*از مثانهی خوک تا بانکهای خون؛ داستان چهار قرن نبرد برای نجات جان انسان* امروزه، هنگامی که پرستار…
انتشار: 2026/07/18 12:41 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
*از مثانهی خوک تا بانکهای خون؛ داستان چهار قرن نبرد برای نجات جان انسان* امروزه، هنگامی که پرستاری تنها در چند ثانیه یک آنژیوکت را وارد رگ بیماری میکند، شاید هیچکس تصور نکند که پشت این حرکت ساده، چهار قرن دلهره، اشک، امید، شکست و پیروزی نهفته است. امروز گلبول قرمز فشرده یا به اصطلاح عمومی پکسل، پلاکت، آلبومین، ایمونوگلوبولین داخلوریدی (IVIG)، فاکتورهای انعقادی و دهها فرآوردهی دیگر، بیصدا از میان یک لولهی پلاستیکی باریک وارد بدن بیمار میشوند؛ اما هر قطره از این مایعات، یادگار هزاران ساعت تلاش دانشمندانی است که بارها مرگ را از فاصلهای بسیار نزدیک تماشا کردند.داستان از روزگاری آغاز شد که هنوز هیچکس حتی نمیدانست خون در بدن چگونه حرکت میکند.در سال ۱۶۲۸، ویلیام هاروی راز بزرگ آفرینش را آشکار کرد و نشان داد که قلب، خون را در شبکهای از رگها به گردش درمیآورد. این کشف، مانند روشن شدن نخستین چراغ در تاریکی بود، اما هنوز راه ورود به این رودخانهی سرخ ناشناخته بود.بیستوهشت سال بعد، در سال ۱۶۵۶، کریستوفر رن تصمیم گرفت قدمی بردارد که بسیاری آن را دیوانگی میدانستند. او نه آنژیوکت داشت، نه ست سرم و نه حتی سرنگی که بتواند حجم مناسبی از مایع را منتقل کند. با نبوغی شگفتانگیز، پر توخالی یک غاز را به جای کانولا انتخاب کرد و مثانهی یک خوک را به مخزن نگهداری مایع تبدیل نمود. خون یا مایع، درون مثانه ریخته میشد و با فشار آرام دست، از میان پر غاز وارد رگ حیوان میشد.در آن لحظه، هیچ مانیتوری وجود نداشت تا ضربان قلب حیوان را نشان دهد. سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفته بود. دستان رن اندکی میلرزید، عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بود و ضربان قلبش چنان تند میزد که گویی صدایش را همه میشنیدند. نگاهش لحظهای از حیوان جدا نمیشد. او و همکارانش در دل دعا میکردند که این موجود زنده چند دقیقه دیگر دوام بیاورد؛ زیرا اگر زنده میماند، شاید دری تازه به روی پزشکی گشوده میشد.و حیوان زنده ماند...آن روز، بیآنکه کسی بداند، نخستین سنگبنای درمانهای داخلوریدی جهان گذاشته شد.چند سال بعد، انتقال خون از سگ به سگ نیز با موفقیت انجام شد و امیدها بیش از پیش جان گرفت.اما جسورانهترین آزمایش در سال ۱۶۶۷ رقم خورد. ژان باتیسته دنیس، پزشک فرانسوی، تصمیم گرفت خون گوساله را به بدن یک انسان تزریق کند. لحظهای که خون وارد رگ بیمار شد، نفسها در سینه حبس شد. هیچکس نمیدانست چند دقیقه بعد چه خواهد شد. پزشکان با اضطراب، رنگ چهرهی بیمار، نبض او و حرکت سینهاش را زیر نظر داشتند. دو بیمار نخست زنده ماندند و برق امید در چشمان پزشکان درخشید؛ اما بیمار سوم پس از دریافت خون گوساله جان باخت. آن روز، پزشکان درمانده به چهرهی بیمار خیره مانده بودند، دستانشان از شدت اضطراب سست شده بود، قطرههای عرق بر پیشانیشان میلغزید و در دل، تنها یک دعا زمزمه میکردند: خدایا... بگذار زنده بماند...اما مرگ، زودتر از دعا رسید.اروپا به لرزه درآمد. دادگاه تشکیل شد، خانوادهی بیمار که در دربار نفوذ داشتند شکایت کردند و کلیسا، پارلمان فرانسه و انجمن سلطنتی انگلستان انتقال خون را ممنوع اعلام کردند. بعدها مشخص شد بیمار پیش از انتقال خون با آرسنیک مسموم شده بود و ژان باتیسته دنیس بیگناه بود. اما ترس، سالها بر علم سایه انداخت.بیش از یک قرن بعد، در سال ۱۸۲۵، جیمز بلاندل در برابر زنی که بر اثر خونریزی شدید پس از زایمان در آستانهی مرگ قرار داشت، ایستاد. هر قطره خونی که از بدن بیمار خارج میشد، امید را نیز با خود میبرد. او با استفاده از یک کانول فلزی و سرنگ، خون انسان سالم را مستقیماً وارد رگ بیمار کرد. هنوز گروههای خونی شناخته نشده بودند و هر انتقال خون، نبردی میان امید و مرگ بود. پزشکان تنها میتوانستند نبض بیمار را لمس کنند، به چهرهاش بنگرند و در دل دعا کنند که این بار، زندگی پیروز شود.تنها هفت سال بعد، در سال ۱۸۳۲، بیماری دیگری اروپا را درنوردید. وبا. بیماران، در مدت چند ساعت، آنچنان آب و املاح از دست میدادند که چشمانشان در حدقه فرو میرفت، پوستشان سرد و کبود میشد، نبضشان به سختی لمس میشد و مرگ، بیرحمانه بر بالینشان میایستاد.در چنین روزهایی، توماس لاتا تصمیم گرفت اندیشهای کاملاً تازه را بیازماید. او محلولی با فرمول مشخص از آب، نمک و بیکربنات را از طریق یک کانول فلزی وارد ورید بیماری مبتلا به وبا کرد. پزشکان با نگرانی اطراف تخت ایستاده بودند. آیا این آخرین تلاش خواهد بود؟
