبه» است. ما بیشتر زخمِ همین «فقط»ها را خوردهایم. اما،راستش، من ترجیح می دهم این روزها همچون نیاکان بوشهری ام دل به دل خیام بدهم که *از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن**فردا که نیامدهست فریاد مکن**بر نامده و گذشته بنیاد مکن**حالی خوش باش و عمر بر باد مکن*مگر نه اینکه *چون عاقبتِ کارِ جهان نیستی است**انگار که نیستی، چو هستی خوش باش*خوش بودن به سبک خیام، تنها گریز از این همه عدم قطعیت تحمیلی است، امتحانش کنید.مریم جانِ فرخ نیا . مرداد ۱۴۰۵🍏لینک خیام خوانی 👇t.me/safar_chehelsalegi/57050%F0%9F%86%94 @chehel_salegihttps://t.me/MarryFarrokh
💬وقتی یه پیراهن ورزشی؛ وزنی بیشتر از پیوند زناشویی پیدا میکنه!زن پیراهن امضاشده توسط بازیکن پرسپولیس را شست، شوهرش دادخواست طلاق داد .....مردی به دلیل شستن پیراهن امضاشده پرسپولیس توسط همسرش و پاک شدن امضای بازیکنان، دادخواست طلاق داد؛ رویدادی که نشاندهنده بحران عمیق در روابط زناشویی و فرهنگ هواداری امروز است.🔹برای بخشی از هواداران، پیراهن امضاشده فقط یک تکه پارچه نیست؛ یک خاطره باارزش است که خاطره، هیجان، رنج و شادی فصلها را در خود فشرده میکند.در جامعهای که فرصتهای تجربه جمعی کمرمق شده، فوتبال یکی از آخرین میدانهای همدلی و همصدا شدن است؛ امضا روی پیراهن، سند تماس نزدیک با جهان ستارههاست.ble.ir/khalass%F0%9F%94%B9%D8%A8%D8%B1%D8… بسیاری از هواداران که نسبت به تحصیل، شغل یا شرایط زندگی احساس سرخوردگی دارند، این تعلق میتواند سازوکار جبران باشد؛ با نمایش یک یادگاری ویژه، سرمایه نمادین برای خود تولید میکنند.وقتی هواداری از حالت تفریح و تخلیه هیجان خارج و به هویت آسیبزا تبدیل شود، پیامدهای آن از مستطیل سبز عبور کرده و زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی را ویران میکند.🔹فرد با گره زدن تمام آرامش روانی خود به متغیرهای غیرقابل کنترل فوتبال، دچار بیثباتی عاطفی عمیق میشود و توانایی تفکیک مسائل مهم زندگی از امور فرعی را ندارد.وقتی یک پیراهن ورزشی وزنی بیشتر از پیوند زناشویی پیدا میکند، امنیت روانی خانه از بین میرود و شریک زندگی احساس میکند در اولویت بعدی قرار دارد.🔹هواداری سالم، تفریحی است که به زندگی عمق و نشاط میبخشد؛ اما وقتی جایگزین هویت اصلی شود و رابطه زناشویی را تهدید کند، به عامل مخرب تبدیل شده است؛ باید یاد بگیریم که سوت پایان بازی، سوت پایان هیجان فوتبال هم است و زندگی واقعی در حفظ حرمت آدمهای کنارمان جریان دارد.🍏🆔 @chehel_salegi
🔺جای عروس و داماد توی سطل آشغال نیست...درسته کم اند.. اما هنوز هم هستن چنین افراد شریفی مثل این پدر❤️ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
🌻چهلسال قبل ! برای بچه چهار ساله آیفون 7 خریدن. اون وقت ما هم بچه بودیم ازمون بهعنوان آیفون استفاده میشد! میگفتن: بچه بپر ببین کیه در میزنه!😄🌺 @chehel_salegi💬ما به هر قیمتی باید با کلاس باشیم! یکی از بازیکنان تیم والیبال آمریکا، از خبرنگاری که می خواست با او سلفی بگیرد، پرسید :اینجا همه چرا آیفون دارند؟ هر جا می رویم وقتی با ما عکس می گیرند، همه آیفون های مدل بالا در دست دارند، چقدر آیفون اینجا طرفدار دارد، نکند کارخانه آیفون در ایران است🙄باید به ایشون گفت :نه تنها کارخانه آیفون، ک کارخانه پورشه و بنز و مازراتی هم در ایران است.اصلا تمام برندهای بزرگ دنیا در ایران تولید می شود ! ....اما اشتباه نکنید، ما ثروتمند نیستیم، ما فقیران پولداری هستیم که از شدت مصرف گرایی افسار گسیخته و اشرافیت دروغین، در حال ترکیدنیم🆔 @chehel_salegiما به هر قیمتی باید با کلاس باشیم !ما پنج نفری تو آپارتمان شصت متری تو هم می لولیم، اما تو آشپزخانه پنج متریمون یخچال ساید بای ساید داریم...ما در تمام سال ، بیست هزار تومن خرج کتاب نمی کنیم، اما پنج میلیون تومن برای تلویزیون ال ای دی پول می دهیم.ما در روز ده دقیقه پیاده روی نمی کنیم، اما یه تردمیل آخرین مدل گوشه خانه مان خاک می خورد.ما خودمان نیستیم ،یک کپی دست چندم از دیگرانیم.ما حالمان خوب نیست و هرچی درونمان داغون تر و خرابتر و افسرده تر میشود،بیرونمان شیک تر و خوشگلتر و با کلاس ترهرچی غم هایمان بیشتر میشود،سر خاب و سفیداب صورتمان بیشتر میشود.ما شبیه هدیه ی ارزان قیمتی هستیم که یک کاغذ کادوی شیک و رنگارنگ، به دورش کشیده شده است یک حباب بزرگ پر شده از هیچ و ما امروزه زندگی نمیکنیم، ادای زندگی کردن را در می آوریم...نویسنده:؟🍏ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
«امیدوارم کسی را پیدا کنی که به تو یادآوری کندمجبور نیستی همهچیز را به تنهایی به دوش بکشی. 🆔 @chehel_salegiکسی که عاشق همان بخشهایی از تو شود که زمانی فکر میکردی هیچکس هرگز دوستشان نخواهد داشت.»بیانکا اسپاراسینو؛ یک یادآوری آرام🍏خونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇ble.ir/khalass
سفر آخر « مامان جون » (۲۸۶) بیستوهشتمین سالگرد درگذشت شادروان حاجیه خدیجه کاظمی فرزند مرحوم مهدی 🆔 @chehel_salegi۲۸ سال از پرکشیدنت میگذرد، اما یاد و خاطرهات همچنان در دل های ما زنده است. مهربانی ها، محبت ها و دعای خیرت هرگز از یادمان نرفته و جای خالی ات همیشه احساس میشود...از همه درخواست میشود با قرائت فاتحه و اهدای صلوات، روح آن مرحومه را شاد و یادش را گرامی بدارند.مادربزرگ مهربانم، تا دیداری دوباره، به یادت هستم..از طرف نوهات، شروین❤️..........................................چرا اینو فرستادم؟ کیف کردم که « نوه » هنوز دلش پیش فرشته ای هست که سفرش رو ۲۸ سال پیش شروع کرده 👏👏🆔 @safar_chehelsalegi
