#دریچه_کتاباستونر وقتی هنوز خیلی جوان بود، عشق را حالتی تمام و کمال از هستی میپنداشت که اگر بخت یا…
انتشار: 2026/08/20 05:05 UTCدریافت: 2026/08/21 06:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 06:00 UTC
#دریچه_کتاباستونر وقتی هنوز خیلی جوان بود، عشق را حالتی تمام و کمال از هستی میپنداشت که اگر بخت یار انسان میشد ممکن بود به آن حالت برسد. به پختگی که رسید، فهمید عشق، بهشتی دروغین است که انسان احتمالاً با ناباوری و حیرت، با احساس تحقیر نسبتا آشنا و حسرتی توأم با شرم به آن خیره میشود. حالا، در میانسالی، تازه میفهمید که عشق، نه حالتی از شکوه است، نه توهم؛ عشق را عملکرد بشر برای "دیده شدن" دید، وضعیتی که انسان، آن را به وجود میآورد و با اراده، ذکاوت و قلبش، لحظه به لحظه و روز به روز تعدیلش میکند.ساعتهایی را که پیش از این از پنجرهی دفترش به سوسو زدن و خالی شدن چشمانداز مقابل چشمان خیره و بیحسش زل میزد، حالا با کاترین میگذراند. هر روز صبح زود به دفترش میرفت و ده، پانزده دقیقه بیقرار مینشست. سپس ناتوان از آرام کردن خود، سرگردان از جسهال بیرون میزد و محوطهی دانشگاه را میپیمود تا به کتابخانه برسد. آنجا در جایگاهها، ده، پانزده دقیقهی دیگر، جسته و گریخته کتابی میخواند.سرانجام گویی سرگرم بازی شده باشد، از وضعیتی بلاتکلیف که بر خود تحمیل کرده بود رها میشد و از در فرعی کتابخانه بیرون میرفت و به طرف خانهای راه میافتاد که کاترین در آن زندگی میکرد.کاترین اغلب تا دیر وقت کار میکرد و صبح بعضی روزها وقتی استونر پیشش میرفت او تازه بیدار شده بود و هنوز حس گرم و نفسانی خواب را زیر پیراهن آبی راحتش که با آن پای در آمده بود با خود داشت.اندامش کشیده و ظریف و اندکی پرحرارت بود. وقتی استونر آن را لمس میکرد، گویی دستهای زحمتکشش با پوست او زنده میشد. گاهی چنان نگاهش میکرد که گویی گنجینهای است در امانت او. به خاطرش میآمد که تا آن موقع جسم فرد دیگری را نشناخته است و به همین دلیل همیشه به طریقی، آن فرد دیگر را از جسمی که او را دربرمیگرفت جدا میکرد. سرانجام به خاطرش آمد و آنچه میدانست کامل شد و آن این بود که تا به حال هرگز بشری را نشناخته بود که صمیمی، قابل اطمینان و تعهدش ناشی از محبت انسانی باشد.استونرجان ویلیامز@daricheh93http://Daricheh93.ir
