جستجوی رایگان آهنگودانلود از تمام شبکه های اجتماعی، به صورت رایگان در این ربات:@NewInstaSaverBot@Ne…
انتشار: 2026/07/31 12:20 UTC
جستجوی رایگان آهنگودانلود از تمام شبکه های اجتماعی، به صورت رایگان در این ربات:@NewInstaSaverBot@NewInstaSaverBot@NewInstaSaverBot
پستهای تلگرام — دلبر مغرور
#پارت۸۵۰ـبابا چته؟.....من که چیزي نگفتم..ولی خودمونیما کوفتت شه....عجب هلویی...دلم براش میسوزه بیچاره کلاه سرش رفت اساسی..... ـ مهسا ...دهنت سرویس... خندیدم... ـ بشین بابا...به مهمونت برس... ـ کجا میري؟ ـ میرم دستشویی برمی گردم.....تو خوش باش.... پرواز بهم چشم غره رفت و نشست سر جاش.... معلوم نیست این محسن چی توي گوشش گفته که این اینطوري اینقدر راحت شده.... دختره بی حیا نذاشت لااقل نازي و عشوه اي چیزي....اوووووووووووووووووف.... رفتم دستشویی...
#پارت۸۴۹لبخند روي لبهاش بود..... با یه ببخشید بلند شدمو دم گوش پرواز گفتم: ـ بی جنبه...پسر مردم رو از راه بدر کردي که؟ مثلا امشب قرار بود مهمونی بدي ...چنان رفتی تو نخ محسن بدبخت که به کل مارو فراموش کردي....... یه بیشگول( درسته؟) آروم از بازوم گرفت و گفت:گمشو....کثافت...من که میدونم این آتیشا زیر سر توه...اما دمت گرم...خوب کاري کردي! رسما از تعجب پوکیده بودم.... چنان با چشماي باز نگاهش کردم که دوباره رنگ عوض کرد... سریع بلند شدو گفت: ـ مهسا جون تابلو نکن..خوب.... پریدم وسط حرفش
#پارت۸۴۸خندم دوباره شدت گرفت اما بی صدا.... تند براش نوشتم... " خوب چیکار کنم حوصلم سر رفته...اینا هم انگار نه انگار ما پیششون نشستیم "براش فرستادم و گوشی رو روي میز گذاشتم... دستمو دراز کردم تا دستمال کاغذي که جلوي پویان بود بردارم.... باید یه ذره جلوش میرفتم... یه برگه دستمال برداشتم تا اشکامو پاك کنم... تا میخواستم عقب بکشم پوبان خیلی آروم بهم گفت: ـ یه بهانه بیار برو بیرون..... صاف نشستم سر جام و نگاهی بهش کردم اما بی توجه به من داشت با محسن حرف میزد.... یه نگاه به پرواز کردم....
#پارت۸۴۷محسن دونه هاي عرق روي پیشونیش نشسته بود.... سرشو آورد بالا و گفت: ـ مهسا خانوم...با ماهم؟ داشتیم؟... من که هنوز از خنده ریسه رفته بودم..سرمو تکون دادم به معنی تایید تکون دادم....پرواز سرشو بلند کرد و ملتمسانه صدام زد... ـ مهسا.... ـ جانم...بابا چرا این جوري میکنین خب؟ خوبی ؟......... صداي اس ام اس گوشیم بلند شد...... قفل گوشیم رو باز کردم... چشام از تعجب باز شدن... پویان اس داده بود.... نوشته بود..: " از اذیت کردنشون لذت میبري؟....خوشت میاد یکی هم تو رو اینطور اذیت کنه خانوم کوچولو؟"
#پارت۸۴۶روبهشون گفتم: البته با شیطنت بسیار فراوان..... ـ خوش میگذره؟!... بیچاره ها هر دو سرخ شدن از خجالت... همزمان سراشون رفت پایین.... واي عجب صحنه اي بود..... زدم زیر خنده.... اونقدر که اشکم رسما دراومده بود... به همون حالت به زور گفتم: ـ بابا مگه من چی گفتم؟ این جوري سرخ و سفید شدین....راحت باشین ما اصلا تو باغ نیستیم..... پرواز رسما دیگه آب شده بود از خجالت.....
#پارت۸۴۵بدون اینکه تغییري توي حالتش بده گفت: ـ نخیر..مشکلی نیست..البته فعلا... کم نیاوردم و گفتم: ـ مثلا چه مشکلی قراره پیش بیاد؟ فعلا که همه چیز بر وفق مراد.... سرشو بالا گرفت و برگشت به طرفم و گفت: ـ بله...منم امیدوارم.... اخمامو یه ذره توهم کشیدم....نه دیگه این واقعا یه مرگش هست.... به همون حالت قبلیم برگشتم... خودمو بی توجه بهش مشغول گوشیم کردم... گارسون اومد و سفارشات محسن و پویان رو گرفت و رفت... یه نگاه به پرواز انداختم... مشتاقانه داشت به محسن نگاه میکرد... محسنم حالتش درست مثل پرواز بود...