💬آیا کار ایران تمام است؟ راهی برای خلاصی از ساختارهای قفل شده هست؟ مدتی برای طرح ایران ۲۰۳۵ (طرحی مردم نهاد و غیردولتی برای آینده ایران) روی موقعیت ایران در شاخصهای بینالمللی کار کردم. با همه محدودیتی که شاخصهای بین المللی دارند اما تصویری -هر چند نه جامع و نه دقیق و نه کاملا منصفانه- از وضعیت ایران ارایه میدهند. در این گزارشها ما بلا استثناء در شاخصهایی که ساختارهای حکمرانی را نشان می دهد پایین تر از متوسط جهانیم و در برخی شان نه تنها از میانگین جهانی پایین تریم که وضعیت مان در طول زمان بدتر هم شدهشاخص ادارک فساد، رتبه ۱۵۳شاخص حکمرانی خوب، رتبه ۱۲۵شاخص حقوق مالکیت، رتبه ۱۱۳شاخص آزادی اقتصادی، رتبه ۱۶۹خب آیا این بدان معناست که کار ما تمام شده؟ و توسعه در ایران به بن بست رسیده؟ به نظر من جواب نه است! چه چیزی من را امیدوار نگاه می دارد؟ در روزگاری که همه ما با دیدن کژنهادها (نهادهای کژکارکرد)، پوسیدگی نظام کشورداری و فرسودگی سازوکارهای حکمرانی، دچار نوعی «خستگی تاریخی» شدهایم، جرات میخواهد که میان «بنبست ساختاری» و «فقدان امکان» تفاوت گذاشت. ساختارها در بسیاری از حوزهها ناکارآمد، ناسازگار و قفلکنندهاند؛ اما این به معنای فقدان امکان توسعه نیست. این موضوع را بیشتر توضیح می دهم اول از منظر نظریات علمی و سپس تجربیات تاریخی. در بخش عمدهای از تاریخ علوم اجتماعی، تمرکز بر جبرگرایی ساختاری بود؛ به طوری که ساختارهای کلان (نظیر طبقه، قانون، فرهنگ و دولت) بازیگران اصلی تحلیل محسوب میشدند و نقش عاملیتِ فردی به حاشیه میرفت. این تسلط تا ظهور نظریهپردازانی چون آنتونی گیدنز (استاد دانشگاه کمبریج) و مارگارت آرچر (استاد دانشگاه وارویک) ادامه داشت. این دو متفکر، با وجود اختلاف نظرهای عمیق در یک نکته مشترک بودند: انسان ها عروسک نیستند که فقط تابع ساختار و شرایط باشند، بلکه انسان ها می توانند با تصمیمها و کنشهایشان، ساختارها را حفظ کنند یا تغییر دهند. 🆔 @chehel_salegiچهار مثال تاریخی را با هم مرور کنیم!نمونه اول؛ بنگلادش؛ در دهه ۱۹۷۰، نظام بانکی رسمی این کشور، فقرا و زنان روستایی را اساساً به رسمیت نمیشناخت. در چنین وضعی، محمد یونس در سال ۱۹۷۶ با یک اقدام کوچک اما سرنوشتساز در روستای جبره، تنها ۲۷ دلار از پول شخصی خود را به ۴۲ زن فقیر قرض داد (تقریبا نفری نیم دلار)؛ اقدامی که بعدها به الگوی اعتبار خرد و سپس بانک گرامین با پوشش ۱۰ میلیون نفر و تسهیلات ۱.۴ میلیارد دلار شد. محمد یونس هم برنده جایزه نوبل اقتصاد انجامید.نمونه دوم: کنیا؛ در میانه دهه ۲۰۰۰، بخش بزرگی از جمعیت کنیا نمی توانستند حساب بانکی داشته نداشتند، هزینه انتقال پول بالا بود و حکومت ناتوان از حل مساله! در چنین فضایی، M-Pesa در سال ۲۰۰۷ راهاندازی شد، بدون آنکه منتظر اصلاح نظام بانکی توسط حکومت بماند، مبتنی بر فناوری امکان انتقال پول، پرداخت و پسانداز را برای میلیونها نفر فراهم کرد.خب ممکن است بگویید همه این ها نمونه های خارجی اند. صبر کنید. دو نمونه آخر در مورد ایران:نمونه سوم ایران؛ در سرزمینی خشک و کمآب، آن هم در دورههایی که دولت مرکزی نه توان فنی کافی داشت و نه حضور مؤثر محلی، این جوامع محلی بودند که با دانش بومی، همکاری جمعی و قواعد عرفی، نظامی پیچیده برای حفر قنات، نگهداری و توزیع آب پدید آوردند.نمونه چهارم ایران؛ جنبش مدارس جدید مردمی در دوره قاجار یک مثال بسیار درخشان است بهویژه کوششهای حسن رشدیه و شبکهای از خیرین، انجمنها و خانوادهها که با وجود ضعف ساختارهای رسمی، برای تأسیس و توسعه مدارس نوین پیشقدم شدند. این جامعه بود که با هزینه خود، با ریسک خود و با امید خود، بنیان بخشی از آموزش جدید را گذاشت.شاید ایران درگیر نوعی قفلشدگی نهادی (Institutional Lock-in) است؛ یعنی نهادها بهگونهای شکل گرفتهاند که هم مسیر توسعه را مسدود می کند و هم تغییر خودشان دشوار شده. اما ایران به بن بست نرسیده، در لحظات اینچنینی، این انسانهای خلاقاند که امیدی در برابر ساختارهای چلاق هستند. جامعهای که هنوز میاندیشد، میآفریند، سازگار میشود و راه میگشاید، هرگز جامعهای تمامشده نیست. کنشگر خلاق نه مطیع و نه قربانی ساختارهای چلاق نیست، بلکه در شکافهای آن، در لحظات سست شدن آن و در فرصتهای پنهان آن، امکان تازه خلق میکند.تجویز راهبردیباید برای اصلاحات ساختاری تلاش کرد اما از خلاقیت های انسانی، ابتکارات میدانی و نتوکراسی(شکل گیری شبکه هایی موقت و موضوع محور از خبرگان و نخبگان غیردولتی برای حل یک مساله عمومی در تعامل با حکومت)نباید غافل بود.ایران، اگر هنوز انسانهای خلاق، مسئول و امیدوار دارد، هنوز امکان توسعه دارد. با وجود ساختارهای چلاق به خاطر کنشگران خلاق به آینده ایران امیدوارم.مجتبی لشکربلوکی@Dr_lashkarbolouki🆔 @safar_chehelsalegi
💬 پیامک صبح شمبه (۴۹۲) دلتنگیاش هر روز رنگی تازه داشت.میخواست چیزی بگوید که تا حالا نگفته؛ دوست داشت از قول احمد عارف برایش بنویسد:«بوسیدن تو حتی اگر در سطری از یک نامه هم باشد باز هم هیجان غریبی دارد.» #محبوبه_احمدی🍏 ble.ir/khalass ........…💬 پیامک صبح شمبه (۴۹۳) یک ) سیگار ضروری است، اگر چیزی برای بوسیدن نداشته باشید.منسوب به زیگموند فروید🍏دو ) سیگار گرفت از لب تو بوسه و من از لب سیگار دیدی به چه حیله ز لبت بوسه گرفتم ؟.............................................خدایا ما را از این همه بلا و مصیبت و نداری و ناتوانی رها کن 🙏 ارادتمند: حلاجیان 🍏
