آنکه با غمزههای گفتارشدرسآموزِ صد مدرّس بوددر نفسهای آخرِ عمرشقلم و کاغذی طلب بنمود چون که میخ…
انتشار: 2026/08/19 21:46 UTCدریافت: 2026/08/20 03:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 03:15 UTC
آنکه با غمزههای گفتارشدرسآموزِ صد مدرّس بوددر نفسهای آخرِ عمرشقلم و کاغذی طلب بنمود چون که میخواست بعد از او مردمنشوند از مسیر حق، گمراهخواست در آخرین وصیت خویشبنویسد: "علی ولیالله"ناگهان از میان جمعیتمحضر حضرت رسولاللهیک نفر _آنکه دانی و دانم_گفت "ان الرجل لیهجر"... آهاو که آیات را نمیفهمیدگفت قرآن برای ما کافیستاو نفهمید که حدیث رسولجز کلام خدای سبحان نیستآن رسولی که گفت: ای مردم!یک امانت زِ من کنار شماستاجر پیغمبریِ من، تنهااحترامِ به دخترم زهراستچند روزی گذشت... مردی کهبر نبی بست تهمتِ هذیاناو که قرآن برای او بس بودحملهور شد به کوثر قرآنکوچه آماده، هیزم آمادهیک نفس مانده بود تا آتشداد زد: ای اهالیِ خانهیا که بیعت کنید یا آتش...همه گفتند: فاطمه آنجاستگفت: فضه، حسن، علی، یا اوهرکسی پشت درب این خانهستطعمهی آتش است حتی اوهمه گفتند: محسنش پس چه؟گفت: فرقی نمیکند اصلاًباید این خانه را بسوزانممرد باشد میانِ آن یا زنچند لحظه سکوت کرد و سپسچند گامی سوی عقب برگشتهمه گفتند: منصرف شده استهمه گفتند که بخیر گذشتناگهان باز سمت خانه دویدلگدی زد به در...خدا!... مادرفاطمه بیسپر...خدا!... محسندر شده شعلهور...خدا!...مادر#حمیدرمی

