مدیریتِ زمانسخنی از امام هشتم شیعیان، علی بن موسی الرضا ع، دربارهی بودجهبندی زمان و اوقات زندگی و…
انتشار: 2026/08/13 05:46 UTCدریافت: 2026/08/15 03:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:28 UTC
مدیریتِ زمانسخنی از امام هشتم شیعیان، علی بن موسی الرضا ع، دربارهی بودجهبندی زمان و اوقات زندگی وجود دارد که جالب توجه است:"بكوشيد تا زمانتان را به چهار بخش تقسيم كنيد: ۱. زمانى را براى مناجات با خدا، و تعالی و تقویتِ روحی و معنوی ۲. زمانى را براى کار و درآمد و تأمين معاش و تولید ثروت ۳. زمانى را براى ارتباطات انسانی، و همنشینی و گفتگو با آشنایان و دوستان و افراد امین و معتمدی كه عيبهايتان را به شما مىشناسانند و در دل شما را دوست دارند؛ و در نتیجه باعث رشد و ارتقای شخصیتی شما میشوند.۴. و زمانی را براى لذت بردن از لذّتهاى مشروع و اخلاقی.با بخش چهارم، یعنی لذتهای حلال است که انرژی و انگیزه و توانِ انجام دادن سه بخش ديگر را به دست مىآوريد".إجتَهِدوا أن يَكونَ زَمانُكُم أربَعَ ساعاتٍ: ۱. ساعَةً مِنهُ لِمُناجاةِ اللّه ۲. و ساعَةً لِأمر المَعاشِ۳. و ساعةً لِمُعاشَرَةِ الإخوانِ و الثِّقاتِ و الَّذينَ يُعَرِّفُونَ عُيُوبَكُم و يَخلِصونَ لَكُم فِي الباطِنِ ۴. و ساعَةً تَخلُونَ فِيها لِلَذّاتِكُمو بِهذِهِ السّاعَةِ تَقدِروُن عَلَى الثَّلاثِ ساعاتٍ. [ فقه الرّضا، ص ۳۳۷].✍ محسن زندی🆔 @DrMohsenZandi
پستهای تلگرام — إنْسانيَّاتْ
● جملهی معروفی به ارسطو منسوب است که در یک تناقض آشکار میگوید:Ὦ φίλοι, οὐδεὶς φίλοςیعنی: "ای دوستان، در حقیقت هیچ دوستی وجود ندارد".● پارادوکس عجیبی است، که شاید ناشی از تجربهی ناکام ارسطو در دوستی باشد. نظرات همهی انسانها، بدون استثنا از تجربیات شخصیشان تاثیر میپذیرد. چهبسا برخی دوستان خوبی داشتهاند، و این نظر ارسطو را قبول ندارند.احتمالاً ارسطو بدترین ضربههای زندگیاش را از دوستان خورده باشد. مثلاً اول معتقد بوده که:دوستِ آن باشد که گیرد دستِ دوستدر پریشانحالی و درماندگیو بعداً دیده که با کمترین احساس خطر یا سودی، اولین کسانی که زیرپایی کشیده و او را با مغز به زمین زده، همان دوستان گرمابه و گلستان بودهاند. محصولِ تکرار و رسوبِ این تجربههای تلخ، همان حرف مولانا شده:آدمیخوارند اغلب مردماناز سلام علیکشان کم جو اَمان● "دوستان، در حقیقت هیچ دوستی وجود ندارد".عالمِ روان ازین پارادوکسها و تناقضها پُر است. مولانا در دفتر اول مثنوی به سه تناقض جالب اشاره میکند:۱. مردها با تمام اِهن و تولوپ ظاهری، و غلبهای که در ظاهر بر زنان دارند و اصولاً تاریخ را مردانه نوشتهاند؛ روانشان اسیر و عبید و گدای زنان است؛ حتی اگر رستم باشند.۲. هر صیّاد و شکارچیای در ابتدا اسیر صید خود است و باید دنبال او بدود و جای پای او پا بگذارد. لذا حتی قویتری حاکمان و مدیران و زورداران نیز محتاج و گدای توجه و تایید و زندهباد مردمان و زیردستانند؛ وگرنه میترکند. کم ندیدهایم مثلاً غربستیزانی که در ابتدا شکارچی اندیشههای غربی بودند، و در پایان غربیتر از غربیان در فکر و رفتار شدند.