تنهایی(۶۴۸) خیلی از آدمها فکر میکنن اگه از تنهاییشون لذت ببرن، یعنی به آدمها بینیاز شدن؛ درحالیکه ماجرا اصلاً این نیست....ضیافت تنهایی، جشن «نبودن دیگران» نیست؛ تمرین اینه که نبود دیگران، زندگی تو رو از معنا خالی نکنه. 🆔 @chehel_salegi یعنی بتونی یک…تنهایی انسان امروز (۶۷۱) من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم.شیفت شب کار میکنم.از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شبها کار میکنی، آدمهای ثابتی را میبینی؛ بیخوابها، کارگرهای شیفت شب، آدمهایی که شاید نمیخواهند به خانههای خالیشان برگردند.هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد.۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد.وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد.بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟»گفتم: «حتماً.»گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.»گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟»گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.»این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم:امیدوارم شب خوبی داشته باشی!مارکوس🍏رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت:«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»بعد رفت.نمیتوانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم.شش روز بدون یک گفتگوی انسانی...چطور ممکن بود؟🆔 @chehel_salegiشروع کردم بیشتر دقت کردن:زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمیزند.مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است.دختر نوجوانی که غذای تکنفره میخرد، همیشه نگاهش پایین است.همه اینجا هستیم.همان فروشگاه،همان ساعتها، اما هر کدام در تنهایی خودمان.پس شروع کردم کاری انجام دادن.نوشتن پیامهای کوچک روی رسیدها:«تو مهم هستی!»«یک نفر تو را میبیند!»«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»و این کار را دو هفته ادامه دادم.هیچکس چیزی نگفت.فکر کردم دارم کار عجیبی انجام میدهم.تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد.ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم.گفت: اینها را تو مینویسی؟سرم را تکان دادم.شروع کرد به گریه کردن، همانجا پشت صندوق.گفت:«دارم طلاق میگیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه میکنم. این یادداشتها تنها حرفهای مهربانانهای هستند که در چند ماه گذشته شنیدهام. همهشان را نگه داشتهام. چهاردهتا از آنها را روی یخچالم چسباندهام.»عکسی را در گوشیاش نشانم داد.یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همهشان.گفت: «تو داشتی با من حرف میزدی.من فقط نمیدانستم چطور جواب بدهم.»نمیدانم چطور، اما این موضوع پخش شد.مردی که قهوه میخرید،آن دختر نوجوان؛آنها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر...فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود.کمتر تنها بود.آدمها گاهی فقط برای حرف زدن میآمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدمهایی باشند که آنها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند.مدیرم متوجه شد. گفت:چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع میشوند؟گفتم:«تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا باشند.»فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت:«نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن میخواهد.»فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همانجاست.آدمها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح میآیند.وقتی خوابشان نمیبرد، وقتی تنهایی سنگین میشود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را میبیند. مینشینند،حرف میزنند،کنار هم هستند.همهاش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همهگیری است که خیلیها دربارهاش حرف نمیزنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است.من هنوز روی رسیدها مینویسم تکتکشان را.چون هیچوقت نمیدانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است.نمیدانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست.نمیدانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه میکند...پس مینویسم هر بار، برای هر کسی.چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن میتواند نجاتبخش باشد... ایستارتاپس🍏🆔 @chehel_salegiخونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇ble.ir/khalass
💬 چه کسی باید به این جماعت حکومت کند؟!پای حرف برخی مردم ایران که مینشینیم طوری طلبکارانه گلایه میکنند که گویا در ایران به آنها ظلم شده و باید در سوییس یا نروژ به دنیا میآمدند!وقتی ویدیوهای شرمآور جماعت سلفیبگیر مراسم تشییع و ترحیم اکبر عبدی را میبینیم، مطمئن میشویم که جمهوری اسلامی هم از سر بسیاری در این مملکت زیاد است! جماعت بیفرهنگی که بینزاکتی آنها حتی داد برخی هنرمندان بیحاشیه مانند آزیتا حاجیان را هم در آورد.ble.ir/khalass%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%81… ایرانیان که البته به مراسم اکبر عبدی محدود نمیشود؛ از نحوه رانندگی تا نحوه مواجهه با طبیعت و محیط زیست و حتی با حقوق یکدیگر و حتی رفتارشان با دشمن متجاوز در جنگ اخیر که دشمن را بیبیجون، عمو و... خطاب کردند و حتی برخی پیام حمایت و نشانی برای دشمن متجاوز فرستادند، نشان میدهد که مشکلات موجود تنها تقصیر نحوه حکمرانی نیست. مشکل از خود مدعیان بیتمدن تمدن دو هزار و پانصد ساله است! البته که حساب معدودی افراد تحصیلکرده و بافرهنگ و آدم حسابی از بقیه جداست اما چه فایده که تر و خشک پای هم میسوزند!🆔 @chehel_salegi
