#پارت۸۴۹لبخند روي لبهاش بود..... با یه ببخشید بلند شدمو دم گوش پرواز گفتم: ـ بی جنبه...پسر مردم رو…
انتشار: 2026/07/31 10:31 UTCدریافت: 2026/08/12 12:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 12:46 UTC
#پارت۸۴۹لبخند روي لبهاش بود..... با یه ببخشید بلند شدمو دم گوش پرواز گفتم: ـ بی جنبه...پسر مردم رو از راه بدر کردي که؟ مثلا امشب قرار بود مهمونی بدي ...چنان رفتی تو نخ محسن بدبخت که به کل مارو فراموش کردي....... یه بیشگول( درسته؟) آروم از بازوم گرفت و گفت:گمشو....کثافت...من که میدونم این آتیشا زیر سر توه...اما دمت گرم...خوب کاري کردي! رسما از تعجب پوکیده بودم.... چنان با چشماي باز نگاهش کردم که دوباره رنگ عوض کرد... سریع بلند شدو گفت: ـ مهسا جون تابلو نکن..خوب.... پریدم وسط حرفش