۳. اینکه از کسی بدت میآید و چِندشت میشود، بخاطر آن است که ناخودآگاه خودت، صفات و ویژگیهایت را در آیینهی وجود او میبیند. درست مثل اینکه از کسی خوشت میآید، چون آرزوها و خواستههایت را در او میبینی:"گفت «پیلی را آوردند بر سرِ چشمهای که آب خورد، خود را در آب میدید و میرمید او میپنداشت که از دیگری میرمد نمیدانست که از خود میرمد». همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر چون در توست نمیرنجی چون آن را در دیگری میبینی میرمی و میرنجی"● ارسطو معتقد بود که بیشتر روابط انسانیِ بر پایهی سود یا لذت شخصی هستند. کافیست کمترین تعارضِ منافعی پیش بیاید تا به تعبیر قرآن برای قیامت: لَا یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیمًا؛ هیچ دوست صمیمى از دوست صمیمى حال نپرسد (معارج، آیه ۱۰). همان دوستان گرمابه و گلستان، چنان زخمی میزنند که هزار دشمن نتواند، و به قول مولانا در دفتر دوم مثنوی. چنان پوستت را میکَنند که قصاب از گوسفند. و تو بهت زده میشوی که چنین معجونهایی از کثافت را چرا و چگونه دوست داشتی:صد هزار ابلیس لا حول آر بینآدما ابلیس را در مار بیندم دهد گوید تُرا ای جان و دوستتا چو قصابی کشد از دوست پوست● این قاعده هم مثل تمام مسائل انسانی استثناهایی دارد. دوستانی واقعی هم گاه پیدا میشود. ازینرو ارسطو در اخلاق نیکوماخوس توضیح میدهد که "تنها، دوستیِ مبتنی بر فضیلت، دوستی واقعی است؛ آنچه معمولاً دوستی مینامیم، بهندرت دوستی حقیقی است".● باید راه میانه را در روابط گرفت. آدمی باید همیشه چند تا دایرهی تو در تو، مثل سیبل تیراندازی بکشد، و برای هر دایره اسمی بگذارد: دایرهی صمیمت و یکرنگی کامل (مثل پدر مادری)؛ دایرهی زناشویی؛ دایرهی روابط تفریحی؛ دایرهی روابط عاشقانه؛ دایرهی روابط تحصیلی؛ دایرهی روابط کاری؛ دایرهی روابط همسایگی؛ دایرهی سلام علیک معمولی؛ ... یا هر دایره و حلقهی دیگری که دوست دارید.چارچوب و لوازم هر کدام را هم بشناسد، در عمل به آنها پایبند باشد و قاطیشان نکند.اگر چنین نکردی، یا به لوازم هر رابطه پایبند نبودی و مرزشکنی کردی؛ مثلاً همکاران کاری یا شرکای مالی خود را بردی در حلقهی اول (صمیمیت کامل)، یا همسر خود را بردی در سلام علیک معمولی، و بعدش ضربه خوردی، کسی جز خودت را ملامت نکن.● القصه؛ابن عربی، پدر عرفان اسلامی، دائره المعارف بزرگی دارد به نام فتوحات مکیه که شرحی از مکاشفات عرفانی اوست. نکته جالبی در جلد نخست آن درباره دوستی دیدم که چقدر نایاب است.او دوستی داشته به نام عبدالعزیز مهدوی که بینشان دلگیری پدید آمده بوده. ابنعربی نامهای مینویسد برای دلجویی از او.برای آنکه بفهماند چقدر به او محبت دارد، دوستی و محبت را به دو دسته تقسیم میکند: محبت ذاتی (قلبی) و محبت عرَضی (نفسی).سپس میگوید که ای یار شفیقِ قدیمی، من تو را از عمقِ قلبم دوست دارم (وِداد). نه حساب و کتابی در کار است؛ نه عقده و کمبود و نیازی؛ و نه ترس و بیم و طمع و امیدی. ● آیا در روزگار مدرن که مهمترین شاخصهاش عقلانیت ابزاری و محاسبهای، فردگرایی و شخصینگری است، ازینجور دوستیها پیدا میشود؟✍️ محسن زندی@DrMohsenZandi
