حکایت مردی که #همسرش_دهنلق بود!مردی بعد از پنج سال زندگی مشترک، از دست همسرش به ستوه آمده بود.هر چ…
انتشار: 2026/07/27 04:25 UTC
حکایت مردی که #همسرش_دهنلق بود!مردی بعد از پنج سال زندگی مشترک، از دست همسرش به ستوه آمده بود.هر چیزی که در خانه اتفاق میافتاد، فردایش تمام فامیل از آن باخبر بودند!یک روز به همسرش گفت:ـ عزیزم، چرا هر چیزی که توی این خونه اتفاق میافته، همه باید بفهمن؟زن گفت:ـ مگه چی شده؟! من فقط با خانوادهام درد دل میکنم!مرد گفت:ـ درد دل؟!تو اگر یک روز سردرد بگیری، فرداش پزشک قانونی، اورژانس، بیمه و وزارت بهداشت هم در جریان قرار میگیرن!زن گفت:ـ خب، خانوادهام غریبه نیستن!مرد گفت:ـ خانوادهات غریبه نیستن، قبول؛ولی من نمیدونستم برای ازدواج با تو باید اشتراک ویژه فامیل هم بخرم!زن گفت:ـ یعنی من نباید با کسی حرف بزنم؟مرد گفت:ـ چرا، حرف بزن...ولی لازم نیست هر چیزی که بین زن و شوهر اتفاق میافته، فرداش تبدیل بشه به جلسه تحلیل و بررسی فامیل!بعد کمی مکث کرد و گفت:ـ من موندم تو همسر منی یا خبرنگار اختصاصی خانوادهات؟!زن ناراحت شد و گفت:ـ پس دیگه هیچچی به کسی نمیگم!مرد گفت:ـ خدا رو شکر!زن گفت:ـ فقط یه چیز...مرد با ترس پرسید:ـ چی؟زن گفت:ـ این حرفایی که الان زدی رو به خواهرم نگم؟مرد سرش را گرفت و گفت:ـ نه... ولش کن!اصلاً من دیگه حرف نمیزنم؛از این به بعد هر چی میخوام بگم، مینویسم روی کاغذ، میذارم توی گاوصندوق، کلیدشم میندازم توی چاه!چون ظاهراً در این خانه،تنها چیزی که محرمانه نیست، زندگی خودِ ماست!#دوست_داران_دانایی@danaeeii
