از قزوين به سمت تهران راه افتاديم، نزديك ١:٤٥ بامداد ميرسيم به شهر؛ طبيعتا در آن ساعت بامداد جمعه ا…
انتشار: 2026/06/21 04:01 UTC
از قزوين به سمت تهران راه افتاديم، نزديك ١:٤٥ بامداد ميرسيم به شهر؛ طبيعتا در آن ساعت بامداد جمعه انتظار ترافيك نداريم، بچه با دو دست شكسته، كلافه شده و من پدر عجله دارم برسيم خانه كه پشيمون نشه از همراهى خانواده؛ ناگهان با يك ترافيك جهنمى روبرو ميشويم در يكي از خيابانهاى شهر ! اول فكر ميكنم پرچمى ها هستند اما احتمالا اون بندگان خدا از ترس قضا شدن نماز صبح رفته اند پى كارشون؛ پس اينها كى اند؟ تو اون حالت كلافگى كلى سوال رژه ميروند تو مخم؛ سعى ميكنم برچسبى به كسى نزنم ولى ذهن خسته كه اين چيزها حاليش نيست😰 اين دوردورى ها آيا مردمان بيكارند؟ جوانهاى چهل ساله با ماشينهاى مدل بالا به دنبال ديده شدن؟ اينها كار نميكنند؟ صبح زود پا نميشوند؟ خسته نيستند؟ بنزين ارزونه تو اين مملكت؟ دلم براى اون پليس راهور ميسوزه كه چند ماهه بايد تا ديروقت بايسته تو اين خيابونها كه يا از پرچميها يا غيرپرچميهاى سرحال مراقبت كنه😔به خانه كه ميرسيم بى حوصلگيم را سر خودم خالى ميكنم و بى مسواك ميچپم تو جام؛ بالاخره يه جا نبايد عصبانيتم را خالى كنم؟؟ عايا؟😉عليرضاشيرىيادداشتهاى پس از جنگ





