
❣️«دلبرگ»، جایی است که انسان در آغوش هنر آرامش مییابد. در اینجا، با آثار هنری شگفتانگیز و سخنان پندآموز، دلها به گل میشکفند و برگهای امید و الهام در ذهن میپیچد. با ما در سفر به این دریای بیکران همراه باشید.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 22 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/10 تا 2026/07/23
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
If i was a star and you were a star, I would wink at you and blink at you and twinkle at you and the earthlings would call it science.اگر من ستارهای بودم و تو ستارهای دیگر، چنان مدام به تو چشمک میزدم و سوسو میکردم که ساکنان زمین، تمام این عاشقانهها را تنها «علم» مینامیدند.—آوای سکوت@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
Doing nothing is better than being busy doing nothing.هیچ کاری نکردن، بهتر از درجا زدن در مشغلههای پوچ است.—Lao Tzu | لائوتزو@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
The lust for comfort murders the passions of the soul.میل سیریناپذیر به آسایش، آتش شوق روح را میکُشد.—Kahlil Gibran | خلیل جبران@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
The child who obeys you out of fear will one day lie to you for freedom.کودکی که اطاعت را از ترس میآموزد، بعدها دروغ را برای رهایی خواهد آموخت.—Niccolò Machiavelli@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
You shall know the truth and the truth shall make you mad.حقیقت را خواهی دانست و حقیقت تو را دیوانه خواهد کرد.—Aldous Huxley@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
آینه هرگز سوگیری نمیکند. اگر صد بار هم به پایش بیفتی و التماس کنی که: «این عیب را در چهرهی او پنهان کن، چرا که او دوست من است»، آینه با زبانِ بیزبانی میگوید: «چنین چیزی هرگز ممکن نیست.»رهرو گفت: «ای دوست، خواهش میکنم آینه را به دستم بده تا خود را در آن ببینم.»صاحبِ آینه با خود گفت: «نمیتوانم بهانه بیاورم، و دلِ آن را هم ندارم که خواستهاش را رد کنم.» اما در دلِ خود نقشه میکشید که راهی پیدا کند و آینه را به او ندهد. با خود میگفت: «اگر به او بگویم که در چهرهات عیب و نقصی هست، تاب نمیآورد و نمیپذیرد؛ و اگر بگویم آینه خراب است، که بدتر است.» با این حال، عشق و محبت اجازه نمیداد که بهانه بیاورد و او را ناامید کند. پس گفت: «اکنون آینه را به دستت میدهم؛ اما به یک شرط: اگر در آن عیب و نقصی دیدی، آن را از چشم آینه نبین. بدان که آن عیب، چیزی بیرونی است که بر آینه افتاده و در حقیقت، بازتاب چهرهی خودت است. پس عیب را بر خودت بگذار و آینه را سرزنش نکن. اگر هم دلت رضا نمیدهد که عیب را از خودت بدانی، دستکم آن را به حساب من بگذار که صاحبِ آینهام، اما به آینه نسبت مده.»رهرو گفت: «پذیرفتم و سوگند میخورم. آینه را بیاور که دیگر طاقت ندارم.»اما صاحب آینه هنوز نگران بود و دلش راضی نمیشد. گفت: «ای بزرگوار، بگذار بهانهای بیاورم؛ شاید از این خواسته بگذری. کارِ آینه بسیار ظریف و حساس است.» اما باز هم محبت مانع شد. صاحب آینه گفت: «پس بگذار بار دیگر شرط را تازه کنیم؛ شرط و پیمان ما این باشد که هر عیبی دیدی، آینه را به زمین نکوبی و گوهر پاکش را نشکنی، هرچند که گوهرِ آینه شکستنی نیست.»رهرو گفت: «هرگز! حاشا که چنین کاری کنم یا حتی به ذهنم خطور کند. من هرگز عیبی در آینه نمیبینم. اکنون آینه را به من بده تا ادب و وفاداریام را ببینی.»صاحب آینه گفت: «اگر آن را بشکنی، ارزشِ گوهرش اینقدر است و خونبهایش آنقدر.» و بر این پیمان، کسانی را به گواهی گرفت. با همهی اینها، وقتی آینه را به دست او داد، خودش گریخت و رفت. رهرو با خود گفت: «اگر این آینه بیعیب و زیباست، پس چرا صاحبش گریخت؟» و همینجا بود که ماجرای شکستن آغاز شد.باری، همین که آینه را برابرِ چهرهاش گرفت، تصویری بسیار زشت در آن دید. خواست از خشم آینه را به زمین بکوبد و با خود میگفت: «آیا او دل مرا برای این خون کرد؟» اما ناگهان به یادِ خونبها، خسارت، پول و گواهانی افتاد که شاهدِ پیمانشان بودند. زیر لب میگفت: «کاش آن شرط و گواهان و خسارت در کار نبود، تا دلم را خنک میکردم و به این آینه نشان میدادم که سزای چیست!» او این حرفها را میزد و آینه با زبان بیزبانی او را سرزنش میکرد که: «دیدی من با تو چه (راستی و صداقتی) کردم و تو میخواستی با من چه کنی؟»