
خوش اومدید😍😘https://t.me/joinchat/D1Wffj82FuyaLikcLiUeYQگروه چت
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 31 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/29 تا 2026/07/31
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 31 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
جستجوی رایگان آهنگودانلود از تمام شبکه های اجتماعی، به صورت رایگان در این ربات:@NewInstaSaverBot@NewInstaSaverBot@NewInstaSaverBot
#پارت۸۵۰ـبابا چته؟.....من که چیزي نگفتم..ولی خودمونیما کوفتت شه....عجب هلویی...دلم براش میسوزه بیچاره کلاه سرش رفت اساسی..... ـ مهسا ...دهنت سرویس... خندیدم... ـ بشین بابا...به مهمونت برس... ـ کجا میري؟ ـ میرم دستشویی برمی گردم.....تو خوش باش.... پرواز بهم چشم غره رفت و نشست سر جاش.... معلوم نیست این محسن چی توي گوشش گفته که این اینطوري اینقدر راحت شده.... دختره بی حیا نذاشت لااقل نازي و عشوه اي چیزي....اوووووووووووووووووف.... رفتم دستشویی...
#پارت۸۴۹لبخند روي لبهاش بود..... با یه ببخشید بلند شدمو دم گوش پرواز گفتم: ـ بی جنبه...پسر مردم رو از راه بدر کردي که؟ مثلا امشب قرار بود مهمونی بدي ...چنان رفتی تو نخ محسن بدبخت که به کل مارو فراموش کردي....... یه بیشگول( درسته؟) آروم از بازوم گرفت و گفت:گمشو....کثافت...من که میدونم این آتیشا زیر سر توه...اما دمت گرم...خوب کاري کردي! رسما از تعجب پوکیده بودم.... چنان با چشماي باز نگاهش کردم که دوباره رنگ عوض کرد... سریع بلند شدو گفت: ـ مهسا جون تابلو نکن..خوب.... پریدم وسط حرفش
#پارت۸۴۸خندم دوباره شدت گرفت اما بی صدا.... تند براش نوشتم... " خوب چیکار کنم حوصلم سر رفته...اینا هم انگار نه انگار ما پیششون نشستیم "براش فرستادم و گوشی رو روي میز گذاشتم... دستمو دراز کردم تا دستمال کاغذي که جلوي پویان بود بردارم.... باید یه ذره جلوش میرفتم... یه برگه دستمال برداشتم تا اشکامو پاك کنم... تا میخواستم عقب بکشم پوبان خیلی آروم بهم گفت: ـ یه بهانه بیار برو بیرون..... صاف نشستم سر جام و نگاهی بهش کردم اما بی توجه به من داشت با محسن حرف میزد.... یه نگاه به پرواز کردم....
#پارت۸۴۷محسن دونه هاي عرق روي پیشونیش نشسته بود.... سرشو آورد بالا و گفت: ـ مهسا خانوم...با ماهم؟ داشتیم؟... من که هنوز از خنده ریسه رفته بودم..سرمو تکون دادم به معنی تایید تکون دادم....پرواز سرشو بلند کرد و ملتمسانه صدام زد... ـ مهسا.... ـ جانم...بابا چرا این جوري میکنین خب؟ خوبی ؟......... صداي اس ام اس گوشیم بلند شد...... قفل گوشیم رو باز کردم... چشام از تعجب باز شدن... پویان اس داده بود.... نوشته بود..: " از اذیت کردنشون لذت میبري؟....خوشت میاد یکی هم تو رو اینطور اذیت کنه خانوم کوچولو؟"
#پارت۸۴۶روبهشون گفتم: البته با شیطنت بسیار فراوان..... ـ خوش میگذره؟!... بیچاره ها هر دو سرخ شدن از خجالت... همزمان سراشون رفت پایین.... واي عجب صحنه اي بود..... زدم زیر خنده.... اونقدر که اشکم رسما دراومده بود... به همون حالت به زور گفتم: ـ بابا مگه من چی گفتم؟ این جوري سرخ و سفید شدین....راحت باشین ما اصلا تو باغ نیستیم..... پرواز رسما دیگه آب شده بود از خجالت.....