💬چرا بسته های اینترنت زود تموم میشه؟ در حالی که تورم و فشارهای اقتصادی ؛ کمر طبقه متوسط و فرودست را به شدت شکسته ؛ دولت و اپراتورهای خصوصی دست در جیب مردم کردهاند تا کسری بودجه و ناکارآمدی خود را از راهی تازه جبران کنند. غارت در پوشش تعرفه ! اعمال ضریب ۲.۷ برابری برای اینترنت بینالملل ؛ یک ترفند مکارانه و ناعادلانه است. این یعنی وقتی شما یک گیگابایت محتوای آزاد و جهانی را مشاهده میکنید ؛ سیستمِ به اصطلاح هوشمندِ اپراتور ؛ نزدیک به سه برابر آن را از حساب شما کسر میکند. این بازیِ کم فروشیِ قانونی نه تنها توهین به شعور مخاطب است بلکه مصداق بارزِ دست درازیِ سیستماتیک به دارایی مردم است. سوال این است که چرا بستههای اینترنت زود تمام میشود؟ پاسخ بسیار روشن است. چون شما در حال پرداخت مالیاتِ نادیده برای حق دسترسی به جهان هستید. این سیاست در واقع جریمه کردن مردم برای استفاده از پلتفرمهای جهانی ست. دولت با این ضریب گذاریِ ناعادلانه عملاً مردم را به سمت استفاده از پلتفرمهای داخلیِ ضعیف و بی کیفیت سوق میدهد.ble.ir/khalass نه با مزیت بخشی بلکه با محروم سازی از رقیب. این رویکرد ؛ یک دور باطلِ اقتصادی است. ابتدا پهنای باند را با هزینههای سنگین به اپراتورها میفروشند و بعد اپراتورها برای حفظ حاشیه سود خود ؛ با مجوزهای پشت پرده ضریب مصرف را دستکاری میکنند. در نهایت کاربر مجبور است در بازههای زمانی کوتاهتر ؛ پول بیشتری بپردازد تا همان کیفیتِ پایینِ قبلی را دریافت کند. این گونه است که جیب مردم ؛ به قلکِ بی پایانِ بی کفایتیها تبدیل می شود. مسئولان وزارت ارتباطات باید پاسخ دهند که آیا این دست درازیِ ۲.۷ برابری با کدام منطقِ حمایت از حقوق مصرف کننده همخوانی دارد؟ یا شاید در منظومه فکری آنها مردم تنها مهرههایی هستند که وظیفه شان تأمین هزینههای سرسامآورِ سیستم از طریق پرداختهای اجباری ست؟ بستههای اینترنت زود تمام نمیشود بلکه حق دسترسی به جهان توسط یک مکانیسمِ شبه قانونی ؛ قطره چکانی و سرقت میشود. زمان آن رسیده که این دزدیِ نرم نه با سکوت که با مطالبه گریِ حقوقی و رسانهای متوقف شود. نباید اجازه داد که حقِ دسترسی به اطلاعات تبدیل به ابزاری برای پر کردنِ خزانه از جیبِ خالیِ مردم شود.جعفر بخشی بی نیاز .نویسنده و روزنامه نگار🍏🆔 @chehel_salegi
💬 آخرین بار که اینطور چای خوردم کی بود ؟ خیلی دور است!کاش می توانستم بیاد بیارم!فرهنگ، مجموعهای گسترده و پیچیده از کنشها، رفتارها، باورها، ارزشها، عادتها، نمادها و کششهای درونی و اجتماعی انسانهاست که بسیار ریشهدار، سختجان و مقاوم است. با این همه، در عصر توسعه شتابان بشر ، فرهنگ نیز با سرعتی شگفتانگیز و بیمانند در حال دگرگونی است. الگوهای زیست، روابط انسانی، شیوههای اندیشیدن، ارزشها و حتی تعریف انسان از خود و جهان پیرامونش، تحت تأثیر این تحولات بزرگ در حال بازسازی و تغییر هستند.این روند پرشتاب به رغم ضرورتش اما موجب احساسات شدیدی چون ناآشنایی،گسست ، اضطراب و.... آنطور که تافلر آینده پژوه معروف آمریکایی در شوک آینده می نویسد به جایی می رسد که تغییر، فراتر از توان روانی انسان می شود و انسان ناتوان از هضم شگفتی، هیجان، اضطراب، احساس فقدان و... به اشکال گوناگون به مقاومت در برابر آن برمی خیزد@MBagheriM🆔 @chehel_salegi
💬خیلی خیلی آرامشبخش! چشم از مقصد بپوش! دل به رقصِ مسیر بسپار و شادیات را نثارِ پیمودن کن، نه رسیدن....🍏🆔 @chehel_salegi
💬میترسم بمیرم و زندگیم بی فایده تموم شه !شاید ترسناک ترین بخش مرگ،خودِ مردن نباشه.این باشه که قبل از رفتن،به گذشته نگاه کنی و با خودت بگی:همین بود؟اینکه سال ها منتظر یه روز بهتر بمونی،یه فرصت بهتر،یه زمان مناسب تر...و بعد یهو بفهمی زندگی، همون روزهایی بوده که بی تفاوت از کنارشون رد شدی...🍏#انیمیشن_روح🆔 @chehel_salegi
💬آقایان فسیل!این نسل عزیز، هرچه هست نتیجه سیاست و تربیت و دستپخت خودمونه !یادتان هست گفته بودم که دارم رمان نوجوان مینویسم با چاشنی طنز؟ همان موقع، یکی دو والد دلسوز پیام دادند که فلان چیز را ننویس، چون بدآموزی دارد. پاسخم این بود که من نمیتوانم واقعیتهای دنیای نوجوانها را نادیده بگیرم. برای ساخت دنیای مشترک با آنها باید از زبان و دغدغهها و مسائل خاص خودشان استفاده کنم؛ بعد در طول داستان، آموزهها و مطالب مدنظرم را بیان میکنم؛ دقیقاً همان روشی که در تمام سالهای آموزش و کار با نوجوانها داشتهام و طبق شواهد و قراین، موفقیتآمیز هم بوده.ble.ir/khalass گفتم سیاست و رویکرد حاکمان فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و آموزشی کشور، نادیدهگرفتن این قشر و ایگنورکردن مسائل مربوط به آنها بوده. از طرفی به خودش زحمت نمیدهد به نسل زد و آلفا نزدیک شود و خوراک فکری، فرهنگی، آموزشی و سرگرمی مناسب برایش تولید کند و با دست خودش میفرستدش به دامن کشورها و فرهنگهای دیگر، از طرفی میخواهد نسل جسور امروزی را به زور در چارچوبها و قواعد جزم خودش جا کند، از طرفی معتقد و معترض است که چرا نوجوانها گستاخ و بدزبان و منفعل و فلان و بهمان شدهاند؟ نمونهی این رفتار نسنجیدهی بلاهتآمیز، مسدودکردن پیج نیما تکیدو است. راستش من هم برای شناخت و نزدیکترشدن به نسل جدید، نیما را دنبال میکردم و از خلاقیتش لذت میبردم و به ویدیوهایش میخندیدم. البته طبیعتاً برخی از رفتارها و فحشهایش موردپسندم نبود اما میدانستم که همینی هست که هست و منِ معلم یا والد یا مسئول یا سخنران یا هرکس! آنجا غریبه و اضافیام و باید پیش از اینها بیش از اینها به این نسل توجه میکردم و نمیگذاشتم فرهنگ و ادبیاتشان اینقدر بیدر و پیکر شود. حالا اما باید، تفاوتهایمان را ببینم و بپذیرم و بخشی از این جریان بشوم، بعد کمکم بتوانم به اقتضای دنیای اینها تأثیرگذاری مدنظرم را داشته باشم. نه اینکه باز هم نادیدهشان بگیرم و کمکاریهای خودم را زیر فرش پنهان کنم و بعد از اینکه هزاران نوجوان با یک اشارهی نیما تکیدو جمع شدند، بترسم و به جای ریشهیابی و استفاده از این ظرفیت، پیج این بلاگر محبوب را مسدود کنم و صدها هزار فالوئرش را خشمگین کنم و وقتی به این اقدام نسنجیده و حماقتآمیزم اعتراض کردند و فحشم دادند بگویم عجب نسل بیادب و گستاخی هستند.آقایان فسیل!این نسل عزیز، هرچه هستند و نیستند، محصول سیاست و تربیت و دستپخت خودتان هستند و آینهی تمامنمای خودتان. پس بهجای بستن و شکستن، خودتان را تماشا کنید...@MahboubeMan🆔 @safar_chehelsalegi
💬بعدش توی هیچ تشییع جنازه ای شرکت نکردم! پس از انتشار ویدیوهایی از سلفی گرفتن برخی افراد با هنرمندان در مراسم تشییع زندهیاد اکبر عبدی، صحبتهای قدیمی مهران مدیری دوباره مورد توجه قرار گرفته .... ble.ir/khalass%DA%86%D8%B1%D8%A7 باید عده ای از کل کشور برای گرفتن سلفی و تفریح بیان به مراسم تشییع پیکر بازیگران هنرمند مون ؟ 😡سفر آخر (۲۲۵)🆔 @chehel_salegi
💬که جان را فرش مادر میتوان کرد!این کادرمو خیلی دوست دارم به نظرم بعضی از تصویرها بو دارن…بوی مازندران ؛ بوی دست های پینه زدهبوی شب نخوابیدن ها.... بوی…پیشکش پلکهامون🍏 متن و عکس :Ermia.kamalible.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
قصه های اعضای کانال آرامش (۵۳) رنج بی پایان من .... بعد از خوندن این غزل از کانال « بله » دارم براتون مینویسم : ble.ir/khalass/-8767859049387613592/17837… هر روز میگم حیف اون زندگی قشنگ، حیف از عمری که رفت پای اون عشق،وقتی متوجه شدم داره…💬دیروز اتفاق افتاد (۵۴) قتل دختر پرستار به خاطر ۳۰ گرم طلا / قاتل قبلا به مژده گفته بود من بخاطر بدهی تحت تعقیب باشم و تو طلا داشته باشی؟بررسیهای تخصصی نشان داد متهم و مقتول با یکدیگر همکار بوده و متهم پس از پایان شیفت کاری با عنوان رساندن همکار خود به خانه، او را ربوده و پس از سرقت طلایش، او را خفه کرده و به قتل رسانده.متهم ۴۵ ساله در تحقیقات پلیسی به قتل با انگیزه سرقت اعتراف کرده و طلاهای سرقتی از مخفیگاه او کشف شد.خواهر مقتول میگوید: قبل از این حادثه، یکبار خواهرم با خنده به من گفت فلانی طلاهایم را در دستم دیده و گفته حیف نیست حکم جلب من آمده و تو این همه طلا داری..... همان موقع به خواهرم گفتم چرا طلاهایت را با خودت سر کار میبری! اما خواهرم در جواب گفت همکارش شوخی کرده و اگر قصد سرقت داشت، این حرف را به زبان نمیآورد.ble.ir/khalass%F0%9F%94%B9%D8%A2%D9%86 شب بعد از اینکه تلفن مژده خاموش شد، همکارانش گفتند مژده همراه فلانی از بیمارستان خارج شده است و من سریع موضوع را به پلیس اطلاع دادم.....متهم در اعترافات خود گفته مژده مقاومت کرده و او مژده را هل داده و مژده ناخواسته از ارتفاع سقوط کرده، اما وقتی متوجه شده مژده نیمهجان است، ترسیده او زنده بماند و ماجرا را برای پلیس تعریف کند.🔹طبق اعترافات متهم، او پیکر مژده را روی زمین کشیده و به سمت ماشین برده و داخل ماشین او را خفه کرده و جسدش را در صندوق عقب ماشین گذاشته و به سمت خانه خود رفته .روزنامه اعتماد🆔 @chehel_salegi
💬وقتی از چند هزار سال تمدن صحبت میکنیم یعنی این.۴۵ ساله که این مرد بختیاری با «کَلَک»؛ قایق دستسازش، مردم، بیمارها و حادثهدیدهها رو از رودخونه خروشان رد میکنه!ble.ir/khalass%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%87… و بیادعا، عمریه که راه نجات آدمها شده🍏🆔 @chehel_salegi💬وقتی از چند هزار سال تمدن صحبت میکنیم یعنی این.۴۵ ساله که این مرد بختیاری با «کَلَک»؛ قایق دستسازش، مردم، بیمارها و حادثهدیدهها رو از رودخونه خروشان رد میکنه!ble.ir/khalass%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%87… و بیادعا، عمریه که راه نجات آدمها شده🍏🆔 @chehel_salegi
💬هی عجله.. عجله توی این زندگی...که چی.؟!!به واسطه ی نگهداری از مادرجون ؛ توی این هشت ماهی که حضرت پدر ؛ خونه ای توی دور دستها رو انتخاب کردن ؛ سه هفته در رامسرم و سه هفته در تهران ble.ir/khalass%D8%AA%D9%88%DB%8C رامسر و جواهرده؛ حس میکنم سرعت زندگی ؛ خیلی پایینتره نسبت به تهران... با اینکه شیش سالی میشه که کمتر با اداره و شرکت سروکار دارم و بیشتر منزلم ؛ اما براحتی میشه اختلاف سرعت زندگی رو فهمید . حلاجیان 🍏🆔 @chehel_salegi
