@ehsaseshiriinچوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردویتنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردومشغ…
انتشار: 2026/08/09 13:33 UTCدریافت: 2026/08/11 21:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 21:20 UTC
@ehsaseshiriinچوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردویتنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردومشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،خواست فرود آید ترسید. باد شاخه ای را کهچوپان روی آن بود به این طرف و آن طرفمیبرد دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:ای امام زاده گله ام نذر تو از درخت سالم پایین بیایم...قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قویتری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود رامحکم گرفت.گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زنو بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و توهمه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو میدهم و نصفی هم برای خودم.قدری پایین تر آمد وقتی که نزدیک تنه درخترسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطورنگهداری می کنی؟ آنها را خودم نگهداری میکنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپانهم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو پشمش مال من به عنوان دستمزد.وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمینرسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیمغلط زیادی که جریمه ندارد.این حکایت بعضی از ما آدمهاست...@ehsaseshiriin

