رفت و یک عمر ، کوله بار ِ غمشسخت و سنگین ، به روی دوشش بودو سکوتی به تلخی ِ حسرت در گلو ، باز ناله…
انتشار: 2026/07/27 18:13 UTCدریافت: 2026/08/03 07:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 07:52 UTC
رفت و یک عمر ، کوله بار ِ غمشسخت و سنگین ، به روی دوشش بودو سکوتی به تلخی ِ حسرت در گلو ، باز ناله پوشَش بود بر نمی تافت این تباهی راشب ، که از دست رفته می دیدشگُل ِ پژمرده ای که آخر هم دست ِ اندوه ِ تازه ای چیدَشآسمان ، قطره قطره خون می خوردو زمین غمگنانه جان می دادجاده شرمنده ، پیچ ِ دیگر را پیش ِ پاهای او نشان می دادالتهابی که در درونش بود بی گمان هر ستاره را می سوخت شام ِ تاریک ِ روزگارش را با لهیب ِ نگاه ، می افروخت به کجا می گریخت ، از بختش آن سیاهی که بود سَرمِهرش ؟همه عالم رهاش اگر کردند او صمیمانه ، ماند بَر مِهرش !راه ِ پُرپیچ ِ سرنوشته ی اوبه بلندای زندگانی بودچکّه چکّه دگر فرومی ریختحدّ ِ تاب آوریش ، می فرسودحجم ِ اندوه ِ جانگزایش رانپذیرفت و شانه خالی کردجسم ِ فرتوت و ، روح ِ ویرانشعاقبت تلخ ...خانه خالی کرد !چه غریبانه رفت و از هستی شرَدّ ِ پایی به کوره راهی ماندحسرتی را نشاند بر دل ِ شبتُنگ ِ دنیا ، بدون ِ ماهی ماند ...#سیما_اسعدی






