#زندگی_با_عشقیکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزما…
انتشار: 2026/07/16 12:29 UTC
#زندگی_با_عشقیکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده مصروف شدم.دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو ا که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.» از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟» ………دوستم با همدردی به من گفت: «چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یك روبات کار می کنی. غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری، چه روز بارانی چه آفتابی ، کار یك مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه. از قبل خیلی لاغرتر شدی و در صورتت چین وچروک پیدا شده.»دوستم آهی کشید و باز گفت: «بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره. عزیزم، منرا نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.» از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم: «درست است عزیزم اما همه چیز را دیدی به جز خوشحالی من.» دوستم خندید و گفت: «خوشحالی؟ داری خودت را فریب می دهی؟»جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم برايش تعریف کردم. گفتم: چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد، در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد. خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد. اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه اش را در آستینش پنهان کرد. چون می خواست آنرا به خانه بیاره تا من ام مزه اش را امتحان کنم. هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد و با هیجان من را صدا کرد، در ذهنم باقی مانده و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.»دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم:پریروز، برای معالجه ،پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر برايش گفت: پسرم گروه خونی تو با مادرت یکی است. پسرم پرسید: داکتر، پس اگر مادرم مریض شوه می توانه از خون من استفاده کنه، درسته؟دکتر جواب داد: آره پسر باهوش. پسرم بی درنگ به من گفت: مادر جان خیالت راحت باشه اگه مریض شوي از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شوی.با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با حسادت به من نگاه کردند و گفتند: با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید. حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک تر شده است.به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم. تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی. اما عزیزم باور کن که زندگی با بچه ها زندگی با بهترین عشق در دنیاست.#دوست_داران_دانایی@danaeeii
