قلب ها در سینه ها ، غمگین و لرزان بودخلق سرگردان و سیماشان پریشان بودلایه های اضطراب و انتظاری گُنگ…
انتشار: 2026/07/09 07:43 UTC
قلب ها در سینه ها ، غمگین و لرزان بودخلق سرگردان و سیماشان پریشان بودلایه های اضطراب و انتظاری گُنگدر نگاه ِ مردمان ِ شهر ، پنهان بودمی فشرد انگار دستی هم گلو را که از هجوم ِ غصه ها لبریز ِ عصیان بود تکّه ای از ماه ، خونین شد ، فروافتاد ...دیو ِ شب ، از ماه ِ روشنگر ، هراسان بودقلب های پاک آماج بلا می گشت پیش ِ پای آفتاب آئینه بندان بود ...بشکند تا ، قامت ِ آئینه ها ، هر روز منجنیق آماده ، سنگ ِ جهل ، ارزان بود !حـُزن را فریاد می زد چشم هایی کهروز و شب در سوگ ِ داغی تازه ، گریان بوداز پس ٌ صدها بَزَک ، ترسان و رعب انگیزچهره ی چرک و کریه ِ ظلم ، عریان بوددشت ها پُر می شد از خون ِ سیاووشانتا گلوی لاله زیر ِ داس ِ بُرّان بود ...قاصدک پَر می کشید از باغ ِ خشکی کهپیکر ِ پوسیده اش ، وَهن ِ بهاران بود کاخ ِ ظلمت ، از پس ِ شبهای بیداریبی شک از پس لرزه های خشم ، ویران بود می دمید آخر سحر ، خورشید می آمدخشم ِ شب ، آبستن ِ صد صبح ِ رَخشان بود ...سرزمین ِ مرگ ِ صدها آرزو ، مغمومشرمسار ِ سرنوشت ِ تلخ ، " ایران " بود ...#سیما_اسعدی





