✳️داستانک«سگ کشی»(به یاد پنجمین سالگرد درگذشت پدر عزیزمان)دوره خردسالی دورهای بسیار جذاب و هیجان ا…
انتشار: 2026/07/01 15:14 UTCدریافت: 2026/08/06 20:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 20:07 UTC
✳️داستانک«سگ کشی»(به یاد پنجمین سالگرد درگذشت پدر عزیزمان)دوره خردسالی دورهای بسیار جذاب و هیجان انگیز است همه ما کم و بیش خاطرات شیرینی از آن دوران داریم...تا جایی که بیاد دارم مرحوم پدرم نخستین موتور ایژ را وارد آبیزکرده بود فکر میکنم سال ۴۸ بود.عباس آقا علاوه بر کشاورزی و دامپروری در کار تجارت قالیچه نیز بود و عمدتاً روزها را بیرون از روستا میگذراند.من و سایر برادرانم هر روز صبح که با موتور از خانه بیرون میرفت دلمان میخواست ما را نیز با خود ببرد اما با لحن شیرین پدرانه ما رو منصرف میکرد و از خطرات راه میگفت و اینکه ما بچهها توان تحمل مسیر طولانی خاکی را با موتورسیکلت نداریم .اما تا غروب منتظر میشدیم که کی بر میگردد و ما را سوار می کند وقتی غروب یا شبانگاه با حدود ۲۰ عدد قالیچه که روی ترک موتور بسته بود بر میگشت و با شنیدن صدای موتور بسیار خوشحال شده میرفتیم کمک میکردیم تا قالیچهها رو پیاده کند .روزی وقتی منتظر آمدن عباس آقا( پدر) بودیم تا دیر وقت شب خبری نشد.آخرای شب با شنیدن صدای موتور پایین پریدم ولی با صحنه ی بسیار حزن انگیز و عجیبی مواجه شدم، چراکه پدر را با سر و صورتی خونین و مالین ولباسهای پاره و خاکی دیدم و موتور سیکلتش نیز در هم شکسته بود. موتور را تکیه دیوار داد و جلو درب حیاط لحظهای بی حال نشست.پریدم بالا و علی و محمد را صدا زدم . حقیقتا گریهمان گرفت :« بابا چی شده ؟چی به سرتان آمده؟ موتورو چپ کردین؟ چی شده بابا؟»گفت : « هیچی پی یَر جو، چپ کِردُم ...» مقداری گیج بود ،بسختی بلند شد و رفت بالا.آفتابه آب را برای شستشوی سر و صورتش آوردم.آن زمان از شرایط و امکانات کنونی اصلا خبری نبود ، بنوعی بقول دکتر اسلامی ندوشن ،پنجاه شصت سال قبل خیلی با هزار سال پیش تفاوت نمیکرد و نسل ما انگار هزار سال را بخاطر دارد!..من آفتابه آب رو برداشتم وکمک کردم تا پدر مقداری آب به سر و صورتش زد. من و برادر بزرگترم علی رفتیم قالیچههای به هم ریخته رو از پشت موتور پایین آوردیم.حکایت از این قرار بود که ایشان در برگشت از آهنگران قبل از روستای نوده وقتی از کال معروف به گَوکُش ( گاو کش)بالا آمده بود در تاریکی شب سگ گله ی ... چوپان جوان نوده به سمت موتور حمله ور میشود.برخورد موتور سیکلت با سگ هم باعث کشته شدن سگ و هم سرنگونی موتور سیکلت میشود .پدر شانس آورده بود چرا که تا سگ به موتور برخورد میکند موتور کله پا شده و قالیچهها بصورت حفاظی روی زمین قرار گرفته باعث جلوگیری از صدمه اساسی به سر و ضربه مغزی و حتی کشته شدن ایشان میشود.نکته جالب توجه اینکه ایشان میگفت چوپان جوان از دور که شاهد صحنه بود شروع کرد به سر و صدا کردن و داد و فریاد که چرا سگ ما را کشتی حاجی؟باید غرامت بدی!... عباس آقا میگفت در همون شرایط سختی که من داشتم و هنوز روی زمین افتاده بودم و خون از سر و صورتم می ریخت چگونه می توانستم سخنان چوپان ناشی را تحمل کنم؟گفتم مرد ناحسابی سگت من رو میخواست بکشه. تو حالا حرف سگت را میزنی ؟ میگوید جوان بود و خام ، سر به سرش نگذاشتم و خودم را با هر سختی بود جمع و جور کردم و مجدداً سوار موتور شدم .موتور هم دسته اش کج شده بود و سپرش دوتکه و گلگیر و کمکهایش کج و کوله و در حرکت لنگ میزد چراغش هم خورد شده بود و در تاریکی با هر بدبختی بودبناچار آرام آرام خودم را رساندم...خوشبختانه پدر شکستگی نداشت.خونریزی را به اصطلاح اون زمان، مادر تونست با « پلوش داغ » کردن بند بیاره و ....این تنها یکی از دهها و شاید صدها رخداد زندگی مرحوم پدرم بود .روانش شادداستان واقعی است. #امرین @emrinhamo