تراستییک کتاب کهنهی اقتصادی در کتابخانه دارم که هم جلد خوشرنگی دارد و هم خیلی کت و کلفت است. داشتنِ اینجور کتابها برای هر کتابخانهای واجب است؛ و برای کتابخانهی مسئولین، واجبتر.هرچند که هوش مصنوعی روزگاری قبرِ اکثر کتابها و مدارس و دانشگاه را خواهد کند؛ اما آدم حتی اگر کتاب هم نمیخواند باید چهارتا کتاب درشت و کلفت در کتابخانهاش داشته باشد که بتواند با آنها چشم همه را درآورد. مجموعههای انگلیسی باشند که دیگر فبها؛ هم شما را فرهیختهتر نشان میدهد، هم چشم حریفان را کور میکند.با اینکه ابزارهای فخرفروشی در زمان ما فرق کردهاند؛ اما کتاب هنوز هم در بخشی از جامعه کاربرد فخرفروشانهاش را دارد. هرچند؛ که در ابَر تورمِ دولتساخته و بانکساختهی موجود، کتاب هم دیگر یک کالای اشرافی و لاکچری به حساب میآید که تنها طبقات خاصی میتوانند بخرند. این دُهلی که حضرات میزنند؛ چندسال بعد صدایش درخواهد آمد. سالها با خودم درگیر بودم بخوانمش یا نه. بالاخره تستسترونِ دانستن چیره شد و شروع کردم به خواندن.حقیقتاً خوب بود. جدا از دلتنگی روانرنجورانهی ما برای قدیم و مرضِ لاعلاجِ نوستالژی، به گمانم گاهی قدیمیها دقیقتر از جدیدیها مینوشتند. شاید چون اشتغالاتشان کمتر بود، و روی کاری که میکردند متمرکزتر بودند. مثلاً عالم رمان را ببینید. چرا هنوز کسی نتوانسته در سطح داستایوفسکی و همینگوی بنویسد؟ده دوازده جلد کتاب ایرانی و خارجی در کلیات اقتصاد خرد و کلان خواندهام که این متن قدیمی بهترینش بود. القصه؛در اقتصاد سه پرسش کلی و سرنوشتساز داریم:۱.چه چیزی و به چه مقدار تولید شود؟۲. چگونه تولید شود؟۳. کالاها و خدمات تولیدشده، چگونه توزیع شوند؟شیوهی پاسخ به این سه، باعث ایجاد مکتبهای مختلفی مانند اقتصاد باز (سرمایهداری)، بسته (سوسیالیستی)، و مختلط میشود که هر کدام کارکردهای منفی و مثبت خود را دارند.کتابِ کت و کلفتِ من، در فصلِ اقتصاد بسته، به یک بحث تاریخی بسیار شیرین دربارهی شوروی سابق میپردازد؛ که مدتی رشد اقتصادی عجیبی مییابد و سپس با کلّه سقوط میکند، و به قول اسلاونکا دراکولیچ در کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم»: فضاپیما داشتیم، اما داخل مغازههامان نوار بهداشتی نبود.نویسندگان چند عامل را برای شکست شوروی، با وجود آن همه پیشرفت اعجابآورِ علمی و نظامی و حتی اقتصادی نخستین برمیشمارند که شاید بعداً خلاصهاش را بنویسم. یکی از این عواملِ چندگانه، شکلی از نظام مدیریتی است به نام معیارِ "وفاداری، به جای خلاقیت، کارآمدی و بازدهی".یعنی، معیارِ اصلی سنجش، گزینش و انتخاب افراد در هر سطحی، یا تشویق و تنبیه دستاندرکاران، یا ماندگاری و پیشرفت و حذف آنها در عرصهی کاری و مدیریتی، و میزان دسترسی به امکانات مادی و معنوی و حمایتی، و چشمپوشیهای قانونی و قضایی، به میزانِ توانایی یا کارآمدیِ آنها در رشدِ تولیدِ فقرزدا؛ و حتی معیارِ بیربطی در مدیریتِ سیستمیِ نوین، به نام "تعهد به اصولِ اخلاقی و انسانیِ پایه" نبود؛ بلکه، معیارِ اصلی، "میزانِ وفاداریِ آدمها به ایدئولوژی و خواستههای نظام حاکم" بود.به دیگر سخن، معیار گزینش، پذیرش و پیشرفت نیروی کار (از پایینترین سطح تا بالاترین سطح)، میزان توانایی آنها در مدیریت بهینهی منابع، یعنی ایجاد کمترین هزینه و بالاترین بهرهدهی و ارزش افزوده نبود؛ بلکه، توانایی آنها در تثبیت و گسترشِ ساختار قدرت حاکم، و حتی توان نمایشِ آن در اِبرازِ ظاهرگرایانهی وفاداری بود. وقتی معیارِ وفاداری، به جای کارآمدی نشست، پنج مشکل اصلی در نظام مدیریتی شوروی پدید آمد:۱. بسته شدن فکرها و خلاقیتها