حقیقت این است که انسان خودش را دوست دارد، اما عیب و بهانه را به آینه نسبت میدهد. چرا که اگر خودش را دوست بدارد (به قیمتِ شکستنِ منیت خویش)، از بندِ خود رها میشود؛ اما اگر آینه را دوست بدارد (بدون رها کردنِ خود)، نمیتواند از هر دو بگذرد و به یگانگی برسد.این آینه، خودِ حقیقتِ مطلق است؛ اما انسان گمان میکند که آینه چیزی جدا از اوست. با این همه، همانطور که انسان به آینه کشش دارد، آینه نیز به او مشتاق است. در واقع، این اشتیاقِ آینه است که در وجودِ انسان به شکلِ گرایش به آینه آشکار میشود؛ یا شاید هم برعکس.و خداوند میفرماید: «اگر آینه را بشکنی، مرا شکستهای، که من نزدِ دلشکستگانم.»خلاصه آنکه، محال است آینه سوگیری کند و حقیقت را پنهان نگاه دارد. سنگِ محک و ترازو نیز چنین هستند؛ گرایشِ آنها تنها به سوی راستی و حقیقت است. اگر هزار بار هم به ترازو التماس کنی که: «ای ترازو، این مقدارِ کم را درست و کامل نشان بده»، هرگز به خواستهات تن نمیدهد و جز حقیقت را نشان نخواهد داد؛ حتی اگر دویست سال از آن مراقبت کنی و در برابرش سجده نمایی.—برگردان به نثر معاصر برگرفته از مقالات شمس@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
اگر از تن بگذری و به جان برسی، هنوز به چیزی رسیدهای که خود نیز پدید آمده و ازلی نیست. حقیقتِ ازلی را چگونه میتوان با چیزی که خود حادث و گذراست دریافت؟بشرِ خاکی را با پروردگارِ هستی چه نسبت؟در نظرِ تو شاید جان، آخرین سرمایه و بزرگترین چیزی باشد که بتوان با آن رستگار شد. اما اگر جان را هم در راه او نثار کنی، مگر چه آوردهای؟عاشقان اگر جان خود را پیشکشِ او کنند، چیزی بردهاند شبیه زیره به کرمان؛به جایی که خود سرشار از آن است، هدیهای بردهاند که در آنجا هیچ ارجی ندارد.در آستانِ او، جان هم مایهی فخر نیست.او از هرچه تصور کنی بینیازتر است.پس برای او چیزی مبر؛ «نیازت» را ببر.او بینیازی است که «نیاز» دوست دارد.و همین «نیاز» است که آدمی را از این جهانِ گذرا ناگهان بیرون میکشد و به چیزی از جنسِ ازل پیوند میدهد؛و آن، عشق است.عشق دامیست که چون بیفتی، همهات را در خود میپیچد و از تو چیزی جز گرفتاریِ شیرین باقی نمیگذارد.دوست داشتنِ تو، از اثرِ دوست داشته شدنِ توست.این کشش از آنسو آغاز میشود، نه از اینسو.و تنها با همان روشناییِ ازلی است که میتوان پرتوی از آن حقیقتِ ازلی را دید.این است حاصلِ همهی سخن؛سخنی که پایان ندارد،و تا پایانِ جهان نیز تمامی نخواهد یافت.—برگردان به نثر معاصر برگرفته از مقالات شمس@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
📌 @delbaarg | دِلــــبَرگــــــ 🍁
We are all monsters, Some of us are just better hiding it.ما همه هیولا هستیم؛ فقط بعضی از ما در پنهان کردن آن بهتر عمل میکنیم.—Duncan@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
پس راه این است؛قلّه نپیمودن،که به درّه افکنده نشدن.گذر از سرزمین میانهبه فراسوی خیر و شربه فراسوی بیش و کم.—Helmi | حلمی@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
مولانا : شمس چرا رها کردن سخت است؟ شمس : چون به دردهای آشنا دل بسته ایم.مولانا : حتی اگر رنجمان دهند؟شمس : آری... آدم گاهی به زنجیرهایش عادت میکند.مولانا : پس چرا نمیرود؟شمس : چون از خلاً بعد از رفتن میترسدمولانا : راه رهایی چیست؟شمس : پذیرفتن پایانهامولانا : چگونه؟شمس : بدانی هر ، رفتنی از دست دادن نیست... گاهی بازگشت به خویشتن است.@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
The attempt to escape from pain creates more pain.تلاش برای فرار از درد، دردِ بیشتری میآفریند.—صدای سکوت@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
People aren't homes, they never will be. People are rivers, always changing, forever flowing. They will disappear with everything you put inside them.آدمها خانه نیستند، و هرگز هم نخواهند بود. آدمها رودخانهاند؛ همیشه در حالِ تغییر، همیشه روان. و با هرچه درونِ آنها بگذاری، ناپدید خواهند شد.—Nikita Gill | نیکیتا گیل@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━
We're so focused on our future that we forget that we are in the middle of what we once wished for.آنقدر بر آیندهمان متمرکز میشویم؛که فراموش میکنیم اکنون، در میانهیِ همان چیزی هستیم؛که روزی آرزویش را داشتیم.—آوای سکوت@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━