#پارت۸۴۵بدون اینکه تغییري توي حالتش بده گفت: ـ نخیر..مشکلی نیست..البته فعلا... کم نیاوردم و گفتم: ـ مثلا چه مشکلی قراره پیش بیاد؟ فعلا که همه چیز بر وفق مراد.... سرشو بالا گرفت و برگشت به طرفم و گفت: ـ بله...منم امیدوارم.... اخمامو یه ذره توهم کشیدم....نه دیگه این واقعا یه مرگش هست.... به همون حالت قبلیم برگشتم... خودمو بی توجه بهش مشغول گوشیم کردم... گارسون اومد و سفارشات محسن و پویان رو گرفت و رفت... یه نگاه به پرواز انداختم... مشتاقانه داشت به محسن نگاه میکرد... محسنم حالتش درست مثل پرواز بود...
#پارت۸۴۴این محسنم آب نمیبینه واگرنه از اون غواصاي حرفه ایه.... پوبان هم خیلی محکم و سنگین اومد کنار من نشست... بدون اینکه به اطرافش نگاهی بندازه... این یه چیزیش شده... سرمو برگردوندم دیدم این محسن واقعا گیر یه فرصت بوده.. بی شرف نذاشت دو دقیقه از اومدنش بگذره.. چنان با پرواز جیک تو جیک شده بود که اصلا کسی غیر از خودش و پرواز رو نمیدید... منم زیاد نخواستم اذیتشون کنم... واقعا بهم میخوردن... دوباره به سمت پویان برگشتم... سرش توي گوشیش بود و حسابی توش غرق شده بود... یه ذره سمتش مایل شدم و آروم کنار گوشش گفتم: ـ چیزي شده جناب؟
#پارت۸۴۳یه ذره شیطنتم گل کرد و گفتم: ـ بله باعث افتخاره ما هم هست که در کنار شما باشیم.... از عمد روي کلمه ي ما و باشیم تاکید کردم... محسن دست و پاچه شدو گفت: ـ بله بله....راستش منظور منم همین بود...در کنار شما و پرواز خانوم...مگه نه پویان...؟ پویان سرشو انداخت پایین و چیزي نگفت... واضح بود کلافس.........اما چرا؟ رو به همشون گفتم: ـ بابا تا کی میخواین سرپا باشین....نشسته هم میتونیم حرف بزنیم... با این حرفم محسن و پرواز نشستن البته جناب محسن خان دقیقا کنار دست پرواز نشست... خندم عمیق تر شد...
#پارت۸۴۲پویان هم چنان اخمو بود خیره بود بهم... پرواز هنوز توي بهت بود.... بهش نگاه کردم و با چشم بهش فهموندم یه زري هم اون بزنه.... پرواز با چشماش برام خط و نشون کشیدو سرشو به سمت محسن و پویان کرد و گفت: ـ بله...خوشحال مییشیم...البته اگه دوست داشته باشین... محسن نذاشت جمله ي پرواز تموم شه یه قدم اومد جلو و روبروي پرواز ایستاد و با شوق بهش نگاه کرد.... طوري که پرواز لبو شد و سرش پایین رفت.. ـ بله ...اگه شما اجازه بدین...حتما...باعث افتخاره که امشب در کنار خانوم محترمی مثه شما باشم... خندم گرفت... رسما منو پویان نقش نخودم نداشتیم....
#پارت۸۴۱این پویان هم که انگار نه انگار.... با یه نفس عمیق شروع کردم به حرف زدن...راستش امشب منو پرواز اومدیم بیرون براي یه مناسبت خوب...خوشحال میشیم اگه شما هم تنهایید و برنامه ي خاصی ندارین شب رو با ما بگذرونید... پیشنهادم عین پررویی تمام بود.... پرواز چنان با دهن باز برگشت منو نگاه کرد که خودم براي یه لحظه از زري که زده بودم پشیمون شدم... واالله قباحت داره... همه ي پسرا پیشنهاد میدن اونوقت به ما که رسید باید ما پیش قدم بشیم... مسبتو شکر خدا جون.... محسن توي چشماش پرژکتور که چه عرض کنم چلچراغ روشن شد...
