نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این پا و آن پا میکرد....نانوا به او گفت :چرا اینقدر نگرانی؟گفت: گو…
انتشار: 2026/08/07 13:30 UTCدریافت: 2026/08/08 23:48 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 23:48 UTC
نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این پا و آن پا میکرد....نانوا به او گفت :چرا اینقدر نگرانی؟گفت: گوسفندانم را رها کردهام وآمدهام نان بخرم،میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!نانوا گفت :چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟چوپان گفت : سپردهام...،اما او خدای «گرگها» هم هست👌@ehsaseshiriin



