#پارت۸۲۳اینبار من بودم که جیغ میکشیدم.... بیچاره امید از ترس دوید طرفم ... فکر کرد چیزیم شده با سر…
انتشار: 2026/07/22 10:31 UTC
#پارت۸۲۳اینبار من بودم که جیغ میکشیدم.... بیچاره امید از ترس دوید طرفم ... فکر کرد چیزیم شده با سر بهش فهموندم که خوبم ـ حتما باید به دیگران ثابت کنی یه تختت کمه... ـ برو بابا...جان مهسا راست گفتی؟ ـ آره دختر خوب... ـ کیه ..؟ میشناسمش؟ ـ نه..غریبس... ـ هوي گفته باشم صبر میکنی من بیام....اگه بی من قدم برداري خونت حلاله...فهمستی بِرار؟(برادر؟) یاشار از لهجم خندش گرفت و گفت: ـ بلی....فهمیدم...تازه دارم داماد میرُم...مگه دیونه رِفتم سه هیچی خونومِ حلال کُنُم (تازه داماد میشم...مگه دیونم واسه هیچی خونم حلال کنم....) تا اومدم جوابشو بدم که در اتاق پویان باز شد و محسن و یه آقایی از اتاق اومدن بیرون.... ـ ببین یاشاری من باید برم...بعدا سر فرصت آمار اون خشگل خانومو ازت میگیرم...