#پارت۸۴۰این یه بار مثه ادم قیافش بی اخم نبود.... آرزو به دل میمونم من.... پرواز که تا اون موقع در هپروت سیر میکرد سریع به حرف اومد و گفت: ـ سلام آقاي فردادیان ....سلام آقاي حمیدي....خوشحالم که اینجا میبینمتون.... محسن هم مثل پرواز توي هپروت سیر میکرد... خدا خوب درو تخته رو براي هم جور کرده... هر دو تو هیزي کم ندارن ماشاالله... والا... محسن به حرف اومد.. ـ سلام خانوم ...منم خوشحالم که دوباره دیدمتون.... چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد... دیدم اگه همین جوري پیش بره فرصت امشب پریده...
#پارت۸۳۹حالا من از جام بلند شده بودم و پرواز هم به تبعیت از من بلند شد... تا چشمش به اونا افتاد قیافش یه ذره تو هم رفت...حقم داشت رسما به مهمونیه دونفرمون گند میخوام بزنم.... یعنی زدم رفت.... اما زود خودشو جمع و جور کرد و رفت توکف محسن.. بی شرف ِ هیز.... یه لبخند روي لبم جا گرفت و رو به محسن گفتم: ـ سلام ..منم خوشحالم.. رو به پویان هم گفتم: ـ سلام.. پویان تا اون موقع میخ من بود و ساکت.... البته با یه اخم خیلی زیاد روي پیشونیش جوابمو با تکون دادن سرش داد......
#پارت۸۳۸با این تیپی که زده بود دیگه رسما نقشه ي قتل همه ي دخترا رو ریخته بود... مثلا آقا قصد نداشت همراه محسن بیاد...حالا نیگاه کن ببین په تیپ دختر کشی زده اومده.... دیگه به ما رسیدن... به خاطر اینکه تابلو نشم زودتر به حرف اومدم و به پرواز گفتم : ـ او له له ببین کیا اینجان؟ پرواز یهو سرشو بالا آورد و با تعجب گفت: ـ کیا؟ اما به جواب نرسید. چون محسن و پویان دقیقا پشت سرش ایستادن و محسن رو به من گفت: ـ سلام به مهسا خانوم.....چه تصادفی....خوشحالم اینجا میبینمتون......
#پارت۸۳۷همه ي ترسم از برخورد پرواز باهاشون بود... یه نفس عمیق کشیدم وخودمو پرواز رو به خدا سپردم.... شروع کردم به انالیز تیپشون.... محسن یه پیراهن سبز خوشرنگ روشن پوشیده بود با یه شلوار کتان سورمه اي .... یه شال سورمه اي نازك پارچه اي هم خیلی شل دور گردنش بود.... تو روح این پرواز بین چه هلویی دلداه اش شده... بعد میگه من شانس ندارم.... اوه ......اوه چشمم به جمال پویان خان نیز روشن شد...! واقعا حرف نداشت.... یه پیراهن جذب خاکستري روشن که روش یه جلیقه ي مشکی اسپرت پوشیده بود با یه شلوار جین مشکی.... واقعا پر ابهت و پر جذبه اس...........
#پارت۸۳۶واقعا دیدنی بودند... چنان پر ابهت و پر غرور وارد شدن که نفس تو سینه ها حبس شد... با اینکه فاصلشو ازم زیاد بود اما نمی تونستم چشم ازشون بردارم... انگار دنبال ما میگشتن.چون جلوي در ورودي چند لحظه توقف کردن وسریع سالن رو دید زدن... دیدنمون...به سمتمون راه افتادن.... خودمو تابلو نشون ندادم... هرچند لحظه یکبار سرمو اینور و اونور تکون میدادم تا تابلو نشه... هر چی نزدیک تر میشدن نفسم بیشتر توي سنم حبس میموند و براي بیرون اومدن باهام لجبازي میکرد.... استرس داشتم
#پارت۸۳۵آهنگی که با پیانو زده میشد توي فضاي زیبا و بزرگ سالن به وضوح شنیده میشد... ـ پرواز امشب چند ساله میشی دخترم... ـ مهسا بلند میشم میزنم سیاه و کبودت میکنما...با اعصابم ور نرو... ـ اوه...اوه...چه خشن...بچه ي یه روزه که اینقدر خشن نمیشه... ـ مهسا...پا میشما..... ـ خب حالا...آروم باش... ـ مگه میزاري؟ خندم گرفت..نگام به پشت سر پرواز افتاد... بله.... پویان و محسن باهم وارد سالن شدن... اوه پسر... چه تیپایی هم زده بودن.... به محض ورودشون همه ي نگاه ها به سمتشون کشیده شد...