و رشد بله قربانگوییها۲. رشد چشمگیر نفاق، و ازدیادِ افرادی بود که توانایی نمایشگری در وفاداری داشتند (حالا یا از روی ترس، یا طمع)؛ و نشستنِ رفاقت و نوبت، به جای رشد و عدالت۳. گسترش عجیبِ رانت و فساد در طبقهِ بله قربانگو یا نمایشگر بود که از قضا بهخاطر همان وفاداری لاپوشانی میشد۴. حذف افراد دارای تخصص که توانایی تولید بهینه و ایجاد ارزش افزوده داشتند۵. همنوا شدنِ تدریجی افراد متخصص با الیگارشیِ جریان حاکم، پشت پا به تخصص خود، و پیوستن به جرگهی وفاداری، برای ماندگاری.البته، معیار وفاداری گرچه در شرایطی باعث انسجام و سرعت عمل میشد، و ممکن بود در ابتدا مزایایی نیز داشته باشد؛ اما مشکل اصلی زمانی خودش را نشان میدهد که منابع پولی تمام میشود.آنگاه، مدیری که تا حالا دستش در جیب بودجه بوده و تنها نقشِ خرجکننده و پخشکنندهی پول را داشته، حالا حتی تواناییِ تولید یک دلار ارزش افزوده را هم ندارد.اصولاً چنین کاری را بلد نیست. در هیچجا آموزشش را ندیده. حتی در مدرسه و دانشگاه نیز برای بله قربانگویی و پاچهخواری تربیت شده؛ نه اینکه ده دلار را بکند بیست دلار.✍️ محسن زندی🆔 @DrMohsenZandi
ناپرهیزی میکنم و بهعنوان پیرمرد دهه شصتی، گاه چرخی میان نسل تازه در فضای حقیقی و مجازی میزنم. میخواهم ببینم چه خبر است؛ و هم به قول شهریار: پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند/ بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند. به بیانِ اهل حالی، نگذار تستسترون روحت، دچار رکود شود؛ وگرنه زود میمیری.برفرض بتوانم بر این شکاف عمیق نسلی غلبه کنم و روانشناسی آنان را از عینکِ رنگیِ پدیدارشناسانهی مشاهداتم بنویسم؛ مثنوی صد مَن کاغذ میشود.عجالتاً سه برداشت شخصی را سرسری میگویم، که پشتوانهی هیچ تحقیق تجربی و آماری ندارند:۱. تقدسشکنیتقدس از بیپرسشیِ ذهن، یقین، و بدیهی دانستنهای بیتردید برمیخیزد. تقدس، نوعی زیست عملی است که در بیشتر آدمیان، محصول ذهنِ بیکنش، محیط، تربیت و عادت است.البته، تقدس نوعِ باشکوهِ متعالیتری نیز دارد که همچون دکارت و غزالی، پس از عبور از گردنهی شک و سلوک سخت ذهنی و روانی پدید میآید، و خاص انسانهای والا است.نسل من، نسل پرسش نکردن و در عادت و سنت زیستن بود؛ و نسل تازه، نسلِ پرسش و تردید در هر چیز.هنگامی که تردید و پرسش، به میان آید؛ نخستین چیزی که رخت میبندد، مقدس شمردنِ ناشی از رازآلود بودن است.ازینروست که نسل امروز، بیشتر به جستجوی "حقوق طبیعی فردی" هستند، تا تکالیف اجتماعی و آسمانی.۲. بداهتشکنیعصر اطلاعات، از تقدسشکنی ماکس وبری هم عبور کرده و اینک زمانهی انحلالِ بداهتهاست. انحلالِ بداهتِ هر آنچه "بدیهی" میانگاشتیم و میانگاریم؛ حتی چه بسا بداهههای علمی، که برای مدرنیته حکم تقدس داشت. هرگاه "بدیهیها" در حال انحلال باشند، بقول هانس بلومنبرگ، در آستانهی یک تحول دورانی قرار میگیریم. اگر این تحولات فراگیر و عمیق شوند، آنگاه دست به دست هم داده و جامعه و تاریخ و زمانه و مکان را تغییر خواهند داد. نخست هم با عبور از مرجعیتهای فکری سنتی، و اقتدارزدایی از آنها آغاز میکنند.