وقتی ازدواج کردم، وقتی بچهدار شدم، حتی وقتی مسئولیتها و وظایفم سنگینتر و بزرگتر از خودم شد، حتی…
انتشار: 2026/07/14 18:45 UTC
وقتی ازدواج کردم، وقتی بچهدار شدم، حتی وقتی مسئولیتها و وظایفم سنگینتر و بزرگتر از خودم شد، حتی بعد از خواندن دهها کتاب رواندرمانی و شنیدن صدها اپیزود روانشناسی، حتی بعد از تجربهی سوگ، نتوانستم مامان را درک کنم. حالا میتوانم.حالا که کشورم – کشور نجیب و صبورم – آرام و قرار ندارد، مامان را تحسین میکنم. برای همهی آن روزهایی که وحشتش از جنگ را مربا درست کرد و کمپوت انداخت و قصه گفت، برای همهی آن روزهایی که دلتنگیاش را توی تشت چلاند و روی بند آویزان کرد.دیدن صحنههای جنگ از تلویزیون، بیتابیهای مامان، دلتنگی برای برادرم، انتظارهای طولانی برای رسیدن نامه از جبهه و شنیدن خبر شهادت جوانهای شهر، سرخوشی کودکانه را از من گرفته بود. منِ چهار ساله توجه میخواست و نمیتوانست بفهمد که تو همه تلاشت را میکنی تا امیدوار بمانیم.مامان، بهخاطر همهی آن سالهایی که تو را نفهمیدم، مرا ببخش. حالا که صبح تا شب توی خانه راه میروم و شب تا صبح کابوس میبینم، حالا که یاس درماندهام کرده، حالا که همهی قوانین فرزندپروری را زیر پا گذاشتهام و به دختر پنجسالهام اجازه دادهام برایم مادری کند، میفهمم تو چقدر خوب از پس اندوهت برآمدی. مامان، امروز شبیهترینم به تو!به تو در روزهای آغازین سال شصت و نمیدانم چند، که برادرم در خط مقدم میجنگید و تو دلواپسیهایت را کباب سرخ میکردی و آرزوهایت را برایمان لالایی میخواندی و امیدهایت را قصه میبافتی.دکتر صادقی میگوید:«قصهها و لالاییهای مادرها و مادربزرگها، روایتیست از آنچه نمیتوانند به زبان بیاورند،از چیزهایی که آرزوی داشتنش را دارند و نمیتوانند داشته باشند،از چیزهایی که جایش در زندگیشان خالیست.»حالا که از صبح دارم برای وطنم قصه میبافم و برای دخترم لالایی میخوانم،دلیل سوز صدایت را وقتی:«لالالالا گل زردمنبینم داغ فرزندمخداوندا تو ستّاریهمه خوابن، تو بیداریبه حقِ خواب و بیداریعزیزم را نگهداری»میخواندی، میفهمم.مامان، حالا میفهمم رخت شستن، کباب سرخ کردن، مربا درست کردن و امیدوار ماندن سختترین کارهای دنیاست وقتی کشورت دارد جان میکَنَد. مامان! حالا میفهمم بوی مرباهای تو بود که ما را از بوی باروت نجات داد. الهه افشار