#پارت۸۳۴چند تا حس مختلف توي صورتش موج میزد.... خجالت... شرم وحیاي دخترونه... حرص و عصبانیت.... دیگه نتونستن خودمو کنترل کنم...زدم زیر خنده... اونقدر خندیدم که اشک تو چشمام جمع شد... ـ هوي مگه کمدي میبینی که اینجوري ریسه رفتی؟ ـ کم ار کمدي نیست... ـ مهسا.. ـ جانم... ـ دارم برات ـ داشته باش تا اموراتت بگذره.... از کل کل باهاش لذت میبردم...مثل خودم دیوونه بود... گارسون اومد تا سفارش بگیره... من برگ و مخلفات ، پرواز هم جوجه سفارش داد...
#پارت۸۳۳با یه لبخند گفتم: ـ داشتم فکر میکردم تو براي شیرینی تولدت اینطوري دست به جیب شدي واسه عروسیت چی کار میکنی؟ به آنی رنگ صورتش برگشت... برعکس زبون درازیاش توي این جور مسائل سریع لبو میشد و سرش میرفت زیر.... خندم بیشتر شد... شیطتنم گل کرد... ـ بابا لبو..الان شرم و حیاي دخترونت قلبمه زد بیرون...بیخیال من که میدونم از خداته..چرا موش شدي؟ از زیر میز چنان لگدي بهم زد که ضعف کردم... ـ اخ...الهی پات بشکنه دختر...بترکی ایشاالله...اصلا اینقدر بمون تا بوي گندت کوچ که هیچ کل تهرانو برداره... قیافش خیلی دیدنی
#پارت۸۳۲خندیدم و باهم رفتیم داخل.. انصافا رستوران شیک و باکلاسی بود... یه جاي دنج انتخاب کردیو نشستم... پرواز روبروي من و چشته به سالن نشسته بود.... دقیقتر نگاش کردم... موهاش تقریبا همه زیر شالش پنهون بود... همیشه همینجوري بود... یه آرایش کم و ملیحی کرده بودکه زیباتر و جذاب ترش میکرد... سلیقه ي محسن حرف نداره....خوب رو چیزي دست گذاشته بود..... ـ هی دختره...کجاي؟ تو عالم هپروتی؟ از فکر بیرون اومدم...
#پارت۸۳۱لبخندي در جوابم زدو گفت: ـ نه بابا.. بهش گفتم...قبول نکرد و گفت ما به جاش خوش بگذرونیم..عزیز جونم فکرش بازه... خندیدم و گفتم: ـ خدارو شکر...ولی خودمونیما از دست تو چی میکشه بیچاره... مشتی به بازوم زدو گفت: ـ گمشو...باز تو پرو رو شدي...راه بیفت ببینم... متقابلا یه گمشو نثارش کردم و ماشین رو روشن کردم . البته قبلش آدرس رستوران از پرواز گرفتم و به پویان اس دادم... جلوي رستورا پارك کردم... ـ اوووووووووو بابا چه خبره اینجا؟پرواز شرمنده کردي دختر؟ پرواز از ماشین پیاده شد و گفت: ـ پس چی؟ یاد بگیر...خسیس
#پارت۸۳۰یه مانتوي زرد قناري پوشده بود ..بلند بود با یه شال سبز روشن.. خیلی بهش میومد... تیپش با اون ست کیف و کفش سبز رنگ محشر شده بود.... همیشه لباساش در عین زیبایی بلند و محجبه بود... حجابش خیلی بیشتر از من بود...! ـ سلام...بابا تا چند دقیقه ي پیش با اعتماد به سقف اومد.. اما حالا بادم حسابی خالی شد...پرواز نشست توي ماشین و گفت: ـ اوهو...تو بادتم خالی شه بازم اعتماد به سقفت تا عرشه...نگران نباش... به پرواز گفتم: ـ راستی عزیزم میاوردي...تنها توي خونه موند بد نشد...