رسم وفا (۱۴۳) یادمه یه بار قرار ناهار داشتیم باهم.اومد سرکارم دنبالم.رفتیم چهارسیخ کباب و نون گرفتیم و یه مسافت قابل توجهی دور تر،نشستیم به خوردن. در ظرفو برداشتیم دیدیم رستوران اشتباهی سه سیخ گذاشته.گفتیم عب نداره شروع کردیم به خوردن.طبق معمول لقمه ی اول…💬رسم وفا (۱۴۴) علیرضا خمسه: اکبر عبدی یک جواهر و بازیگر خلاق، بینظیر و تکرار نشدنی بودقصه ی بیماری همسر اکبر جان و پیگیری های زیاد برای درمانش رو کسی نمیدونه.🍏🆔 @chehel_salegi
دوستان عزیز ! اعضای وفادار کانال ! سلام و ارادت اگه مشکلی برای تلگرام پیش اومد و دوست داشتین همدیگه رو ببینیم ؛ در « بله » کانالی رو تدارک دیدم نسبتا متفاوت با چهل سالگی بنام « خلاص » 👇 خوشحال میشم دوس داشتین ؛ خدمت تون باشم ❤️🍏🙏 ble.ir/khalass%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7 این به کنار ...چرا توی « بله » و کانال « خلاص » نیستی؟ بیا اینجا:ble.ir/khalasshttps://ble.ir/khalass%D8%A… این کانال ؛ تمرین رهایی رو باهم انجام میدیم و لذت بردن از لحظات زندگی در کنار روایت های کوتاه از تاریخ و هنر و فرهنگ ایران و جهان
💬زنانگی (۸۲) همانزمان که متر به دست میگیرید و عیار یک زن را با آشپزی و خانهداریش میسنجید، همانزمان که ترازو به دست، دوره میافتید بین همجنس خودتان و حبوبات و ادویهجات پخته شده را باهم مقایسه میکنید. همانزمان که رنگ و لعابها را با افتخار، توی…سالها به ما زنها گفته شده که برای «خوب دیده شدن»، باید خشمت رو پنهان کنی....به ما یاد دادن که یه زن نباید خشمگین بشه....گفتن عصبانی شدن، داد زدن یا اعتراض کردن، به زن نمیاد!!!چون زنِ خشمگین، سخت، غیرمنطقی و دوستنداشتنی به نظر میرسه.ble.ir/khalass%D8%A7%D9%85%D8%A7 خشم همیشه یه احساس منفی نیست.گاهی فقط داره به ما خبر میده که مرزی نادیده گرفته شده، حقی پایمال شده یا چیزی با ارزشهامون همخوانی نداره. خشم، نقشهایه که نشونمون میده کجا از خودمون گذشتیم، کجا مرزهامون شکسته شده و کجا چیزی درست نیست.اگر خشممون رو نادیده بگیریم، کمکم راه خودمون رو گم میکنیم.خشم ما قرار نیست دیگران رو زخمی کنه؛ اما قرار هم نیست اونقدر سرکوب شه که خودمون رو گم کنیم.شاید وقتش رسیده بهجای ترسیدن از خشم،یاد بگیریم پیامش رو بشنویم...❤️نویسنده :؟ 🍏🆔 @chehel_salegi
سفر آخر (۲۲۲) «خداحافظ ای قصه عاشقانه» عمهجانم! رفتی...!سفر روحانی و آزادیت مبارک عزیزم.برای ما خیلی دردناکه این فقدان.ولی تنها التیام اینکه تو رهاشدی از۵۳ سال بیماری و رنج توی آخرین ملاقاتمون ازت پرسیدم چه زمانی خوشحالی؟و تو گفتی ساعت چای .به یادتو …💬سفر آخر (۲۲۳)زنده یاد اکبر عبدی درباره نگاهش به مرگ و اینکه دوست دارد،چگونه بمیرد؟ گفته بود: «جوری بمیرم که بعدها نگویند، تُف به قبرش و گور باباش که مُرد. بگویند حیف شد.ble.ir/khalass%F0%9F%94%B9%D8%AF%D9%88%D8… دارم از یاد آدمها نروم.🔹این هنرمند همچنین در پاسخ به اینکه روی سنگ قبرش چه خواهد نوشت؟ هم میگفت: «الان به فکر مُردن نیستم که به نوشته روی سنگ قبرم فکر کنم. یکسری کار دارم که باید انجام دهم، روی این موضوع هم فکر خواهم کرد.🍏🆔 @chehel_salegi
دکتر کالچر – فلسفه بوسه💬 پیامک صبح شمبه (۴۹۲) دلتنگیاش هر روز رنگی تازه داشت.میخواست چیزی بگوید که تا حالا نگفته؛ دوست داشت از قول احمد عارف برایش بنویسد:«بوسیدن تو حتی اگر در سطری از یک نامه هم باشد باز هم هیجان غریبی دارد.»#محبوبه_احمدی🍏ble.ir/khalass...........................… از خداییِ تو دور است که هِی این همه نیاز را یادآوری کنیم.... بِرسان!🙏 ارادتمند: حلاجیان 🍏عکس : سعید میرطالبی, ساحل رامسر🆔 @chehel_salegi
💬زنانگی (۸۱) خیلی لذت بردم از نوع تزیین این نون .... ببینیم و کیف کنیم 🍏 کانالهایی برای درک حس آرامش👇🏻 @chehel_salegi @safar_chehelsalegi💬زنانگی (۸۲) همانزمان که متر به دست میگیرید و عیار یک زن را با آشپزی و خانهداریش میسنجید، همانزمان که ترازو به دست، دوره میافتید بین همجنس خودتان و حبوبات و ادویهجات پخته شده را باهم مقایسه میکنید.همانزمان که رنگ و لعابها را با افتخار، توی چشم هم کرده و به رخ هم میکشید، همانزمان که برگ برندهتان میشود قرمهسبزی و آبگوشتی لذیذتر! میشود تهدیگی برشتهتر و سفرهای رنگینتر؛ باید بدانید و بپذیرید که خوب است هر آدمی در راستای تکاملی همهجانبه تلاش کند اما برنج اگر سوخت، خورشت اگر جا نیفتاد و غذا اگر نبود؛ میتوان از رستوران یا جای دیگر آن را تهیه کرد، اما شعور و اخلاق چه؟! در دنیا چیزهای با ارزشی هست که هیچ رستوران و سوپرمارکتی آنها را نمیفروشد!ble.ir/khalass%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%E2… را در شکم خلاصه نکنید. کمی بالاتر چیزی هست به نام قلب و بالاتر از آن حجم ارزشمندیست به نام مغز. اولویتتان آن دوتای بالایی باشد، نگران نباشید، شکم بدون تمهید هم کار خودش را پیش خواهد برد.#نرگس_صرافیان_طوفان🆔 @chehel_salegi
💬رسم وفا (۱۴۲) یه تصویر، هزار تا حرف... 🔹«بعد از قهرمانی جهان، همه از مسی عکس می گرفتن، مسی از خانومش»🍏 .......................................... امشب میتونیم فینال جام جهانی رو در این کافه ی قدیمی و پر از جنب و جوش ببینیم و کیف کنیم 👇 https://t.m…رسم وفا (۱۴۳) یادمه یه بار قرار ناهار داشتیم باهم.اومد سرکارم دنبالم.رفتیم چهارسیخ کباب و نون گرفتیم و یه مسافت قابل توجهی دور تر،نشستیم به خوردن.در ظرفو برداشتیم دیدیم رستوران اشتباهی سه سیخ گذاشته.گفتیم عب نداره شروع کردیم به خوردن.طبق معمول لقمه ی اول غذارو داد به من.ble.ir/join/63vEYcNS2L دقت کردم دیدم با هر یک لقمه ی خودش دو لقمه رو میده به من. تا فهمیدم بهش گفتم من فهمیدم داری همه رو میدی به من ها. خودتم بخور. گف تو از سر کار اومدی گرسنه ای. من از خونه اومدم. تو بخور من با دیدن غذا خوردنت سیر میشم.شعور و شخصیت خیلی قشنگه بچه هالی لی🍏🆔 @chehel_salegi
