🔵 چرا هنرمندان اغلب چپگرا و مارکسیست هستند؟مرتضی نعمتی «آنچه در هنر فضیلت است، در سیاست فاجعه به ب…
انتشار: 2026/07/14 18:37 UTC
🔵 چرا هنرمندان اغلب چپگرا و مارکسیست هستند؟مرتضی نعمتی «آنچه در هنر فضیلت است، در سیاست فاجعه به بار خواهد آورد». این جمله را میتوانید عصارهی بحث کوتاهی بدانید که میخواهم در نسبت هنر و سیاست طرح کنم. پیداست که چرا «روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟»، اما در این مورد که «چرا هنرمندان عمدتا چپگرا و مارکسیست هستند؟» وضوح چندانی وجود ندارد. پاسخ به همین پرسش روشن میکند که وقتی هنرمندان، سلبریتیها و بدتر از همه «رَپرها» را در جایگاه مرجع فکری قرار میدهیم، باید منتظر چه نتایجی باشیم؟! گرایش و همنشینی هنرمندان با آبشخور فکری چپ در جهان مدرن صرفاً یک تصادف یا نشانهی حساسیت اخلاقی و ژرفبینی انسانی نیست. هنر نیز مانند چپگرایی، حاوی درجاتی از تخیل، آرمانگرایی و میل به یوتوپیاست. هر دو از نارضایتی از وضع موجود آغاز میشوند و در نهایت امکانِ جهانی دیگر را پیش میکشند. هنرمند نیز از نظر روانشناختی معمولاً نسبت به رنج، نابرابری و طردشدگی حساستر و در برابر اقتدار، سنت و نظم تثبیتشده بدگمان است. ازاینرو، روایت چپ از سیاست(ستمدیده در برابر ستمگر، حاشیه در برابر مرکز و رهایی در برابر سلطه) برای ذهن هنری جذابیت بیشتری دارد تا مسئولیتپذیری در چارچوب آزادیهای فردی و قانونگرایی.بحران از جایی آغاز میشود که هنرمند حساسیت اخلاقی خود را با فهم سیاسی اشتباه میگیرد؛ چون رنج را خوب میفهمد، تصور میکند علت آن را نیز بهدرستی شناخته است؛ چون بازار را مبتذل مییابد، خطر دولت ایدئولوژیک را دستکم میگیرد؛ و چون از وضع موجود ناراضی است، وعده «جهانی نو» را بر نهاد و قانون ترجیح میدهد. هنر به کنشگر سیاسی چپ، اسطوره و مشروعیتِ احساسی میبخشد و چپگرایی به هنرمند نوعی از احساس رسالت تاریخی را هدیه میدهد. نتیجهی این بدهبستان، هنری شدن و شاعرانگی سیاست است. هنرمند میتواند جهانی دیگر را تخیل کند، آنرا روی بوم بکشد، یا در قطعهای موزیکال تصنیف کند و اگر مطلوبش نبود بی هیچ هزینه دوباره آنرا از نو بسازد. جامعه اما بوم نقاشی و انسان ماده خام یک اثر هنری نیست! در هنر، «ویرانی» میتواند یک حرکت خلاقانه و آغازی دوباره باشد اما در سیاست فاجعهای انسانی و تاریخی و اخلاقی است. سیاست با محدودیتهای انسان، پیچیدگی جامعه و پیامدهای ناخواسته تصمیمها روبهرو است، تخیل هنری اما حد و مرزی برای خود نمیشناسد. نتیجهی این رویکرد تبدیل حساسیت هنری به قطعیت سیاسی و تبدیل آرمانشهر به برنامهای برای مهندسی اجتماعی است.میتوان درک کرد که چرا هنرمندان چپگرا و مارکسیست میشوند (جذابیت همذاتپنداری با رنج، همواره از سردی منطق لیبرال بیشتر است) اما نمیتوان پذیرفت که جامعه، سرنوشت خود را به دست کسانی بسپارد که جهان را بوم نقاشی میبینند و سیاست را قلموی اجرای ایدههایشان. رمانتیسمِ یوتوپیایی، پیشدرآمد مهندسی اجتماعی و تمامیتخواهی است.«این فکر که حاکم باید مانند یک هنرمند پیکرتراش، جامعه را به عنوان ماده خام در نظر بگیرد و آن را مطابق با یک ایدهآل هنری شکل دهد، ریشه اصلی توتالیتاریسم است.»(کارل پوپر)