#پارت۸۲۹روسري رو طوري بستم که دسته موهاي آزادم بیرون بود.. گوشه هاي روسري رو از پشت سرم رد کردم و بالاي سرم به صورت یه پاپیون محکم کردم... یه جفت گوشواره ي چسبی هم که فقط یه نگین درشت بنفش داشت به گوشم کردم... کفش هاي مشکی ده سانتی مو هم پوشیدو در آخر تیپمو با یه کیف مجلسی مشکی که روش یه پاپیون بنفش خورده بود تکمیل کردم.... بعد از خالی کردن عطرم روي خودم از خونه زدم بیرون... جلوي در خونه پرواز یه تک بوق زدم...سریع درو باز کرد و اومد بیرون... او له له...چه تیپی هم زده بیشرف... واقعا خوشگل شده بود...
#پارت۸۲۷ساعت 8 میرم دنبالش...آدرسو نمیدونم...همون موقع براتون اس میدم...اممم..میشه امروز یه زودتر برم؟ بلند شدو گفت: ـ منتظرم...باشه میتونی بري... یه لبخند ملیح زدم و اومدم بیرون... ساعت 5 از شرکت زدم بیرون... رفتم خونه و یه دوش سریع گرفتم... اومدم بیرون..ساعت 6/30 بود...شروع کردم به خشک کردم موهام... تمام موهامو با اتو صاف کردم...فرق کج باز کردم... دسته ي بزرگی از موهامو جلوم ازادانه رها کردم و بقیه رو محکم بالاي سرم با کش بستم... طوري که پوست کنار شقیقه هام کشیده شد و چشمامو خمار نشون داده میشد...
#پارت۸۲۶.نیم ساعت پیش خودش بهم زنگ زد.منو براي شام بیرون دعوت کرد...خب فکر کردم فرصت خوبیه تا شما و آقا محسن مثلا اتفاقی همونجایی باشین که مابراي شا میریم...خوبه...ولی من هنوز نقشمو نمیدونم.؟ ـ خب شما محسن با هم میاید دیگه.... ـ چرا خودش تنها نیاد؟ نمیشه؟ راست میگه....چرا تنها نیاد؟.. چرا به فکر خودم نرسید.... اووووف چقدر خنگی دختر... بلند شدمو و با بی قیدي شونه هامو بالا انداختم و گفتم: ـ راست میگین...به اینکه تنهایی هم متونه بیاد اصلا فکر نکرده بودم...خب با اجازه.. ـ آدرس و ساعت رفتن رو نمی گی؟ برگشتم... منتظر نگاهم میکرد...
#پارت۸۲۵یه ابروشو داد بالا و گفت: ـ مشکلی پیش اومده؟ ـ نه...اجازه هست بشینم؟ لب تابشو بست و راحت به مبل تکیه داد یه پاش انداخت روي پاي دیگش.. چه پرجذبه میشه.......... ـ راحت باش.. نشستم روبروش و نگاش کردم.. ـاومدي بشینی روبروم و منو نگاه کنی؟ ـ نه... ـ خب؟ ـ امم. ...چیزه ....فرصتو جور کردم...فقط به کمک شما نیاز دارم... ـ خوبه...ولی یه بار گفتم کاري از دست من بر نمیاد... ـ نه...برمیاد...امشب، شب تولد پرواز است..
