🔵 #مشکلی_نیستاز پرایدش پیاده شد و آمد کنارم نشست. خودش شروع کرد به دردِ دل کردن. دلِ پُری داشت و دل…
انتشار: 2026/06/19 03:37 UTC
🔵 #مشکلی_نیستاز پرایدش پیاده شد و آمد کنارم نشست. خودش شروع کرد به دردِ دل کردن. دلِ پُری داشت و دلِ خوشی هم از زنها نداشت.همینطور که مینالید، گفتم:«از اولش تعریف کن، ببینم چه شده؟»گفت:«تازه از خدمت سربازی برگشته بودم. آرزوهای زیادی در سر داشتم و فقط به آینده و پیشرفت فکر میکردم. ما خانوادگی تراشکار بودیم، به این کار علاقه داشتم و دوست داشتم ادامهاش بدهم. راستش تنها چیزی که به آن فکر نمیکردم، ازدواج بود!تازه کارم را شروع کرده بودم و بیشتر از ۲۱ سال نداشتم که یک روز مادرم گفت:"باید سر و سامان بگیری."دوست داشتند عروسیِ اولین پسرشان را ببینند. گفتم:"چی میگید؟ زوده، وقتش نیست!"اما گوششان بدهکار نبود. بالاخره راضیام کردند و گفتم:"خودتان پیدا کنید."گفتند:"کی بهتر از دختر همسایه؟"دختر ۱۵ ساله بود؛ شش سال از من کوچکتر. پدرش را در کودکی از دست داده بود. همین که جواب مثبت را از من گرفتند، همه چیز با سرعت جلو رفت و خیلی زود رفتیم زیر یک سقف.اوایل همه چیز خوب بود. پسر اولم به دنیا آمد. یک روز همسرم گفت:"اجازه میدهی بروم آرایشگری یاد بگیرم؟"گفتم:"مشکلی نیست."مشکل دقیقاً از همانجا شروع شد که گفتم: « #مشکلی_نیست! »رفت، آموزش دید، آرایشگر شد و کارش گرفت. کمکم محبتش به من کمتر شد. حضورش در خانه کمرنگتر شد و بیشتر وقتش را با دوستانش میگذراند تا با من و خانواده.بعد پسر دومم به دنیا آمد، اما فاصله بین ما هر روز بیشتر شد. خیلی با او حرف زدم، تلاش کردم زندگیمان را نجات بدهم، اما نشد که نشد.دوستان و بعضی از مشتریهایش هم بیتأثیر نبودند. مدام او را تحریک میکردند. اعتقادات گذشتهاش را کنار گذاشته بود و بسیاری از اصولی را که به آنها پایبند بود، رعایت نمیکرد.کار از دستم در رفته بود. برای جلب محبتش هر کاری از دستم برمیآمد انجام دادم. خانه و ماشینم را هم به نامش کردم؛ اما باز هم فایدهای نداشت.بیست سال زندگی مشترکمان کمکم به بنبست رسید. آخر سر دیدم بیشتر از این داریم همدیگر را عذاب میدهیم. رفتم محضر و حق وکالت طلاق را به او دادم.گفتم:"اگر میخواهی بمانی که هیچ؛ اگر هم نمیخواهی، خودت برو و کار را تمام کن."او هم دریغ نکرد. رفت و برای همیشه از زندگیام خارج شد. خانه و ماشین هم برای او ماند.من ماندم و تنهایی، و بیست سال خاطرات تلخ و شیرین...حالا آخر عمرم شده اول کارم...لحظهای سکوت کردم و گفتم:«نه رفیق! آخر عمرت نشده اول کارت؛ فقط زندگی دارد فصل تازهای را برایت شروع میکند. بعضی از آدمها در زندگی ما میمانند و بعضی فقط میآیند تا درسی به ما بدهند. مهم این است که بعد از همه این اتفاقها، هنوز ایستادهای و هنوز فرصت داری برای خودت زندگی کنی.»✍ #عزتی_رستگار _ رزن#دوست_داران_دانایی@danaeeii
