كودك از مرگ چه مي فهمد؟ایلیوشچکا گفت که این کار را بکنم. یک شب کنارش نشسته بودم که یکهو گفت: بابا،…
انتشار: 2026/06/23 18:42 UTC
كودك از مرگ چه مي فهمد؟ایلیوشچکا گفت که این کار را بکنم. یک شب کنارش نشسته بودم که یکهو گفت: بابا، وقتی توی گورم را با خاک پر کردند، تکه ای نان رویش بینداز تا گنجشک ها پایین بیایند، صداشان را می شنوم و از این که تنها نیستم خوشحال می شوم."ما با غرق کردن خودمان در کار و روابط اجتماعی، مرگ را انکار کرده ایم. اما غافل از این که مرگ قوی تر از آن است که قابل انکار باشد. ترس از مرگ در ناخودآگاه همه ما وجود دارد. اگر از بیشتر انسان ها این سوال ساده را بپرسیم که "آیا از مرگ می ترسی؟" بیشتر آن ها پاسخشان منفی است. علت منفی بودن پاسخ این است که آن ها مرگ را انکار کرده اند. وقتی مرگ را انکار می کنیم، این واقعیت هولناک، خودش را با لباس مبدل به ما نشان می دهد. علت ناخودآگاه بسیاری از مشکلات روانی، ترس از مرگی است که انکار و سرکوب شده است. رد پای ترس سرکوب شده از مرگ را می توان در حملات اضطرابی شبانه، ترس های بدون دلیل، دلشوره ها، سوگ های حل نشده و افسردگی دید. اما کودکان داستان متفاوتی دارند. مرگ برای آن ها خیلی طبیعی تر از آن چیزی است که در ذهن ما می گذرد. برای ما مفهوم مرگ در هزار لایه ی انکار و سرکوب پنهان شده است، اما آن ها مرگ را به همان شکل واقعی خودش می بینند. به همین دلیل است که کودکان زیاد از مرگ حرف می زنند. گاهی پدر و مادر ها از کنجکاوی فرزندشان نسبت به مرگ نگران می شوند و سعی می کنند کودکشان را به سمت انکار این واقعیت سوق دهند. در حالی که ذهن کودک، پنهان کاری نمی شناسد. او لخت بودن پادشاه را می بیند و هنوز یاد نگرفته که خودش را فریب دهد و باور کند که پادشاه لباسی فاخر بر تن دارد که فقط حلال زاده ها آن را می بینند. او همه چیز را همان طور که هست می بیند. کودکان حتی از دیدن یک مورچه مرده هم به مرگ فکر می کنند. فرزند پروری و ارتباط با کودکان، تجربه بسیار آموزنده ای است. آن ها دنیای بی فریب کودکانه را به ما یادآوری می کنند. کودکان، با واقعیت های تلخ زندگی بهتر و طبیعی تر از ما کنار می آیند. چون مانند ما از واقعیت ها نمی ترسند و سعی در انکار و پیچیده کردن آن ها ندارند. در این جا ایلیوشچکا، یک پسر بچه ده ساله است که در بستر مرگ و مواجهه با آن، وصیت کرده که روی قبرش تکه های نان بیندازند که گنجشکان به کنارش بیایند و او را از تنهایی نجات دهند. داستایفسکی به نکته بسیار ظریفی اشاره کرده است. یکی از ریشه های ترس از مرگ، ترس از تنهایی است. ما با مرگ، از همه ی عزیزانمان جدا می شویم و شاید آزارنده ترین جنبه ی مرگ همین باشد. من وقتی با ترس از مرگ در کودکان مواجهه می شوم، معمولا به پدر و مادر ها اعتماد بخشی می دهم و خیالشان را راحت می کنم که این ترس ها و نگرانی ها در کودکان طبیعی است. اما در بعضی موارد ترس از مرگ در کودک از مسیر طبیعی خارج می شود و زندگی او را مختل می کند. چند وقت پیش مادری با دختر 5 ساله اش پیش من آمد. شکایت مادر، ترس از مرگ در دخترش بود. می گفت: "دخترم همیشه از مرگ حرف می زند. او را حتی پارک نمی توانم ببرم. می گوید وقتی باد درخت ها را تکان می دهد من حس می کنم همه درخت ها دارند می میرند و من را می ترساند. چند بار هم گفته که اگر من مُردم، من را خاک نکنید. فقط من را گوشه ی اتاقم بگذارید، خودم زنده می شوم."من همیشه ترس های طبیعی از مرگ را در کودکان می دیدم، اما این بار اولی بود که با یک ترس جدی و فراگیر در یک دختر پنج ساله مواجه می شدم. از مادرش پرسیدم : "به تازگی در خانواده تان مرگی اتفاق افتاده است؟" پاسخش منفی بود. به مادرش گفتم: "معمولا در این موارد چیزی ذهن کودک را به سمت مرگ سوق می دهد. مثلا یک بیماری مزمن یا هرچیزی که یادآور مرگ باشد." در این جا مادرش گفت: "دخترم بیماری گوارشی دارد و تا حالا پنج بار اندوسکوپی شده است." گفتم: "پنج بار اندوسکوپی؟ آن هم برای یک دختر پنج ساله؟" مادر مدارک پزشکی دخترش را نشانم داد. در یکی از اندوسکوپی ها، یک التهاب خفیف معده وجود داشت و بقیه آزمایش ها طبیعی بود. متوجه شدم ریشه ترس از مرگ در دخترک را باید در مادر جست و جو کرد. مادر اضطراب شدیدی داشت و به شدت از مرگ دخترش می ترسید و این اضطراب را به او منتقل کرده بود. در چند ماه گذشته تقریبا هر روز او را به مطب دکترهای مختلف برده بود. نگرانی زیاد مادر، پزشک ها را هم فریب داده بود و دخترک بیچاره را مورد آزمایش های مختلف قرار داده بودند. گذشته از خطرهای جسمی این آزمایش ها برای یک دختر پنج ساله، ترس از مرگ را هم در او ایجاد کرده بودند. در حالی که پزشکان فراموش کرده بودند که بیمار اصلی، مادر بود نه دختر. علم روانپزشکی، بخشی از پزشکی است و همه