#پارت۸۲۴باشه فوضول خانم...برو برس به کارت... ـ خیلی خوشحال شدم یاشار..به همه سلام برشون ـ باشه عزیزم...تو هم مواظب خودت باش...خدافظ بعد از قطع کردن گوشیم .امید بهم با سر اشاره کرد که میتونم برم داخل... از کنار محسن که رد شدم با سر بهش سلام کردم اونم همین طور جوابمو داد... در اتاقو زدم ... منتظر شدم...صداش اومد... ـ بفرمایید... رفتم داخل... ـ سلام... پویان روي مبل نشسته بود و سرش توي لب تاپ بود...با صداي من سرشو بالا آورد..
#پارت۸۲۸یه خط چشم کشیده پشت چشام کشیدم... یه رز لب کالباسی رو هم زدم و در آخر یه رژگونه ي کمرنگ صورتی که توش رگه هاي از رنگ طلایی هم بود روي گونه هام کشیدم...یه ساپورت خیلی ضخیم مشکی پوشیدم و یه مانتوي بلند از جنس ساتن براق بود تنم کردم...پارچه ي مانتوم به رنگ زمینه اي بنفش با طرح هایی از طاووس بود... تقریبا مدلش کیمونو بود... بلندیش تا نزدیکی مچ پام بود.. ولی آستیناش کوتاه بود... تقریبا تا آرنج دستام دیده میشد ولی خب اگه ساق میزدم جلوش کم میشد... بنابراین بی خیالش شدم... یه روسري از جنس ساتن به رنگ مشکی براق هم پوشیدم
#پارت۸۲۳اینبار من بودم که جیغ میکشیدم.... بیچاره امید از ترس دوید طرفم ... فکر کرد چیزیم شده با سر بهش فهموندم که خوبم ـ حتما باید به دیگران ثابت کنی یه تختت کمه... ـ برو بابا...جان مهسا راست گفتی؟ ـ آره دختر خوب... ـ کیه ..؟ میشناسمش؟ ـ نه..غریبس... ـ هوي گفته باشم صبر میکنی من بیام....اگه بی من قدم برداري خونت حلاله...فهمستی بِرار؟(برادر؟) یاشار از لهجم خندش گرفت و گفت: ـ بلی....فهمیدم...تازه دارم داماد میرُم...مگه دیونه رِفتم سه هیچی خونومِ حلال کُنُم (تازه داماد میشم...مگه دیونم واسه هیچی خونم حلال کنم....) تا اومدم جوابشو بدم که در اتاق پویان باز شد و محسن و یه آقایی از اتاق اومدن بیرون.... ـ ببین یاشاری من باید برم...بعدا سر فرصت آمار اون خشگل خانومو ازت میگیرم...
#پارت۸۲۲به جان یاشار....جدي میگم..نمیتونم حالا حالاها بیام..اوضاع شرکت خیلی داغون...اینقدر کار رو سرم ریخته که نمیدونم به کدوم برسم...امتحانام در شرف شروع شدن...حالا چه خبر ـ خب تا کی طول میکشه... ـ تا عید چنان از پشت گوشی داد زد که پرده هاي گوشم از کار افتادن ـ چته..چرا داد میزنی؟ ـ جدي بود دیگه؟.. ـ یاشار مرض ندارم سر کارت بزارم...جدي بود..حالاچه کاریه که باید حضوري خدمت برسم ـ میخوام خروس شم ـ ها؟ ـ هان زهره مار...میخوام دوماد شدم
#پارت۸۲۱برو خودتو مسخره کن... ـ تا تو هستی من به چشم نمیام.. ـ یاشاررر............. ـ هوي کر شدم...باشه بابا...اینقدر بی جنبه نبودیا....ولش میگم کارت دارم ـ بنال ـ مرض ... ـ خب بفرما بگو ـ حالا شد...کی میاي اینورا؟ ـ جان؟ جک بود الان ـ نه سوال پرسیدم ـ خوب برادرمن بیجا نپرس ! من یه اینجام نمیتونم از اینجا تون بخورم...دیگه خودت حساب کن شاهرود میشه چند اینچ؟ ـ مهسا بدون شوخی؟ ـ شوخی ندارم.. ـ بابا تو چه جونوري هستی ...بابا بزار دو دقیقه بگذره بعد تلافی