کافیست به هر دلیلی آن تردیدها و تحولات درونی پیوستگی یابند و بین الاذهانی شود. آنگاه به تحول عمیق اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و دیگر وجوه زیست اجتماعی ما، و حتی چه بسا شکل خانواده، خواهد انجامید. مثل رنسانس و عصر روشنگری در اروپا، و مثل "تجددِ" منتهی به انقلاب مشروطه. ۳. فحشزیستن در تقدس و بداهت، در این دنیای بینهایت، همواره بد نیست.یقینهای بیدلیل در ایندنیای پیچیده و عمر محدود ما و مرگِ پیشِ رو اگر نباشند، نابود میشویم. به قول مولانا؛ اُستُن این عالم ای جان، غفلت است.لذا، اصلاح میکنم: بشر هیچگاه تهی از تقدسات و بدیهیات و ایدئولوژی نخواهد شد. تنها شکل آن در هر روزگار فرق میکند. دنیای سایبرنتیک ما، دنیای اضطرابها و افسردگیهای ناشی از کثرت آرزوها و آرزوسازیها، نرسیدنها، دروغها و جعلها، نمایشها، و از همه بدتر، گسترش مقایسهها، به دلیل امکان خبرگیری از همهجا است. گذشتگان ما خودشان بودند و اهل روستا و شهر کوچکشان؛ و لذت و نئشگیِ بیخبری. بیخبر از همهجایم؛ چه خبر بهتر ازین؟نسل امروز، نسل فحش است.چه در دیالوگهای دنیای واقعی، و چه در دنیای مجازی، فحش را پررنگتر از هرچیز میبینیم. در همه هم کمابیش به شکلی هست. با هر گرایش مذهبی و سیاسی. البته در میان اهالی مدعی روشن_فکری بیشتر (جدا نوشتم، که با روشنفکران اهل علم قاطی نشود). گوییا، فحش خودش تبدیل به یک تقدس و فضیلت مدرن و از ارکان سخن شده است. فحش دادن و فحش خوردن، و بیحسی به آن، گوییا پذیرفته شده. فحشهایی که عموماً جنسی است. جنسیتی که عموماً نرینه است. و عجیبتر آنکه در دوران فمینیستزدهی ما، حتی مونثها هم از فحشهای نرینه استفاده میکند.در روزگار ما که امکانِ امرِ جنسی، بسیار فراهمتر از تمام نسلهای چندصدسال گذشته است؛ تحلیل چنین وضعیتی، فراتر از روانکاوی جنسی فروید و عقدهی ادیپش، یا عقدهی حقارت آدلر در تحلیل فحشگراییِ زنان و مردان میطلبد.فحش نیز چون تمام رذایل اخلاقی دیگر، کارکرد روانی اجتماعی در تاریخ تکاملی داشته؛ مانند بُرونریزی، احساس کنترل، حفظ عزت نفس، غلبه بر ناتوانی و ...ایرانیان نیز چون دیگر مردم جهان فحش میدهند. تاورنيه که در دوره صفویه به ایران آمده مینويسد: «ايرانيها در اداء الفاظ ركيك و فحشهاى قبيح مهارت عجیبی دارند».حتی استوانههای ادب فارسی نیز پر از فحش هستند.هدایت میگوید: "اگر فحش وجود نداشته باشد، آدمی دق میکند... زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد، «فحش آبدار» زیاد دارد. ما که بر سر این ثروت عظیم نشستهایم، چرا ولخرجی نکنیم؟"این ولخرجیها، در حوادث سیاسی معاصر مانند مشروطه، کودتای ۲۸مرداد، انقلاب ۵۷، و جریانات چندسال گذشته فراز میگیرند ...اما به گمانم، این ویژگی تکاملی روان بشر، اینک در نسل جدید ما از تعادل خارج شده. شاید به دلیل همان اضطراب و افسردگی و سرخوردگی مدرن که گفتم.✍ زندی@DrMohsenZandi
نمیدانم حرفی که میخواهم بزنم درست است یا نه. آدمها بیشتر دیدگاهها و نگاه و حرفهایشان همان چیزیست که زیستهاند؛ یعنی همان تجربههای شخصی و محیط خاص خودشان.کسی که ازدواج خوبی داشته، نگاه مثبتی به ازدواج دارد و به دیگران هم توصیه میکند؛ و کسی که تجربه تلخی داشته، تا بحث ازدواج میشود فوری میگوید "خر نشی ازدواج کنی".تحصیل و کار و خیلی چیزهای دیگر هم همین است. نگاه و دیدگاه و نظرات آدمی، اسیر تجربههای شخص خودش است؛ که البته تصور میکند همگانی و همهجایی است. به قول قرآن: تشابهَت قلوبُهم.