هنوز ماهانه نمی شدم که به عقد حسن خان دراومدم هیچی از رابطه جنسی نمیدونستم تا شب زفاف رسید و خان با اون هیبت و هیکل درشت اومد تو حجله ...خان نگاه هوس آلودی بهم انداخت و دستور داد لباسمو دربیارم ، اشکم دراومد تا حالا هیچکس منو لخت ندیده بود ، اما این مرد میخواست باهام کارایی بکنه که من هیچ درکی ازش نداشتم..وقتی حسن خان دید تکون نمیخورم خودش دست به کار شد و بی توجه به گریه ها و تقلای من دونه دونه لباسامو درآورد ، تابی به سیبیل های پهنش داد و لباسهای خودشم درآورد از ترسم چشمامو بستم تا نبینم خان میخواد باهام چیکار کنه ...ادامه ی داستان