ناپرهیزی میکنم و بهعنوان پیرمرد دهه شصتی، گاه چرخی میان نسل تازه در فضای حقیقی و مجازی میزنم. م…
انتشار: 2026/07/29 06:43 UTCویرایش: 2026/08/01 00:11 UTCدریافت: 2026/08/15 03:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:28 UTC
ناپرهیزی میکنم و بهعنوان پیرمرد دهه شصتی، گاه چرخی میان نسل تازه در فضای حقیقی و مجازی میزنم. میخواهم ببینم چه خبر است؛ و هم به قول شهریار: پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند/ بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند. به بیانِ اهل حالی، نگذار تستسترون روحت، دچار رکود شود؛ وگرنه زود میمیری.برفرض بتوانم بر این شکاف عمیق نسلی غلبه کنم و روانشناسی آنان را از عینکِ رنگیِ پدیدارشناسانهی مشاهداتم بنویسم؛ مثنوی صد مَن کاغذ میشود.عجالتاً سه برداشت شخصی را سرسری میگویم، که پشتوانهی هیچ تحقیق تجربی و آماری ندارند:۱. تقدسشکنیتقدس از بیپرسشیِ ذهن، یقین، و بدیهی دانستنهای بیتردید برمیخیزد. تقدس، نوعی زیست عملی است که در بیشتر آدمیان، محصول ذهنِ بیکنش، محیط، تربیت و عادت است.البته، تقدس نوعِ باشکوهِ متعالیتری نیز دارد که همچون دکارت و غزالی، پس از عبور از گردنهی شک و سلوک سخت ذهنی و روانی پدید میآید، و خاص انسانهای والا است.نسل من، نسل پرسش نکردن و در عادت و سنت زیستن بود؛ و نسل تازه، نسلِ پرسش و تردید در هر چیز.هنگامی که تردید و پرسش، به میان آید؛ نخستین چیزی که رخت میبندد، مقدس شمردنِ ناشی از رازآلود بودن است.ازینروست که نسل امروز، بیشتر به جستجوی "حقوق طبیعی فردی" هستند، تا تکالیف اجتماعی و آسمانی.۲. بداهتشکنیعصر اطلاعات، از تقدسشکنی ماکس وبری هم عبور کرده و اینک زمانهی انحلالِ بداهتهاست. انحلالِ بداهتِ هر آنچه "بدیهی" میانگاشتیم و میانگاریم؛ حتی چه بسا بداهههای علمی، که برای مدرنیته حکم تقدس داشت. هرگاه "بدیهیها" در حال انحلال باشند، بقول هانس بلومنبرگ، در آستانهی یک تحول دورانی قرار میگیریم. اگر این تحولات فراگیر و عمیق شوند، آنگاه دست به دست هم داده و جامعه و تاریخ و زمانه و مکان را تغییر خواهند داد. نخست هم با عبور از مرجعیتهای فکری سنتی، و اقتدارزدایی از آنها آغاز میکنند.کافیست به هر دلیلی آن تردیدها و تحولات درونی پیوستگی یابند و بین الاذهانی شود. آنگاه به تحول عمیق اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و دیگر وجوه زیست اجتماعی ما، و حتی چه بسا شکل خانواده، خواهد انجامید. مثل رنسانس و عصر روشنگری در اروپا، و مثل "تجددِ" منتهی به انقلاب مشروطه. ۳. فحشزیستن در تقدس و بداهت، در این دنیای بینهایت، همواره بد نیست.یقینهای بیدلیل در ایندنیای پیچیده و عمر محدود ما و مرگِ پیشِ رو اگر نباشند، نابود میشویم. به قول مولانا؛ اُستُن این عالم ای جان، غفلت است.لذا، اصلاح میکنم: بشر هیچگاه تهی از تقدسات و بدیهیات و ایدئولوژی نخواهد شد. تنها شکل آن در هر روزگار فرق میکند. دنیای سایبرنتیک ما، دنیای اضطرابها و افسردگیهای ناشی از کثرت آرزوها و آرزوسازیها، نرسیدنها، دروغها و جعلها، نمایشها، و از همه بدتر، گسترش مقایسهها، به دلیل امکان خبرگیری از همهجا است. گذشتگان ما خودشان بودند و اهل روستا و شهر کوچکشان؛ و لذت و نئشگیِ بیخبری. بیخبر از همهجایم؛ چه خبر بهتر ازین؟نسل امروز، نسل فحش است.چه در دیالوگهای دنیای واقعی، و چه در دنیای مجازی، فحش را پررنگتر از هرچیز میبینیم. در همه هم کمابیش به شکلی هست. با هر گرایش مذهبی و سیاسی. البته در میان اهالی مدعی روشن_فکری بیشتر (جدا نوشتم، که با روشنفکران اهل علم قاطی نشود). گوییا، فحش خودش تبدیل به یک تقدس و فضیلت مدرن و از ارکان سخن شده است. فحش دادن و فحش خوردن، و بیحسی به آن، گوییا پذیرفته شده. فحشهایی که عموماً جنسی است. جنسیتی که عموماً نرینه است. و عجیبتر آنکه در دوران فمینیستزدهی ما، حتی مونثها هم از فحشهای نرینه استفاده میکند.در روزگار ما که امکانِ امرِ جنسی، بسیار فراهمتر از تمام نسلهای چندصدسال گذشته است؛ تحلیل چنین وضعیتی، فراتر از روانکاوی جنسی فروید و عقدهی ادیپش، یا عقدهی حقارت آدلر در تحلیل فحشگراییِ زنان و مردان میطلبد.فحش نیز چون تمام رذایل اخلاقی دیگر، کارکرد روانی اجتماعی در تاریخ تکاملی داشته؛ مانند بُرونریزی، احساس کنترل، حفظ عزت نفس، غلبه بر ناتوانی و ...ایرانیان نیز چون دیگر مردم جهان فحش میدهند. تاورنيه که در دوره صفویه به ایران آمده مینويسد: «ايرانيها در اداء الفاظ ركيك و فحشهاى قبيح مهارت عجیبی دارند».حتی استوانههای ادب فارسی نیز پر از فحش هستند.هدایت میگوید: "اگر فحش وجود نداشته باشد، آدمی دق میکند... زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد، «فحش آبدار» زیاد دارد. ما که بر سر این ثروت عظیم نشستهایم، چرا ولخرجی نکنیم؟"این ولخرجیها، در حوادث سیاسی معاصر مانند مشروطه، کودتای ۲۸مرداد، انقلاب ۵۷، و جریانات چندسال گذشته فراز میگیرند ...اما به گمانم، این ویژگی تکاملی روان بشر، اینک در نسل جدید ما از تعادل خارج شده. شاید به دلیل همان اضطراب و افسردگی و سرخوردگی مدرن که گفتم.✍ زندی@DrMohsenZandi