اصلاً کار فلسفه و تفکر همین است که غلط بودن یک ایده و اشکالاتش را نشان دهد و تخریب کند. وگرنه، فلسفه و شاخههایش از زمان افلاطون تاکنون، چه چیز مثبتی به جهان افزودهاند؟ بگذریم.آن حرفم این بود که از نشانههای بلوغ فکری، که متاسفانه خیلی هم دیر به دست میآید، آن است که از عمق جان بفهمی و بپذیری که آنقدرها که فکر میکنی برای دیگران مهم نیستی. خصوصاً، هرچقدر اشتراک ژنتییکی تو با کسی کمتر میشود؛ به همانسان، بیشتر برایش اولویتی نداری.این واقعیت تلخ، میتواند برای آدمی افسردگی و بیتفاوتی، و چهبسا بیرحمی بهبار آورد. اما، مثل هرچیز دیگرِ این عالم، میتواند جنبهی مثبت هم داشته باشد، که زیاد به دیگران وابسته نباش؛ یا لااقل ضریب وابستگی و انتظارت را معقولتر و واقعبینانهتر محاسبه کن.یکی از آن حالات باشکوه و روانی که به آدمی احساسِ آزادی و رهایی و سبکبالی و بینیازی میدهد، انتظار و توقع نداشتن از دیگران است. انتظار نداشتن از دیگران، در حقیقت نوعی پادشاهی و سلطنت روانی است؛ و انتظار داشتن از دیگران، یکجور گدایی و مِسکینی و اسارت.یکی از چیزهایی که حال آدم را خوب نگه میدارد، کمتوقعی است. گرچه زندگی اجتماعی بدون داشتن توقع از همدیگر محال است؛ اما هرچه انسان بتواند نسبت به دیگران چشمسیرتر و کمتوقعتر باشد و انتظاراتش را عاقلانه مدیریت نماید؛ راحتتر زندگی میکند.زندگی در حالت انتظار و گداچشمی، رنجآور است؛ درست همانطورکه جامعهای که در انتظار منفعلانه برای یک قهرمان است، همیشه درجا خواهد زد.منظورم درخواست کمک یا همیاری از دیگران، و یا یاری رساندن داوطلبانه به دیگران نیست، که از برترین فضیلتهای اخلاقی و دینی است و معیار سنجش میزان انسانیت هر کس.هیچ انسانی بینیاز از کمک دیگران نیست. بلکه، مقصودم از گداییِ روانی، نوعی حالت درونیِ وابسته بودن به کمک دیگران و چشمانتظاریِ حقیرانه و ناشی از ضعف عزت نفس و خویشتنداری و همت است که در حقیقت بدترین نوعِ گدایی است. گداصفتیِ روانی.یکی از اقسام توقعات بیهوده آنست که انتظار داشته باشیم حال درونمان، بهطور کامل توسط دیگران درک شود. چنین چیزی به لحاظ فلسفی ناممکن است، و به لحاظ روانشناختی رنجآور است.از هیچکس توقع نداشته باشید شما را به طور کامل درک کنند. چنین چیزی امکانپذیر نیست. همانطورکه شما هم هیچکس را به طور کامل درک نخواهید کرد. اصلِ وجود و هستهی درونیِ وجود هر کس از دیگران پنهان است، و تنها بخشی از نشانههای بیرونی آن برای دیگران قابل مشاهده و درک است.حقیقتِ دردها و رنجها، و خوشحالیها و شادیهای هرکس فقط برای خودش، بهطور اول شخص قابل درک است. دیگران فقط آنها را از فاصلهی دورِ سوم شخص میبینند و میفهمند.با اینکه واقعیتر از عشق مادر به فرزند وجود ندارد؛ اما باز هم بخاطر همین فاصلهی اول شخص و سوم شخص است که مثلاً دندان درد فرزند، فقط مال خود اوست و مادر فقط میتواند بر اساس تجربیات خودش از دنداندرد، با او همدلی کند.