چند سالی است در ناحیهٔ پشت قفسهٔ سینهٔ سمت راست درد دارم.با مراجعه به همکار متخصص انتظار داشتم پرسش…
انتشار: 2026/08/09 18:41 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
چند سالی است در ناحیهٔ پشت قفسهٔ سینهٔ سمت راست درد دارم.با مراجعه به همکار متخصص انتظار داشتم پرسشهایی آغاز شود. پرسشهایی که اساس هر ارزیابی بالینی هستند.درد از چه زمانی شروع شده است؟ماهیت آن چگونه است؟مداوم است یا متناوب؟با تنفس، حرکت یا فشار تشدید میشود؟سابقهٔ ضربه یا بیماری زمینهای دارید؟چه داروهایی مصرف میکنید؟اما هیچیک از این پرسشها مطرح نشد.پزشک متخصص حتی به محل درد نگاه نکرد، معاینهای انجام نداد و فرصتی برای توضیح بیشتر به من نداد. تنها کاری که انجام داد، نوشتن درخواست CT اسکن بود گویی مسیر تشخیص، پیش از شنیدن روایت بیمار، از پیش تعیین شده بود.برگه را گرفتم و برای لحظهای در سکوت به آن نگاه کردم. در ذهنم این پرسش تکرار میشد که آیا واقعاً پزشکی میتواند بدون شنیدن داستان بیمار آغاز شود؟با وجود تردید جدی، از روی احترام به همکارم و نیز برای آنکه شاید وضعیت دندههای قدیمی شکستهشده روشنتر شود، CT اسکن را انجام دادم.چند روز بعد، نتیجه را نزد همان پزشک بردم.این بار نیز اتفاق متفاوتی رخ نداد.پزشک نگاهی کوتاه به گزارش انداخت، چند دارو روی نسخه نوشت و برگه را به طرفم گرفت. نه توضیحی دربارهٔ یافتههای CT داده شد، نه ارتباط آن با درد من روشن شد و نه پرسشی دربارهٔ وضعیت عمومیام مطرح گردید.نسخه را گرفتم. لحظهای مکث کردم و احساس کردم اگر اکنون سخنی نگویم، در برابر آنچه سالها در دانشکده پزشکی آموختهام، به نوعی سکوتی نابخشودنی کردهام.رو به پزشک کردم و با آرامش گفتم:جناب دکتر، حالا که کار شما با نوشتن نسخه تمام شد، اجازه بدهید چند نکته را به عرضتان برسانم. من بیمار دیابتی هستم. چند سال پیش در اثر fall دچار شکستگی دندههای ۱۰، ۱۱ و ۱۲ سمت راست شدهام. این درد از همان زمان باقی مانده و داروهایی که مصرف میکنم نیز عبارتند از اینها که ممکن است در ارزیابی بالینی اهمیت داشته باشند.پزشک برای نخستین بار سرش را بالا آورد و با لحنی که بیشتر نشانهٔ تعجب بود تا گفتوگو، پرسیدشما چه شغلی دارید؟پاسخ دادمپزشک هستم ، پزشکی که آموختهام در برخورد با بیمار، در وهلهٔ اول به شرح حال او گوش بدهم، در وهلهٔ دوم هر آنچه در توان دارم در معاینهٔ او صرف کنم و تنها در وهلهٔ سوم، اگر ضرورت ایجاب کرد، از پاراکلینیک کمک بگیرم.سپس تشکر کوتاهی کردم و از اتاق بیرون آمدم.در سالن انتظار، چند لحظه ایستادم. نسخه هنوز در دستم بود. به اطراف نگاه کردم ، بیمارانی که هر کدام داستانی، نگرانیای و دردی داشتند و شاید بسیاری از آنها داستانهایی داشتند که هرگز شنیده نمیشد.آرام به کنار سطل زباله رفتم و نسخه را در آن انداختم.آن روز، بیش از درد دندهها، از درد دیگری رنج میبردم ، دردِ کمرنگ شدن اصولی که روزگاری ستون فقرات پزشکی بالینی بودند.با خود اندیشیدمسی تی اسکن میتواند تصویر دنده را نشان دهد، اما نمیتواند تجربهٔ درد بیمار را روایت کند.نسخه میتواند دارو تجویز کند، اما نمیتواند جای خالی یک گفتوگوی انسانی را پر کند.فناوری میتواند به تشخیص کمک کند، اما هرگز نباید جایگزین گوش شنوا، نگاه دقیق و لمس مسئولانهٔ پزشک شود.تجربهٔ من بار دیگر این حقیقت را برایم روشن کرد که عدم درخواست آزمایش یا تصویربرداری غیرضروری می تواند تلاشی باشد برای محافظت از بیمار در برابر مداخلاتی که شاید جز زیان ، منفعت خاصی برای بیمار نداشته باشد.امروزبیش از هر زمان دیگری باور دارم که پزشکی خوب از دستگاهها آغاز نمیشود ،از شنیدن آغاز میشود.بیمار پیش از آنکه تصویر CT باشد، یک انسان با داستانی منحصر به فرد است و شاید بزرگترین خطر برای نظام سلامت، نه کمبود فناوری، بلکه فراموش کردن همین داستانها باشد داستانهایی که اگر با حوصله شنیده شوند، گاه نیمی از تشخیص و بخش بزرگی از درمان، پیش از هر آزمایش و تصویربرداری، در همان روایت سادهٔ بیمار آشکار میشود.هجدهم مرداد ماه یکهزار و چهارصد و پنج
