#دریچه_نقداستونرنویسنده: جان ویلیامزمترجم: محمدرضا ترکتتارینشر ماهیکتاب، در ظاهر، زندگینامهی مرد…
انتشار: 2026/08/18 00:31 UTCدریافت: 2026/08/18 06:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 06:20 UTC
#دریچه_نقداستونرنویسنده: جان ویلیامزمترجم: محمدرضا ترکتتارینشر ماهیکتاب، در ظاهر، زندگینامهی مردی به نام "ویلیام استونر" است: پسری روستایی که به دانشگاه میرود، ادبیات میخواند، استاد دانشگاه میشود، ازدواج میکند، صاحب فرزند میشود، عاشق میشود، با همکارانش درگیر میشود، و سرانجام میمیرد. به نظر میرسد پرسش اصلی ویلیامز در این داستان این باشد که:"آیا یک زندگی ظاهراً شکستخورده میتواند زندگی ارزشمندی باشد؟"استونر آدم موفقی نیست. قهرمان نیست. انقلاب نمیکند. ثروتمند نمیشود. ازدواج موفقی ندارد. رابطهاش با دخترش آسیب میبیند. عشق بزرگ زندگیاش را از دست میدهد و در دانشگاه هم بارها شکست میخورد. استونر تقریباً در تمام معیارهای معمول زندگی، بازنده است. اما ویلیامز معیار دیگری پیشنهاد میکند:استمرار و وفاداری به چیزی که به زندگی معنا میدهد. استونر زندگی خارقالعادهای ندارد اما به ادبیات که پناهگاه و معنای زندگی اوست وفادار می ماند.استونر قهرمان نیست چون نمیتواند دنیا را شکست دهد. اما از نگاه من به عنوان خواننده، قهرمان است چون با وجود اینکه دنیا بارها او را شکست میدهد، چیزی را که برایش ارزشمند است رها نمیکند.با اینکه کاراکتر استونر را دوست دارم اما نقدی بر رفتار او وارد است: او بیش از آنکه کنشگر باشد، تحملکننده است. تحملکردن همیشه نشانه ی فضیلت نیست. در زندگی مشترک، رابطه با دخترش و حتی در دانشگاه، بارها بهجای تغییر شرایط، عقب مینشیند و اجازه میدهد زندگی برایش تصمیم بگیرد. بنابراین این سؤال مطرح میشود که: استونر واقعاً نجیب است یا صرفاً ناتوان از کنش؟ به نظرم ارزش رمان تا حدی در همین ابهام است. ویلیامز پاسخ روشنی به آن نمیدهد. یکی از شاهکارهای ویلیامز در این رمان روایت زندگی یک آدم معمولی است. او در صفحهی اول به ما میگوید که:" استونر آدم مهمی نبوده، دانشجویان چندان او را به خاطر نمیآوردند و در زمان حیاتش هم احترام یا شهرت ویژهای نداشته." اما بعد، نویسنده نزدیک به سیصد صفحه صرف میکند تا نشان دهد:"معمولی" بودن مساوی با "بیارزش" بودن نیست. ما عادت کردهایم داستان زندگی را با اتفاقات بزرگ بسنجیم:تولد، موفقیت، جنگ، عشق، خیانت، مرگ...ولی زندگی واقعی بیشتر از همین لحظههای کوچک ساخته شده است:یک نگاه.یک کلاس.یک کتاب.یک گفتوگوی ناتمام.یک رابطه که آرامآرام بوجود می آیدیک رابطه که آرامآرام از بین میرود.ویلیامز به این جزئیات شأن ادبی میدهد. به همین دلیل است که یک زندگی معمولی با هنرمندی نویسنده به اثری درخشان تبدیل می شود.به نظرم ازدواج استونر و ادیت از تاریکترین قسمتهای رمان است. رابطهی استونر و ادیت را نمیتوان صرفاً با این تقسیمبندی که "استونر قربانی و ادیت زن شرور" است، توضیح داد. رمان بیشتر وارد دنیای درونی استونر میشود. ویلیامز به روان استونر دسترسی بسیار بیشتری دارد تا به روان ادیت. دربارهی دلایل سردی، انزوا و رفتارهای ادیت توضیح کافی نمیدهد در نتیجه ما استونر را میفهمیم و ادیت را قضاوت میکنیم. حتی رفتارهای خود استونر در این ازدواج همیشه قابل دفاع نیست. بنابراین استونر قربانی است، اما بیگناه مطلق نیست؛ و ادیت ظالم است، اما لزوماً هیولایی تکبعدی نیست. به نظرم این عدم توازن، یکی از ضعفهای شخصیتپردازی رمان است.یکی از زیباترین بخش های رمان رابطهی استونر و کاترین است، اما میتوان آن را بیش از یک عشق، راهی برای فرار استونر از ازدواج و زندگی خفهکنندهاش دانست. آنها از طریق ادبیات و جهان فکری مشترک یکدیگر را مییابند و استونر برای نخستینبار احساس میکند کسی واقعاً او را میبیند. اما رابطهی آنها یک مشکل اساسی دارد:آنها بیشتر در یک جهان مشترکِ ادبی و فکری زندگی میکنند تا در جهان واقعی. به همین دلیل، با فشار واقعیت، این عشق زیبا اما شکننده دوام نمیآورد.شاید بخش تلخ رمان رابطه ی استونر با دخترش باشد. استونر او را عمیقاً دوست دارد، اما دوستداشتن همیشه برای حمایت و محافظت کافی نیست. او گاهی با سکوت و انفعال، ناخواسته در شکست و رنج دخترش سهیم میشود. اینجاست که رمان از "آدم خوب بودن" عبور میکند.استونر آدم بدی نیست. اما آدم خوب بودن لزوماً به معنای پدر خوب بودن، همسر خوب بودن یا خوب زندگی کردن نیست.این یکی از انسانیترین نکات رمان است. بخش پایانی رمان فوقالعاده است، ویلیامز در پایان، مرگ استونر را به تأملی دربارهی معنای زندگی تبدیل میکند. استونر در آخرین لحظات، به زندگیاش و چیزهایی که از دست داده ــ عشق، دخترش، ازدواج و بخشی از آرزوهایش ــ نگاه میکند. 1