عجیب آنکه، حتی حالِ جنسی دو زوج، در زمان رابطه جنسی هم برای همدیگر قابل ادراک کامل نیست؛ مگر از فاصلهی سوم شخص و تصویرسازی ذهنی بر اساس تجربیات خود: هر کسی از ظّن خود شد یار من. جانهای ما گرچه همگی از یک گوهر هستند؛ اما اینک در نِیستان این جهان از هم جدا افتادهاند. پس توقعات خود را بر اساس این جداییِ وجودی واقعیتر کنید، تا راحتتر زندگی نمایید. ما اخلاقاً موظف هستیم به همدلی با انسانها. همدلی با رنجها و شادیهای آنها، که البته تصویری از حقیقت آنها نداریم، به جز تجربیات و تخیلات خودمان. اما با آنکه سیر گرسنه را نمیفهمد، و پیاده سواره را؛ وظیفهی اخلاقی در همدلی و یاریرسانی داریم.پارادوکس دشواریست.مولانا در دفتر چهارم، در توصیف شاعری که ماهها چشم انتظار کمک مالی دولتی نشسته بود میگوید کسی که از درون چشمانتظار کمک دیگران است، چهار وضعیت نگرانکننده و اضطرابزای درونی و بیرونی خواهد داشت:○ ضعیف و ناتوان و وابسته میشود.○ جانش در گروِ دیگران اسیر میگردد.○ زبون و خوار و غمگین میشود.○ زمان را از دست میدهد، و بیهوده پیر و فرسوده میشود:شاعر اندر انتظارش پیر شدپس زبونِ این غم و تدبیر شد ....✍ محسن زندی🆔 @DrMohsenZandi
تحسینهای تهیمایه، و تشویقهای پُرمایهی چندصد میلیاردی از دستاورد تیم ملی فوتبال در جام جهانی را که میبینم، جدای از سوختنِ واشر سرسیلندرِ روح و روانم، یاد خاطرهای از آقاجان میافتم. خدابیامرز آقاجان هیچ حرفِ بیحسابُ و کتابی نمیزد. حتی وقتی قاطی میکرد و عِنان از کف میداد و دُرّ و گوهر بیرون میریخت، بازهم حکمتی لابلای حرفهایش پیدا میشد. طوریکه وقتی حالش خوب میشد و میگفتیم چه بارمان کرده، باورش نمیشد. همیشه هم برای توجیه، خودش را با بایزید و شطحیاتش در سکر و فنا مقایسه میکرد و آن شعر مولانا را میخواند:با مریدان آن فقیر محتشمبایزید آمد که نک یزدان منمچون گذشت آن حال گفتندش صباحتو چنین گفتی و این نبود صلاححکمتهای آقاجان دو دسته بود: نورانی و تحتانی. خودش به قسم سومی هم قایل بود به نام حکمت فوقانی، که مال شرایطی بود که زندگی بهش فشار میآورد. آن وقتها دیگر اصلاً برای حرف زدن فکر نمیکرد. مدار مغز و زبانش قطع میشد و هرچه بر زبانش میآمد همان را میگفت.البته خودش بین این سه قسم تفاوتی نمیدید و میگفت فرقشان فقط در نحوهی بیانشان است. همان داستان عنب و انگور و اوزوم. حیف که پول و قدرتی نداشت؛ وگرنه یک صدرالحکمایی، فخرالحکمایی، چیزی میشد. به قول حاج ابوترابِ صادق هدایت:«عمدهی مطلب پوله. پول داشته باشی افتخار، اعتبار، شرف، ناموس و همه چیز داری. عزیز بیجهت میشی، میهنپرست و باهوش هستی، تملقت را میگند و همه کار هم برایت میکنند. پول ستار العیوبه. اگر پول دزدی بود میتوانی حلالش بکنی .... همه جا جاته و همه ازت حساب میبرند و بالای دست همه مینشینی و سر سبیل شاه هم نقاره میزنی».ولی حکمتی داشت که تکیه کلامش بود. راست و چپ بارمان میکرد. عینهو قیافهی چینیها لب و لوچه و چشم و لُپ و گوشهایش همه سی درجه به بیرون کشیده میشد و با یک حالتی که معلوم نبود جدی است یا شوخی، تشویق است یا تخریب، تعجب است یا تنفر، پشت سر هم میگفت: آفرین بهرام [به بهرامها برنخورد].حالا در کل طایفه یک بهرام شهرام هم نداشتیم. ولی روزی هزار مرتبه این را میگفت. به همه هم میگفت. وقتی یکی باد به غبغب میانداخت و از فضایلش میگفت آقاجان با یک زاویهی پنجاه درجهای همینجور پشت سرِ هم میگفت: آفرین بهرام.