💬مهارتهای زنده نگهداشتن #عشق! خیلی کاربردی و مفید برای همه ی روابط زن و شوهری ، کاری ؛ خانوادگی و دوستانهلطفا برای کسانی که دوستشون داریم هم بفرستیم 🙏🙏🍏ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi💬مهارتهای زنده نگهداشتن #عشق! خیلی کاربردی و مفید برای همه ی روابط زن و شوهری ، کاری ؛ خانوادگی و دوستانهلطفا برای کسانی که دوستشون داریم هم بفرستیم 🙏🙏🍏ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
💬خُ مِگه خونِ مُ اَ خونِ تو رِنگینتره؟ خُ اِگِ زدن با هم میمیریم دیگه کاکو!»امروز با یک نویسندهی بوشهری صحبت میکردم. میگفت: «اگه در چاپ کتاب من اینقدر دستدست کنید، باید قبل از اسمم کلمهی شهید رو بنویسیدا.» گفتم: «تو رو خدا از این شوخیا نکنید.» گفت: «شوخی نمیکنم. جدی میگم. همین دیشب پشت خونهمون رو زدن. پریشب هم تا مرز شهادت رفتم اما برگشتم.» من سکوت کردم. چون هنوز بهخاطر شوخی بیمزهای که با آقای توسلی کردم پشیمانم. یکبار در گروه سعدیخوانیمان، برای نوزادِ در راهشان اظهار نگرانی کرده بودیم و ایشان با لحنی دور از عادت نوشته بود: «نگران نباشید. جان من و بچهی من و خانوادهی من دستِ خداست.» من پیام را ریپلای کردم و نوشتم: «این پیام، عجیب بوی شهادت میده.» و چند هفته بعد شهید شدند.ble.ir/khalass%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AE… همین، پشت دست و روی زبانم را داغ کردم که دیگر با کسی از این شوخیهای بیجا نکنم و دَم به دَمِ نویسندهی بوشهری هم ندادم. ولی خودش به رسم همهی نویسندهها و همهی جنوبیها شروع به تعریف کرد که: «چند روز پیش سفر هوایی داشتم. پرواز رفت، دوازده ساعت تأخیر داشت. پرواز برگشت هم بهجای بوشهر، شیراز نشست. قرار شد برادرم بیاد دنبالم. گفتم تا اون میرسه برم توی نمازخونهی فرودگاه بخوابم. یهو دیدم یه سرباز دوید دنبالم و گفت نمیتونی بری نمازخونه. فقط هرچه سریعتر از فرودگاه برو بیرون. گفتم: کجا برم توی این گرما؟ گفت: بهِمون هشدار دادن که امشب فرودگاه شیراز رو میزنن.» روایت نویسندهی بوشهری خیلی جذاب بود و من کمترین دخالتی نداشتم. فقط هرازگاهی میگفتم: «آخی، عزیزم، خب...» ولی در جواب حرف سرباز گفتم: «وااای چه وحشتناک.» نویسنده گفت: «هاااا. به سربازه گفتم: واسه ایٖ میگی از فرودگاه برُم بیرون؟ خُ مِگه تو بِچِّ ننه بابات نیسی؟ خُ مِگه خونِ مُ اَ خونِ تو رِنگینتره؟ خُ اِگِ زدن با هم میمیریم دیگه کاکو!» معلوم است که من گریهام گرفت، بهویژه که در روزهای گریهخیزم هم به سر میبردم. با صدای بغضآلود پرسیدم: «بعد رفتید نمازخونه دیگه؟» گفت: «هاااا ولی صدای پوتین سربازه نذاش بخوابُم که. تا صبح جلو نمازخونه رژه رفت و مراقبم بود.» معلوم است که اینجا بلندبلند گریه کردم! بهویژه که آن سرباز لاغر آفتابسوخته را تصور میکردم و یاد سربازان شهید بمپور میافتادم.@MahboubeMan🆔 @chehel_salegi
💬چرا نمیگذارند آدم کار کند در این مملکت؟ عادل فردوسیپور:همه امکانات، همه رسانهها در اختیار شماست یک اپلیکیشن را نمیتوانید تحمل کنید؟..... پدر خودشان را درآوردند یک چیزی از زندگی من پیدا کنند. ble.ir/khalass 🔹بعد از ۹۰ که ناجوانمردانه کنار گذاشته…💬گریه عادل! مردی که با تخصص ؛ اوج گرفته بود ! گریه و شکوه آقای عادل فردوسیپور برساخت، باز تولید، نشر و تاثیر زیادی در جامعه ما داشت....به باور حقیر برای بسیاری از مردم، دیدن گریه عادل، دیدن استیصال انسانی بود که بخشی از زندگی و خاطراتشان با او گره خورده. اما در لایه عمیقتر، شاید دیدن دوباره یک تجربه بسیار آشنا بود. تجربه مشترکهمه آدمهایی که احساس میکنند توانایی، تخصص و انگیزه داشتهاند، اما به دلایلی بیرونی و سلیقه مدارشناس مدیرانی کم فهم وخوانشهای منعندیشان، کنار گذاشته شدهاند!ble.ir/khalass%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84 برای خیلیها فقط یک گزارشگر فوتبال نبود. نماد یک مسیر بود. از مهمان برنامه مسابقه هفته که پاسخاش به مرحوم نوذری شگفتانه بود تا تسلطش بر حوزه تخصصی خودش... مسیری که در آن یک فرد با دانش، تلاش و ارتباط با مردم (بدون اینکه فرزند آقایی باشد یا کیف کشی این یا آن را بکند) میتواند با تلاش و پشتکار خود، سرمایه اجتماعی بسازد! وقتی چنین فردی حذف میشود، جامعه میفهمد چیزی بیش از یک برنامه صدا و سیما را از دست داده. میفهمد این نشانهی یک بن بست تجربه شده است و وقتی او به استیصال میرسد جامعه درماندگی خودش را در آن میبیند!دلیل این همه همدلی با او این است که بسیاری از ایرانیان، بخشی از داستان زندگی خودشان را در داستان عادل میبینند؛ آدمهایی که میتوانستند اثرگذارتر باشند، اما در ساختارها و مدیریتهایی قرار گرفتند که قدر توانایی و خلاقیت را ندانسته و ایدهها و توانمندیهایشان مهجور مانده یا سرکوب شده است. برای همین است که اشکهای عادل، برای خیلیها اشک خودشان بود اشک نسلی که میخواهد روی موضع و فهم و حریت و آزادگی خودشان بمانند و برای ظرفیتهایش دیده شود، شنیده شود و روزی بالاخره باور کند که دو معیارِ توانایی و تلاش، مهمترین معیارها برای ماندن و رشد کردن در این مملکت است!یاسرعرب🍏🆔 @chehel_salegi
