گاهی اوقات به این فکر میکنم که یه نفر تو این دنیای وانفسا باید چقدر روی خودش کار کنه که بشه یکی مثل…
انتشار: 2026/07/14 15:44 UTC
گاهی اوقات به این فکر میکنم که یه نفر تو این دنیای وانفسا باید چقدر روی خودش کار کنه که بشه یکی مثل خمینی و خامنه ای عزیز، یکی شبیه چمران، یکی مثل بروجردی، مثل قاسم سلیمانی... بعد که خسته میشم خودم برای خودم دلیل تراشی میکنم بهونه میارم میگم همه این آدما…نشسته بودم و به تلاشهای نافرجامم برای آدم شدن فکر میکردم. اولین اشکال کار هم همین بود که نشسته بودم؛ باید بلند میشدم و کاری میکردم. تاریخ انسانی را با نشستن و فکر کردن، سعادتمند نکرده که من دومیاش باشم.کمی جابجا میشوم و بعد احساس گناه میکنم. این همه سال از عمر غیرشریفم گذشته و من هنوز راه رسیدن به آسمان را یاد نگرفتهام. خدایا! زندگیام سرگیجهآور شده؛ به خودم فکر میکنم و تهوع میگیرم که چرا اینقدر دیر به فکر افتادهام. راهها بسته است انگار. احساس گناه میکنم. دوست ندارم با این وضع آشفته خدا را ملاقات کنم. کاش مرگ کمی فرصت بدهد تا سامان بگیرم.دوباره مینشینم،من هیچ بویی از آنها که سنگشان را بر سینه میزدم، نبردهام. بلند میشوم و کمی قدم میزنم و به این فکر میکنم که حتماً خدا از دست من شکار است، اما بعد سریع جوابی میدود توی ذهنم: «فکر کردی کجای این کائناتی؟ اصلاً چقدر اهمیتی داری که خدا بخواهد از دستت دلگیر بشود؟»گریهام میگیرد. من نباید به اینجا میرسیدم. نباید مسیر را گم میکردم.