بیحساب کتاب حرف نمیزند. فرقی هم نداشت نورانی باشد یا تحتانی و فوقانی. مرد عمل بود. اصلاً تا عمل نمیکرد، حرف نمیزد. اینطور نبود برود تهِ خط و بگوید بروید جلو. خودش جلو میرفت و مطمئن که میشد به بقیه میگفت بیایید. نفرت داشت از آدمهایی که ادای علی را درمیآورند و زندگیِ معاویه را میکنند.همیشه هم فلان رفیق ایام جوانیاش را مثال میزد: «هنوز نرفته بود فلانجا فقط یک دستگاه تناسلی داشت، و حالا چند دستگاه ماشین خارجی و کارخانه و ملک و آلاف و الوفی که احمدشاه هم نداشت. بالام جان دزدی که شاخ و دم نداره. وقتی یکی درآمدش اِن تومن باشه و داراییش اِنِ بعلاوهی یک، آن یکش دیگر دزدی است. حالا اگر اِنِ بعلاوهی هزار شد که دیگر شاهدزد است. پول از یک حدی که بالا بزند دیگر حلال نیست بالام جان. همیشه یکجایش میلنگد».اولین کتابم که چاپ شد چهارنعل بردم پیشش و یک ساعت از اهمیت و جایگاه کتاب و دقت و دانش خودم گفتم. چپ و راست و زیر و روی آن را و من را چندباری ورانداز کرد و بعد آرام پرتش کرد روی کرسی و لحاف را تا زیر گردنش کشید بالا و با همان سیدرجه سه بار گفت: آفرین بهرام. توی ذوقم خورد. البته میدانستم حرف مفت نمیزند. هرچه ما توی کتابخانه دنبالش بودیم او لای ریش سفیدش داشت. طاقت نیاوردم و برای اولین بار گیر دادم، این آفرین بهرام داستانش چیست که هی بارمان میکنی؟طفره رفت. ول کن نبودم. اصرارهای من و گرمای کرسیِ منقلی و دیاکسید کربنش بالاخره باعث شد وا دهد و تعریف کند. گفت: هشتاد نود سال قبل که برخی روستاها مستراحِ خانگی نداشتند، مردم برای قضای حاجت روی یک بلندی خاصی توی دِه میرفتند که حکمِ توالت فرنگی را داشت. یکی از شبهایی که ماه کامل بود و هوا روشن، بهرام نامی وسط مراسمی دلپیچه میگیرد و میرود روی بلندی. گلاب به رویت، کارش که تمام میشود یکهو چشمش به شاهکارش میافتد و باد به غبغب به خودش میگوید: آفرین بهرام.یک رِندی که آن نزدیکیها بوده حرف او را میشنود و به سمت مردم میدود، و جریان را تعریف میکند. بهرام هم که بیخبر از همهجا با خیالی آسوده به سمت مراسم میرفته، خیل جمعیت را میبیند که به سمت او میآیند.جمعیت که به او میرسند یکصدا همه با هم شور میگیرند و با لحن آهنگین میگویند: آفرین بهرام آفرین بهرام.از آن به بعد تکیه کلام اهالی در هر موقعیتی که یکی از خودش تعریف بیخودی میکند، و آمار الکی میدهد و باد به غبغب میاندازد که من آنم که رستم بُوَد ریغماسی، میشود: آفرین بهرام.✍️ محسن زندی@DrMohsenZandi
به خانهی کسی میروید و میبینید چاه فاضلابش گرفته، و او مشغول تخلیهی آن با کاسه است، و به مهارتش مینازَد.خوب که دقت میکنید، میبینید که کاسهاش از طلاست، و مُزیّن به گوهرهای گرانبها.چه حالی به شما دست میدهد که کاسهای از طلا، در میان خلا، بهدست ابلهی نادان است؟این مثالیست که مولانا در فصل دوم از کتاب "فیه ما فیه" میزند (با کمی تصرف).او میگوید، این مثال، داستانِ زندگی بیشترِ ما آدمیان است.خداوند کاسهای طلایی به نام عُمر و فرصت و استعداد و توانمندی به ما داده؛ و وجود ما را کرامت و بزرگی و عزت بخشیده (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ؛ اسرا، ۷۰)؛ و ما شبانهروز، در حال پُر و خالی کردنِ آن با چیزهای بیهوده و پوچ، هستیم؛ و به این نادانی خود احساس مباهات و غرور هم میکنیم.┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄✍️ محسن زندی🆔 @DrMohsenZandi