💬چرا نمیگذارند آدم کار کند در این مملکت؟عادل فردوسیپور:همه امکانات، همه رسانهها در اختیار شماست یک اپلیکیشن را نمیتوانید تحمل کنید؟..... پدر خودشان را درآوردند یک چیزی از زندگی من پیدا کنند.ble.ir/khalass%F0%9F%94%B9%D8%A8%D8%B9%D8… از ۹۰ که ناجوانمردانه کنار گذاشته شدم، من به صفر مطلق رسیدم....جنگیدم... نمیگذاشتند کار کنم، جنگیدم و در ۴ سال ۳۶۰ را ساختم؛ از این ناراحتم که چرا نمیگذارند آدم کار کند در این مملکت؟🍏.....................................................داره درست میگه بدبخت 😔 ما تحمل یک برنامه ی اینترنتی رو هم نداریم ... اجازه بدیم سرمایه های کشور در داخل میهن مون ؛ حرف بزنن و کار کنن😭حلاجیان 🍏🆔 @chehel_salegi
💬چقدر عالی حرف زد ! یاد « مشی و مرام » حضرت پدر افتادم که مث پروانه ؛ دور وجود مادر می گشتن: متعهدانه و بالغانه. هر عزیزی هم میگفتن چرا اینقدر زحمت میکشی ؟ میگفتن : ایشون سی سال( که من در کفش ملی مشغول بودم ) همه جوره برای من وقت گذاشتن و همه ی کارهای خونه…💬سوگ و فقدان : تجربه های ناب سوگ، آنگونه که ما میشناسیم، همیشه با فریاد و گریه آغاز نمیشود؛ گاهی سوگ، سکوتی است که در گوشِ اشیاء زمزمه میشود. ....دیروز یکی از دوستانم، میگفت: «فرشته! وقتی پدرم رفت، دنیا رنگ باخت. نه آن رنگهایی که میبینیم، بلکه آن معنایی که به اشیاء میداد. ناگهان دیدم جهان، مجموعهای از رَدپاهای خالیست.»من این روزها تک تک جملاتش را زندگی کردم: او از دستگیرهی دری میگفت که بارها، بیآنکه بداند، گرمای دستِ پدر را به آن بخشیده بود. از نمکپاشِ سفرهای میگفت که انگار هنوز لرزشِ دستانِ پدر را در خود داشت. از دمپاییهایی که دیگر نه تنها یک شیء، که گواهی بر قدمهایِ مطمئنِ مردی بودند که دیگر خانه از حضورش، خالی بود.ble.ir/khalass%D8%AF%D8%B1 آن لحظه، فهمیدم که رفتنِ عزیزان، تنها نبودنِ آنها نیست؛ رفتن، یعنی تبدیل شدنِ حضورِ پررنگِ آنها به «ردپایِ خاموش» در اشیاء. آنها میروند، اما اثرِ لمسِ آنها، مانندِ عطرِ ماندگار بر پارچهها، در تار و پودِ زندگی ما باقی میماند....سپس، آن لحظهیِ سنگین یادم افتاد .وقتی مادرم، در حال نشستن پشت میز ناهارخوری بود ، بهشون گفتم : مامان جان اینجا بشینین؛ یهو گفتن:«اخ... بابات همیشه اینجا مینشست...»این جمله، یک برخوردِ ناگهانی بود با حقیقتِ عریانِ فقدان....آنجا بود که فهمیدیم جای خالیِ آدمها، در هیچ کجای جهان پر نمیشود؛ آنها در میانهیِ عادتهایمان، در میانهیِ نشستنهایمان و در میانهیِ لمس کردنِ اشیاءِ روزمره، زندگی میکنند....هر دومون زدیم زیر گریه 😔آری سوگ در واقع، همان عشق است که راهی برای بازگشت ندارد، پس در اشکها و در جزئیاتِ زندگی، جاری میشود....فرشته رمضانی 🍏جناب پدر (۱۰۹) @oneonee🆔 @chehel_salegi
«بزرگ میشی یادت میره»چهل سال بعد😄😬😬😬ble.ir/khalass
"به چه کسی می گویند «امن»؟ - کسی که وقتی جای زخم هایت را به او نشان میدهی از آن پس همه تلاشش را میکند که از آن سمت به تو آسیبی نرسد."به آن نوع تنهایی نیاز دارم که میتوانی در جوارش بنشینی و آسوده باشی. گرههای کورشدهاش را آهسته با سر ناخن باز کنی و بیآنکه درونش حبس شوی، در آغوشش بگیری. آن شکلی از تنهایی که با تو گفتوگو میکند، گذشته را تغییر میدهد و آینده را بیاضطراب و امن تحویلت میدهد. آن تنهایی که به تو فرصت تماشا میدهد تا خودت را نظاره کنی و دیگران را، که مثل لشکر ابرهای نازک و بیغبار از کنارت عبور میکنند، میگذرند. رازهایت را دوباره توی دامنت میگذارد تا مثل گردوهای تازه و رسیده، پوستشان بگیری و درونشان را باز بکاوی و شادیهای مختصر را به یادت میآورد که مثل گلهای سرخ و ارغوانی بر پیراهنت میروید. کلیپ قشنگی بود؛من پای رفتنت میشوم تو سوی چشمانم شو نه من تو را رفیق نیمه راه شوم ، نه تو مرا در تاریکی رها کن .
تابستون گرما بهره وریشانس😄😬خونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇ble.ir/khalass
فینال جام جهانی رو کجا ببینیم ؟ تهران ..... به میزبانی عالی استار کافه شریعتی instagram.com/superstar.fastfood?utm_sour… وفا (۱۴۲) یه تصویر، هزار تا حرف...🔹«بعد از قهرمانی جهان، همه از مسی عکس می گرفتن، مسی از خانومش»🍏..........................................امشب میتونیم فینال جام جهانی رو در این کافه ی قدیمی و پر از جنب و جوش ببینیم و کیف کنیم 👇t.me/chehel_salegi/34380
فینال جام جهانی رو کجا ببینیم ؟ تهران ..... به میزبانی عالی استار کافه شریعتی instagram.com/superstar.fastfood?utm_sour…
فینال جام جهانی رو کجا ببینیم ؟ تهران ..... به میزبانی عالی کافه استار شریعتی instagram.com/superstar.fastfood?utm_sour…
رها ؛ رها ؛ رها من (۶۴۸) از هر تعلقی که گذشتم، تواناتر شدم. هر روز چیزی را تَرْک کردم و هر روز چیزی مرا تَرْک کرد. با هر تَرْکی، خاکِ تنم تَرَکی برداشت و چیزی از آن رویید، بالی شاید، کوچک و شفاف و نامرئی. پریدن با پرهایی ناپیدا مرا بی پروایی آموخت... …رها ؛ رها ؛ رها من ! (۶۴۹) فهمیدهترین و رهاترین آدم تو شرایط فعلی همین پیمان یوسفی بود. جایی که تو پاسخ به سوال دلیل گزارش نکردنش توی تلویزیون برگشت گفت لابهلای این همه دغدغه و گرفتاری و مشکل، چه اهمیتی داره این موضوع؟ بگذریم!🍏کانالهایی برای درک حس آرامش👇🏻@chehel_salegi@safar_chehelsalegi