یک روزهایی بود تمام خوشبختی، در حیاط خانهی پدربزرگ خلاصه میشد.همه دور یک سفره، با صدای خندههایی…
انتشار: 2026/08/07 14:14 UTCدریافت: 2026/08/08 12:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 12:25 UTC
یک روزهایی بود تمام خوشبختی، در حیاط خانهی پدربزرگ خلاصه میشد.همه دور یک سفره، با صدای خندههایی که از ته دل بود.نه کسی عجله داشت.نه فاصلهای میان دلها بود.امروز،خانهها بزرگتر شدهاند،اما سفرهها خلوتتر.راهها نزدیکتر شدهاند،اما آدمها از هم دورتر.کاش میشد یک جمعهی دیگر، دوباره کودک شویم.و در خانهی پدربزرگ را با همان شوق قدیمی بزنیم.#قصههای_دل🦋💟@dialecticofsolitude



